سلام دوستان همراه.......شاعران پارسی زحمات زیادی جهت خلق اشعار بی نظیر و بی بدیل پارسی نمودند اما به دلایل مختلف از جمله ضیق وقت در جهان مدرن امروز بسیاری از این آثار خارج از دسترس دوستداران فرهنگ و ادبیات فارسی قرار گرفته است . در این پادکست سعی براین است تا بقدر بضاعت از این سرچشمه ی عسل نوشیده به دوستداران شعر و غرل بنیوشانم .

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهامتا در نگین چشم تو نقش هوس نهمناز هزار چشم سیه را ، خریدهام بر قامتت که وسوسهٔ شستشو در اوستپاشیدهام شراب کفآلود ماه راتا از گزند چشم بدت ایمنی دهمدزدیدهام ز چشم حسودان، نگاه را تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنمدست از سر نیاز به هر سو گشودهاماز هر زنی، تراش تنی وام کردهاماز هر قدی، کرشمهٔ رقصی ربودهام اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرددر پیش پای خویش به خاکم فکندهایمست از می غروری و دور از غم منیگویی دل از کسی که تو را ساخت، کندهای هشدار! زآنکه در پس این پردهٔ نیازآن بت تراش بلهوس چشم بستهامیک شب که خشم عشق تو دیوانهام کندببینند سایهها که تو را هم شکستهام #radioshereparsi #نادر_نادرپور✨️

معرفی کتاب انسان در جستجوی معناکتاب انسان در جستجوی معنا با عنوان انگلیسی Man's Search for Meaning، اثری نوشتهی ویکتور فرانکل، روانپزشک و پایهگذار مکتب روانشناسی معنادرمانی یا لوگوتراپی است. ویکتور فرانکل که خود یکی از بازماندگان اردوگاههای کار اجباری نازی است در بخش اول این کتاب از خاطرات اسارت خود صحبت میکند و سپس تعریف میکند که این تجربیات وحشتناک چگونه مسیر زندگیاش را تغییر دادهاند. فرانکل در نیمهی دوم این کتاب از نوعی رواندرمانی معناگرا سخن میگوید که در سختترین شرایط به کمک انسان میآید و به او یاری میرساند تا از بند مشکلات خلاص شود. #ویکتور_فرانکل#radioshereparsi ✨️

چه غَم وقتی جَهان از عشق نامی تازه میگیرداز این بیآبرویی نام ما آوازه میگیردمن از خوش باوری در پیلۀ خود فکر میکردمخدا دارد فقط صبر مرا اندازه میگیردبه روی ما به شرط بندگی در میگشاید عشقعجب داروغهای! باج سر دروازه میگیردچرا ای مرگ ! میخندی؟ نه میخوانی، نه میبندیکتابی را که از خون جگر شیرازه میگیردملالآورتر از تکرار، رنجی نیست در عالمنخستین روز خلقت، غنچه را خَمیازه میگیرد#فاضل _نظری✨️

به باز آمدنت چنان دلخوشمکه طفلی به صبح عید، پرستویی به ظهر بهار و من به دیدن توچنان در آینهات مشغولم که جهان از کنارم میگذردبی آنکه سر برگردانم در فصلهای خونین هم میتوان عاشق بود به قمریان عاشق حسد میورزم که دانه بر میچینند و به ستاره و باران که بر نیمرخ مهتابیات بوسه میزنند.و به گلی که با اشارهی تو میشکفد در فصلهای خونین هم میتوان عاشق بود مگر از راه در رسی مگر از شکوفه سر بر زنی مگر از آفتاب درآیی وگرنه روز تابوتی است بر شانههای ابرکه مارا به افقهای ناپیدا میسپارد و عشق آهوی محتضری استکه سر بر شانههای باران میگذارد!بیا با اندامی از آتش بیا.و جلوهای از آذرخش هیهات من کجا باز بینمت ای ستارهی روشن که بی تو تا شبگیر پیر میشوم چندان که بازآیی ستارهها همه عاشق میشوند و جوانی در باران از راه میرسد#على_باباچاهى#radioshereparsi ✨️

تو بگو ماه کجاستتو مرا خانه ببردل من نابیناست.تو بگو آه چه طعمی دارد؟تو بگو ابر چرا می بارد؟باد در گوش درخت،چه آوازی می خواند؟سرو شیراز چرا آزاد است؟بر لب خار چرا فریاد است؟این چه شهری است؟همان جابلقاست؟ما کجا گمشده ایم؟ته بن بست،چرا ناپیداست؟تو بگو ماه کجاستتو مرا خانه ببردل من نابیناست#radioshereparsi #محمد_صالح_علا✨️

همراه حافظدرون معبد هستیبشر در گوشه محراب خواهش های جان افروزنشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوزبه دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگنگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریزبه زاری از ته دل یک دلم میخواست میگویدشب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده استمن امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان استزمین و آسمانم نورباران استکبوترهای رنگین بال خواهش هابهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارندصفای معبد هستیتماشایی استز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزدجهان در خوابتنها من در این معبد در این محرابدلم میخواست بند از پای جانم باز می کردندکه من تا روی بام ابرها پرواز می کردماز آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتمدر آن درگاه درد خویش رافریاد میکردمکه کاخ صد ستون کبریا لرزدمگر یک شب ازین شبها ی بی فرجامز یک فریاد بی هنگامبه روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزددلم میخواست دنیا رنگ دیگر بودخدا با بنده هایش مهربان تر بودازین بیچاره مردم یاد می فرموددلم میخواست زنجیری گران ازبارگاه خویش می آویختکه مظلومان خدا را پای آن زنجیرز درد خویشتن آگاه می کردندچه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیردچه شیرین است اما مندلم میخواست اهل زور و زر ناگاهز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدنددلم میخواستدنیا خانه مهر و محبت بوددلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودندطمع در مال یکدیگر نمی بستندمراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستندازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردندچو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردندچه شیریناست وقتی سینه ها ازم هر آکنده استچه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده استچه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ استدلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردنددر این دنیای بی آغاز و بی پایاندر این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماندخدا زین تلخکامی های بیهنگام بس میکردنمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکردنمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می دادهمین ده روز هستی را امان می داددلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداددام میخواست عشقم را نمی کشتندصفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدندچنین از شاخسارهستیم آسان نمی چیدندگل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردندبه باد نامرادی ها نمی دادندبه صد یاری نمی خواندندبه صد خواری نمی راندندچنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردنددلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدمبه یاد اولین دیدار در چشمسیاهش خیره می ماندمدلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزدشراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکردغم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرددلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرددلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریختپلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندندبهاری جاودان آغوش وا میکردجهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکردبهشت عشق می خندیدبه روی آسمان آبی آرامپرستو های مهر و دوستی پرواز میکردندبه روی بامها ناقوس آزادی صدا میکردمگو این آرزو خام استمگو روح بشرهمواره سرگردان و ناکام استاگر این کهکشان از هم نمی پاشدوگر این آسمان در هم نمیریزدبیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیمبه شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم#radioshereparsi #فریدون_مشیری ✨️

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافتزمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافتدل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانیدوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافتدرخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شدکه عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافتدهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزدکلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافتبدین سان که من و تو از تفاهم عشق میسازیماز این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافتمن و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آریکه نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافتتو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجمبدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافتجهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار توبه چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️

گاهی دعایم کن دعایت می کنم ، عاشق شوی روزیبفهمی زندگی ، بی عشق نازیباستدعایت می کنم ،با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشیبه لبخندی ، تبسم را به لب های عزیزی ، هدیه فرماییبیابی ، کهکشانی را ، درون آسمان تیره شب هابخوانی نغمه ای با مهردعایت می کنم ، در آسمان سینه اتخورشید مهری ، رخ بتابانددعایت می کنم ، روزی زلال قطره اشکیبیابد راه چشمت راسلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهردعایت می کنم ، یک شب تو راه خانه خود ، گم کنیبا دل بکوبی ، کوبه مهمانسرای خالق خود رادعایت می کنم ، روزی بفهمی با خداتنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آنفاصله داریو هنگامیکه ابری ، آسمان را با زمین ، پیوند خواهد دادمپوشانی تنت را ، از نوازش های بارانیدعایت می کنمروزی بفهمی ، گرچه دوری از خدااما خدایت با تو نزدیک استدعایت می کنم ، روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسدبا عشقبدانی جای او در سینه های پاک ما پیداستشبانگاهی ، تو هم با عشق با نجوابخوانی خالق خود رااذان صبحگاهی ، سینه ات را پر کند از نورببوسی سجده گاه خالق خود رادعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنیپیدا شوی در اودو دست خالیت را پر کنی از حاجت وبا او بگویی :بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناستدعایت می کنم روزینسیمی ، خوشه اندیشه ات راگرد و خاک غم ، بروباندکلام گرم محبوبیتو را عاشق کند بر نوردعایت می کنم وقتی به دریا می رسیبا موج ها ی آبی دریا ، برقص آییو از جنگل ، تو درس سبزی و رویش ، بیاموزیبسان قاصدک ها ، با پیامی ، نور امیدی بتابانیلباس مهربانی ، بر تن عریان مسکینی ، بپوشانیبه کام پر عطش ، یک جرعه آبی ، بنوشانیدعایت می کنم روزی بفهمی ،در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودیبیابی جای خود را ، در میان نقشه دنیابرایت آرزو دارمکه یک شب ، یک نفر با عشق در گوش تواسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را ، بیادآرددعایت می کنم عاشق شوی روزیبگیرد آن زبانتدست و پایت گم شودرخساره ات گلگون شودآهسته زیر لب بگویی ، آمدمبه هنگام سلام گرم محبوبتو هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت راندانی کیستیمعشوق عاشق ؟عاشق معشوق ؟آری ، بگویی هیچکسدعایت می کنم روزی بفمهمی ای مسافر ، رفتنی هستیببندی کوله بارت راترا در لحظه های روشن با او دعایت می کنم ای مهربان همراهتو هم ، ای خوب من گاهی دعایم کن#کیوان_شاهبداغی#radioshereparsi ✨️

https://telewebion.com/episode/0x1b90c85دو تا کفترنشسته اند روی شاخۀ سدر کهنسالیکه روییده غریب از همگِنان در دامنِ کوه قوی پیکردو دلجو مهربان با همدو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با همخوشا دیگر خوشا عهدِ دو جانِ همزبان با همدو تنها رهگذر کفترنوازش های این آن را تسلی بخشتسلی های آن این را نوازشگرخطاب ار هست : خواهر جانجوابش : جانِ خواهر جانبگو با مهربانِ خویش درد و داستانِ خویشنگفتی ، جانِ خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیستستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان راتو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز ، کو را دوست می داریمنگفتی کیست ، باری ، سرگذشتش چیستپریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماندشبانی گله اش را گرگها خوردهو گرنه تاجری کالاش را دریا فرو بردهو شاید عاشقی سرگشتۀ کوه و بیابانهاسپرده با خیالی دلنه ش از آسودگی ، آرامشی حاصلنه ش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانهااگر گم کرده راهی بی سرانجامستمرا به ش ، پند و پیغام استدر این آفاق من گردیده ام بسیارنماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی رانمایم تا کدامین راه گیرد پیشازین سو ، سوی خفتنگاهِ مِهر و ماه ، راهی نیستبیابانهای بی فریاد و کُهساران خار و خشک و بی رحم استوز آن سو ، سویِ رُستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیستیکی دریای هولِ هایل است و خشم توفانهاسدیگر سوی تفته دوزخی پرتابو آن دیگر بسی از زمهریر است و زمستانهارهایی را اگر راهی ستجز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیستنه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی است ؟غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهیپناه آورده سوی سایۀ سدریببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی استنشانی ها که در او هستنشانی ها که می بینم در او بهرام را ماندهمان بهرامِ ورجاوندکه پیش از روز رستاخیز خواهد خاستهزاران کار خواهد کرد نام آورهزاران طُرفه خواهد زاد ازو بِشکوهپس از او گیو بن گودرزو با وی توس بن نوذرو گرشاسپِ دلیر ِشیرِ گُندآورو آن دیگرو آن دیگراَنیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازندبسوزند آنچه ناپاکی ست ، ناخوبی ستپریشان شهر ویران را دگر سازنددرفش کاویان را فَرَه و در سایه شغبار سالیان از جهره بِزدایندبرافرازندنه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ستگرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپایِ بیغارهببنیش ، روزکورِ شوربخت ، این ناجوانمردی ستنشانی ها که دیدم دادمش ، باریبگو تا کیست این گمنام گرد آلودسِتان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستانتواند بود کو باماست گوشش وز خلالِ پنجه بیندماننشانی ها که گفتی هر کدامش برگی از باغی استو از بسیارها ، تاییبه رخسارش عرق هر قطره ای از مُرده دریایینه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی استکه گوید داستان از سوختنهایییکی آواره مرد است این پریشانگردهمان شهزادۀ از شهر خود راندهنهاده سر به صحراهاگذشته از جزیره ها و دریاهانبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر ماندهاگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطانبجای آوردم او را ، هانهمان شهزادۀ بیچاره است او که شبی دزدان دریاییبه شهرش حمله آوردندبلی ، دزدان دریایی و قوم جادوان و خیلِ غوغاییبه شهرش حمله آوردندو او مانند سردارِ دلیری نعره زد بر شهردلیران من ! ای شیرانزنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیرانو بسیاری دلیرانه سخن ها گفت اما پاسخی نشنفتاگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستانصدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدنداز اینجا نام او شد شهریارِ شهرِ سنگستانپریشانروزِ مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشتو چون دیوانگان فریاد می زد : ایو می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد بازدلیران من ! اما سنگها خاموشهمان شهزاده است آری که دیگر سالهای سالز بس دریا و کوه و دشت پیموده استدلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده استو پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده استنه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفندنه دارد انتظارِ هفت تن جاویدِ ورجاونددگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحهچو روح جغد ، گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحلز سنگستان شومش بر گرفته دلپناه آورده سوی سایۀ سدریکه رُسته در کنارِ کوه بی حاصلو سنگستانِ گمنامشکه روزی روزگاری شبچراغِ روزگاران بودنشیدِ همگِنانش ، آفرین را و نیایش راسرودِ آتش و خورشید و باران بوداگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کیبه فَرِ سور و آذین ها ، بهاران در بهاران ............صدا نالنده پاسخ داد :...آری نیست ؟#مهدی_اخوان_ثالث✨️

داستانِ عشق اما داستان دیگریستگفتن این قصه محتاج زبان دیگریست دیده را پرواز دِه از سقف خاکستان که عشقآفتاب دیگری در آسمان دیگریست گفتم ای دل ما کجا، درگاه سلطانی کجا؟گفت عرض ناتوانی، خود توان دیگریست نیست تنها جان ما از اشتیاقت شعله وردر غمت خورشید هم آتش به جان دیگریست درد را گفتم زبان کهنه باید یا که نو ؟گفت بیرون از کهن یا نو، زبان دیگریست مهر یار و قهر یار و مهر یار و قهر یاردل دمادم میزبان میهمان دیگریست#radioshereparsi #ساعد_باقری✨️

https://t.me/radioshereparsi/389امروز اگر به سنگی مینای جان توان زدفردا ز خُمّ هستی رطل گران توان زدساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی راجز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زددنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیستمِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زدفردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندمامروز ساغری با حوراوشان توان زداز ما کناره کردی راه خطا گرفتیپنداشتی که کامی با دیگران توان زدبگذار چرخ گردون بر کام ما نگرددیک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زدرخسار آتشینت تا چند در نقاب استما را شراری از وی آخر به جان توان زداز مرغ بند بر پا پرواز چند خواهیبگشای رشته تا پر بر لامکان توان زدغبار همدانی

یا که به راه آرم این صید دل رمیده رایا به رهت سپارم این جان به لب رسیده رایا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتنیا به تو واگذارم این جسم به خون طپیده رایا که غبار پات را نور دو دیده میکنمیا به دو دیده مینهم پای تو نور دیده رایا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکنیا بستان و بازده لعل لب مکیده راکودک اشگ من شود خاکنشین ز ناز توخاکنشین چرا کنی کودک ناز دیده راچهره به زر کشیدهام بهر تو زر خریدهامخواجه به هیچکس مده بندهٔ زر خریده راگر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنیکی ز نظر نهان کنم اشگ به ره چکیده رابانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهانیوسف خسته چون کند پیرهن دریده راگر دو جهان هوس بود بیتو چه دسترس بودباغ ارم قفس بود طایر پر بریده راجز دل و جان چه آورم بر سر ره چو بنگرمترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده رابلعجبی شنیدهام، چیز ندیده دیدهاماینکه فروغ دیدهام دیده کند ندیده راخیز بهار خونجگر جانب بوستان گذرتا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را ملک الشعرای بهار

چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردندچه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردنداگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندندبه جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردندنشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسیزمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردنداگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردیدبه صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردنداز آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستندبه بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️

من نه خود میروم او مرا میکشدکاه سرگشته را کهربا میکشدچون گریبان ز چنگش رها میکنمدامنم را به قهر از قفا میکشددست و پا میزنم میرباید سرمسر رها میکنم دست و پا میکشدگفتم این عشق اگر وا گذارد مراگفت اگر وا گذارم وفا میکشدگفتم این گوش تو خفته زیر زبانحرف ناگفته را از خفا میکشدگفت از آن پیشتر این مشام نهانبوی اندیشه را از هوا میکشدلذت نان شدن زیر دندان اوگندمم را سوی آسیا میکشدسایه او شدم چون گریزم از اودر پیاش میروم تا کجا میکشد#هوشنگ_ابتهاج #radioshereparsi ✨️

https://t.me/radioshereparsi/292 پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات »شمارهٔ ۱۳۹ - لطف حق مادر موسی، چو موسی را به نیلدر فکند، از گفتهٔ رب جلیلخود ز ساحل کرد با حسرت نگاهگفت کای فرزند خرد بیگناهگر فراموشت کند لطف خدایچون رهی زین کشتی بی ناخدایگر نیارد ایزد پاکت بیادآب خاکت را دهد ناگه ببادوحی آمد کاین چه فکر باطل استرهرو ما اینک اندر منزل استپردهٔ شک را برانداز از میانتا ببینی سود کردی یا زیانما گرفتیم آنچه را انداختیدست حق را دیدی و نشناختیدر تو، تنها عشق و مهر مادری استشیوهٔ ما، عدل و بنده پروری استنیست بازی کار حق، خود را مبازآنچه بردیم از تو، باز آریم بازسطح آب از گاهوارش خوشتر استدایهاش سیلاب و موجش مادر استرودها از خود نه طغیان میکنندآنچه میگوئیم ما، آن میکنندما، بدریا حکم طوفان میدهیمما، بسیل و موج فرمان میدهیمنسبت نسیان بذات حق مدهبار کفر است این، بدوش خود منهبه که برگردی، بما بسپاریشکی تو از ما دوستتر میداریشنقش هستی، نقشی از ایوان ماستخاک و باد و آب، سرگردان ماستقطرهای کز جویباری میروداز پی انجام کاری میرودما بسی گم گشته، باز آوردهایمما، بسی بی توشه را پروردهایممیهمان ماست، هر کس بینواستآشنا با ماست، چون بی آشناستما بخوانیم، ار چه ما را رد کنندعیب پوشیها کنیم، ار بد کنندسوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوختزاتش ما سوخت، هر شمعی که سوختکشتئی زاسیب موجی هولناکرفت وقتی سوی غرقاب هلاکتند بادی، کرد سیرش را تباهروزگار اهل کشتی شد سیاهطاقتی در لنگر و سکان نماندقوتی در دست کشتیبان نماندناخدایان را کیاست اندکی استناخدای کشتی امکان یکی استبندها را تار و پود، از هم گسیختموج، از هر جا که راهی یافت ریختهر چه بود از مال و مردم، آب بردزان گروه رفته، طفلی ماند خردطفل مسکین، چون کبوتر پر گرفتبحر را چون دامن مادر گرفتموجش اول، وهله، چون طومار کردتند باد اندیشهٔ پیکار کردبحر را گفتم دگر طوفان مکناین بنای شوق را، ویران مکندر میان مستمندان، فرق نیستاین غریق خرد، بهر غرق نیستصخره را گفتم، مکن با او ستیزقطره را گفتم، بدان جانب مریزامر دادم باد را، کان شیرخوارگیرد از دریا، گذارد در کنارسنگ را گفتم بزیرش نرم شوبرف را گفتم، که آب گرم شوصبح را گفتم، برویش خنده کننور را گفتم، دلش را زنده کنلاله را گفتم، که نزدیکش برویژاله را گفتم، که رخسارش بشویخار را گفتم، که خلخالش مکنمار را گفتم، که طفلک را مزنرنج را گفتم، که صبرش اندک استاشک را گفتم، مکاهش کودک استگرگ را گفتم، تن خردش مدردزد را گفتم، گلوبندش مبربخت را گفتم، جهانداریش دههوش را گفتم، که هشیاریش دهتیرگیها را نمودم روشنیترسها را جمله کردم ایمنیایمنی دیدند و ناایمن شدنددوستی کردم، مرا دشمن شدندکارها کردند، اما پست و زشتساختند آئینهها، اما ز خشتتا که خود بشناختند از راه، چاهچاهها کندند مردم را براهروشنیها خواستند، اما ز دودقصرها افراشتند، اما به رودقصهها گفتند بیاصل و اساسدزدها بگماشتند از بهر پاسجامها لبریز کردند از فسادرشتهها رشتند در دوک عناددرسها خواندند، اما درس عاراسبها راندند، اما بیفساردیوها کردند دربان و وکیلدر چه محضر، محضر حی جلیلسجدهها کردند بر هر سنگ و خاکدر چه معبد، معبد یزدان پاکرهنمون گشتند در تیه ضلالتوشهها بردند از وزر و وبالاز تنور خودپسندی، شد بلندشعلهٔ کردارهای ناپسندوارهاندیم آن غریق بینواتا رهید از مرگ، شد صید هویآخر، آن نور تجلی دود شدآن یتیم بیگنه، نمرود شدرزمجوئی کرد با چون من کسیخواست یاری، از عقاب و کرکسیکردمش با مهربانیها بزرگشد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگبرق عجب، آتش بسی افروختهوز شراری، خانمانها سوختهخواست تا لاف خداوندی زندبرج و باروی خدا را بشکندرای بد زد، گشت پست و تیره رایسرکشی کرد و فکندیمش ز پایپشهای را حکم فرمودم که خیزخاکش اندر دیدهٔ خودبین بریزتا نماند باد عجبش در دماغتیرگی را نام نگذارد چراغما که دشمن را چنین میپروریمدوستان را از نظر، چون میبریمآنکه با نمرود، این احسان کندظلم، کی با موسی عمران کنداین سخن، پروین، نه از روی هوی ستهر کجا نوری است، ز انوار خداستلطف حقزنده یاد پروین اعتصامیخوانش محمد مصدق

پدرمرده را سایه بر سر فکنغبارش بیفشان و خارش بکنندانی چه بودش فرو مانده سخت؟بود تازه بی بیخ هرگز درخت؟چو بینی یتیمی سر افکنده پیشمده بوسه بر روی فرزند خویشیتیم ار بگرید که نازش خرد؟وگر خشم گیرد که بارش برد؟الا تا نگرید که عرش عظیمبلرزد همی چون بگرید یتیمبه رحمت بکن آبش از دیده پاکبه شفقت بیفشانش از چهره خاکاگر سایه خود برفت از سرشتو در سایه خویشتن پرورشمن آنگه سر تاجور داشتمکه سر بر کنار پدر داشتماگر بر وجودم نشستی مگسپریشان شدی خاطر چند کسکنون دشمنان گر برندم اسیرنباشد کس از دوستانم نصیرمرا باشد از درد طفلان خبرکه در طفلی از سر برفتم پدریکی خار پای یتیمی بکندبه خواب اندرش دید صدر خجندهمی گفت و در روضهها میچمیدکز آن خار بر من چه گلها دمیدمشو تا توانی ز رحمت بریکه رحمت برندت چو رحمت بریچو انعام کردی مشو خودپرستکه من سرورم دیگران زیردستاگر تیغ دورانش انداختهستنه شمشیر دوران هنوز آختهست؟چو بینی دعاگوی دولت هزارخداوند را شکر نعمت گزارکه چشم از تو دارند مردم بسینه تو چشم داری به دست کسی«کرم» خواندهام سیرت سرورانغلط گفتم، اخلاق پیغمبران#radioshereparsi #بوستان_سعدی ✨️

در راه مانده بودیم ، در گوشه ای نشستهبا کوله بار حسرت ، از آرزو گسستهناگه ندا شنیدیم از کو کویی که می گفتهو هو و های و هویی در گوش جان خستهگهواره ی جهان را گردش نایستادهدریاب فرصتت را ای فال تو خجستهاز هد هدی شنیدیم با صد زبان که می گفتحتی اگر سلیمان باشی و دل نبستهقبل از غرو ب عمرت حشمت به کار آیدنسیان مکن به موران با چشم های بستهپرواز اگر تو خواهی از این جهان خستهپرواز کی توانی با بالهای بستهمحمد مصدقبیستم بهمن ماه ۴۰۳

ریشه ی سرو جوان با خاک صحبت می کنداز عذاب تشنگی با وی حکایت می کندبا زبان خشک برگش ، بید می گوید که : آهابر هم دارد به باغ ما خیانت می کنداین خیانت نیست - گوید نارون با پوزخند -ابر دارد به اجاق پیر خدمت می کندباد هم دردانه می پیچد به گرد ساقه ایساقه زان همبستگی احساس جرئت می کندتن به نزد ساقه ای خشکیده چون خود می کشدتا بگوید که : تبر! اینجا حکومت می کندهیچ می دانی ؟ خبر داری ؟ رفیق سوختهکه عطش با آتش سوزنده وصلت می کند ؟جوی خشک و برکه ی خالی حکایت می کنند :تشنگی امسال هم دارد قیامت می کندهر درختی را که می خشکاند از بن ، تشنگیتیشه در بین اجاق و کوره قسمت می کندباغبان ما شریک دزد و یار قافلهایستاده است و بر این غارت نظارت می کندساقه ی دوم نمی گوید جواب و اولّیاز طنین گفته های خویش وحشت می کندـ هر گره در ساقه ها ، گوشی است ـ می گوید به خودو سپس لرزان به جای خویش رجعت می کند#radioshereparsi #حسین_منزوی ✨️

عمر بشر به هزاران سال رسیداما به جای آرامش به سلاح های پیشرفته تر دستیابی پیدا کردبه جای انصاف قانون جنگل حکفرما شدو بشر امروز بیشتر از هر دوره ای دچار بحران هویت گردید.....

لحظه ها و دقایق بر همه دوستان مبارک

تاریخچه جمعیت امام علی از زبان شارمین میمندی نژاد

دار قد کَشید... دیدی به جای پنجره، دیوار قد کشید شادی غریب ماند و غم انگار قد کشید تیغِ تبر به پای درختان رسید و بعد کرسی نشین زیاد شد و دار قد کشید وقتی که آفتاب صداقت غروب کرد رویید بذر کینه و بسیار قد کشید! روزی که روی شمع خرد آب ریختیم جهل از درون کوچه و بازار قد کشید جنگ آمد و صحیفه دنیا سیاه شد هی کُشته پشت کُشته و آمار قد کشید! وقتی که شعر از رهِ تزویر میگذشت چیزی به نام شاعر دربار قد کشید میخواستم که پُل بشوم تا که بگذرید از روی من، که تیغه ی انکار قد کشید میخواستم که روزنه باشم نخواستید این گونه شد که این همه دیوار قد کشید! #فردوس_اعظم #شعر_امروز_تاجیکستان دکلمه بانو: #شکوفه_باختری (افغانستان) @firdavsiazam # طالبان

 پرسه در خیال سیدحمیدرضا برقعی شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست به یاد استاد قیصر امین پور شعری عاشورایی می نویسم چرا که او روحی ... - چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی- با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند دارد غروب فرشچیان گریه می کند با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید او را چنان فنای خدا بی ریا کشید حتی براش جای کفن بوریا کشید در خون کشید قافیه ها را ، حروف را از بس که گریه کرد تمام لهوف را اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت این بند را جدای همه روی نیزه ساخت "خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود" اوکهکشان روشن هفده ستاره بود خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ... پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ... خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ... شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ... در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچکس شاعر کنار دفترش افتاد از نفس... برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#حمیدرضا_برقعی#سعید_بیابانکی#شعز_آئینی#شعر_عاشورا محمودی #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو

دوستان کاظم متولی فعال آسیبهای اجتماعی میباشد که بیش از یک دهه زندگی خود را صرف ساماندهی آسیبهای اجتماعی ایران نموده است . او با راه اندازی پادکست رادیو افرا با مصاحبه از ان جی او های موفق در ایران سعی در انتقال این تجربیات دارد. از او سپاسگذاریم که غم مردمان سرزمین مادری بر او گران و از خود گذشته به آن پرداخته است

آدرس کانال تلگرام deklamehayepirbadian@ @pirbadian اینستاگرام https://www.instagram.com/deklamerezap/ https://t.me/deklamehayepirbadian. برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی #رضا_پیربادیان #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو

@ali._.mosadegh# #علی_مصدق #موسیقی #موسیقی_فاخر #موسیقی_سنتی #موسیقی_اصیل #استاد_مرام #جان_جانان #آواز #آواز_اصیل #آواز_ایرانی #مرد_اخلاق @pouriaakhavass

برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#رضا_ییربادیان #طیبه_حاجی پور #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو

او که بیشتر بهعنوان شاعری غزلسرا شناخته شده است، در سرودن شعر نیمایی، شعر سپید و ترانه هم تبحر داشت. نقش منزوی، در زنده کردن غزل معاصر، چشمگیر ارزیابی شدهاست و حتی بعضی از منتقدان کار او را انقلابی در غزل امروز میدانند و آن را با کاری که نیما در تحول شعر فارسی کرد، مقایسه کردهاند.[۳] وی در ترانه سرایی نیز توانا بود و آلبوم نسیما به خوانندگی علیرضا افتخاری از سرودههای اوست. بسیاری از غزلهای او توسط خوانندگان مشهوری نظیر: علیرضا افتخاری، کوروش یغمائی، همایون شجریان، داریوش اقبالی، محمد نوری و … خوانده شدهاست .

برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#رضا_ییربادیان #زهرا_ محمودی #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو

کتاب تمرین نیروی حال از پرفروشترین کتاب های اکهارت تله می باشد. تله نویسنده و معلم معنوی و شهروند کانادا است. او پس از انتشار دو کتاب تمرین نیروی حال و زمین نو به شهرت رسید. در سال ۲۰۱۱ از سوی Watkins Review به عنوان تأثیر گذارترین شخصیت معنوی جهان معرفی شد. در سال ۲۰۰۸ ستوننویس نیویورکتایمز او را محبوبترین نویسنده کتابهای معنوی نامید. دگرگونی درونی تله ادعا میکند که بیشتر سالهای زندگیاش را تا پیش از ۲۹ سالگی، که دستخوش یک دگرگونی درونی شد، در افسردگی گذرانده است. پس از این تجربه، او چند سال را بدون کار و سرگردان اما در حالت سرخوشی درونی گذراند و پس از آن یک معلم معنوی شد. پس، او به آمریکای شمالی مهاجرت کرد و کتاب نیروی حال را در سال ۱۹۹۷ منتشر کرد. او ده سال در ونکوور کانادا زندگی کرد. تا سال ۲۰۰۹ تنها در آمریکای شمالی، سه میلیون نسخه از کتاب نیروی حال و پنج میلیون نسخه از کتاب زمینی نو به فروش رفته است . منبع سایت پانته آ کو https://panteashop.ir/%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8. %AD%D8%A7%D9%84/ #افسردگی#سگ_سیاه#پانته_آ_کو#اکهارت_توله#نیروی_حال# افکار_اتوماتیک#افکار_منفی#عدم_تمرکز_حواس#استرس#اضطراب#شنا_پایان_افسردگی

تمام شهر دیوانه اند

روز معلم بر تمامی معلم هایی که در زندگی به من آموخته اند مبارک

خورشید از آن دور از آن قله ی پربرف آغوش کند باز همه مهر همه ناز........

برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#رضا_ییربادیان #رضا_پیربادیان#مینا_پاک_نیا#بهمن_جعفری#علی_صاحبکار#مسعود_زمانی #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین خداوند بخشندهٔ دستگیر کریم خطا بخش پوزش پذیر عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز نه گردن کشان را بگیرد به فور نه عذرآوران را براند به جور وگر خشم گیرد ز کردار زشت چو بازآمدی ماجرا در نوشت اگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی وگر خویش راضی نباشد ز خویش چو بیگانگانش براند ز پیش وگر بنده چابک نباشد به کار عزیزش ندارد خداوندگار وگر بر رفیقان نباشی شفیق به فرسنگ بگریزد از تو رفیق وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری ولیکن خداوند بالا و پست به عصیان در رزق بر کس نبست دو کونش یکی قطره از بحر علم گنه بیند و پرده پوشد به حلم ادیم زمین، سفرهٔ عام اوست بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست اگر بر جفا پیشه بشتافتی که از دست قهرش امان یافتی؟ بری ذاتش از تهمت ضد و جنس غنی ملکش از طاعت جن و انس پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مرغ و مور و مگس چنان پهن خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد لطیف کرم گستر کارساز که دارای خلق است و دانای راز مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی یکی را به سر برنهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت کلاه سعادت یکی بر سرش گلیم شقاوت یکی در برش گلستان کند آتشی بر خلیل گروهی بر آتش برد ز آب نیل گر آن است، منشور احسان اوست ور این است، توقیع فرمان اوست پس پرده بیند عملهای بد هم او پرده پوشد به آلای خود به تهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم وگر در دهد یک صلای کرم عزازیل گوید نصیبی برم به درگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی ز سر فروماندگان را به رحمت قریب تضرع کنان را به دعوت مجیب بر احوال نابوده، علمش بصیر به اسرار ناگفته، لطفش خبیر به قدرت، نگهدار بالا و شیب خداوند دیوان روز حسیب نه مستغنی از طاعتش پشت کس نه بر حرف او جای انگشت کس قدیمی نکوکار نیکی پسند به کلک قضا در رحم نقش بند ز مشرق به مغرب مه و آفتاب روان کرد و بنهاد گیتی بر آب زمین از تب لرزه آمد ستوه فرو کوفت بر دامنش میخ کوه دهد نطفه را صورتی چون پری که کردهست بر آب صورتگری؟ نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ گل و لعل در شاخ پیروزه رنگ ز ابر افکند قطرهای سوی یم ز صلب افکند نطفهای در شکم از آن قطره لولوی لالا کند وز این، صورتی سرو بالا کند بر او علم یک ذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان به نزدش یکیست مهیاکن روزی مار و مور اگر چند بیدست و پایند و زور به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست، هست؟ دگر ره به کتم عدم در برد وز انجا به صحرای محشر برد جهان متفق بر الهیتش فرومانده از کنه ماهیتش بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم در این ورطه کشتی فروشد هزار که پیدا نشد تختهای بر کنار چه شبها نشستم در این سیر، گم که دهشت گرفت آستینم که قم محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط نه ادراک در کنه ذاتش رسید نه فکرت به غور صفاتش رسید توان در بلاغت به سحبان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید که خاصان در این ره فرس راندهاند به لااحصی از تک فروماندهاند نه هر جای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن وگر سالکی محرم راز گشت ببندند بر وی در بازگشت کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشیش در دهند یکی باز را دیده بردوختهست یکی دیدها باز و پر سوختهست کسی ره سوی گنج قارون نبرد وگر برد، ره باز بیرون نبرد بمردم در این موج دریای خون کز او کس نبردهست کشتی برون اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب باز آمدن پی کنی تأمل در آیینهٔ دل کنی صفایی به تدریج حاصل کنی مگر بویی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند به پای طلب ره بدان جا بری وز آنجا به بال محبت پری بدرد یقین پردههای خیال نماند سراپرده الا جلال دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که بیست در این بحر جز مرد راعی نرفت گم آن شد که دنبال داعی نرفت کسانی کز این راه برگشتهاند برفتند بسیار و سرگشتهاند خلاف پیمبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید مپندار سعدی که راه صفا توان رفت جز بر پی مصطفی

برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#رضا_ییربادیان #فاطمه_عبداله_پور #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو

او زبان در دهان بچه گذاشت....بچه خوابیده بود و شیر نداشت......مادر از هول فقر میلرزید.....کودک از فرط عشق می خندید

زنی معادله های زمین را به هم می ریخت

در چشم بیدار زمین......این زندگی چون خواب شد....حتی تقلاهای ما ....فریاد زیر آب شد

"مَن ها" شعر و دکلمه : میلاد میرزایی تنظیم کننده و آهنگساز : علیرضا لطفی خواننده بخش نخست : علیرضا لطفی milad_mirzayi_poems@ برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی #میلاد_میرزایی #زهرا_ محمودی #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو

پروین اعتصامی، شاعر ایرانی است که از او به «مشهورترین شاعر زن ایران» یاد شده است. دیوان اشعار او شامل شعرهایی در سبکهای گوناگون است که از دردهای جامعه و دغدغه های فکری او حکایت دارد. پروین از کودکی فارسی، انگلیسی و عربی را نزد پدرش آموخت و از همان کودکی زیر نظر پدرش و استادانی چون دهخدا و ملکالشعراء بهار، سرودن شعر را آغاز کرد. پروین در ۲۸ سالگی ازدواج کرد، اما به سبب اختلاف فکری با همسرش، پس از مدت کوتاهی از او جدا شد. او بعد از جدایی، برای مدتی در کتابخانهٔ دانشسرای عالی تهران به شغل کتابداری مشغول بود. پروین پیش از چاپ دومین نوبت از دیوان اشعارش، براثر بیماری حصبه در ۳۵ سالگی در تهران درگذشت و در حرم فاطمه معصومه، در آرامگاه خانوادگیاش، به خاک سپرده شد. تنها اثر چاپ و منتشرشده از پروین، دیوان اشعار اوست که شامل ۶۰۶ شعر در قالبهای مثنوی، قطعه و قصیده است. پروین بیشتر به سبب بهکار بردن سبک شعریِ مناظره در شعرهایش، معروف است. شعرهای پروین قبل از چاپ بهصورت مجموعه و کتاب، در مجلهٔ بهار و منتخبات آثار از محسن هشترودی و امثال و حکم دهخدا، چاپ میشدند. موفقیت اولین چاپ دیوان اشعار او سبب پیدایش زمینه برای چاپهای بعدی شعرهای او شد. شعر پروین تلخ و متین و زمینى است. تلخى پدیدههاى زندگى اجتماعى انسان، دردها و ناکامىها، در آن بازتابى روشن دارد. در شعر او، خبر از طوفانهاى بزرگ روحى او یا احساسات برانگیخته و گرم و خصوصى یک زن نیست. زنى که سعى کرده تا آنجا که ممکن است، خویشتنِِ خویش را در پشت واژهها و آفریدههاى کلامى خود، پنهان سازد. شعر او مجموعهاى است از توصیفها، تشویقها، اندرزها و نشان دادنِ سمت و سوى ذهنى خود به نفع مردم محروم. عناصر مطرح شده در شعر پروین، در قید زمانهاى کوتاه یا مرزهاى محدود جغرافیایى نیستند. اگرچه رنگ ملى و این سرزمینى خویش را، کاملا حفظ کردهاند. او اگرچه تصاویر دردبارى از زندگى انسانهاى محروم به دست مىدهد، واژههایش آتشگون و خشماگین نیستند. حتى آنگاه که خشم انسانى شاعر، علیه نظام غیرعادلانه حاکم برانگیخته مىشود، ازنظر مضمون، خشمى است خردمندانه. جلد اول دیوان پروین را با بخش مثنوی ها آغاز کردیم و بخش مسمطات را در انتهای جلد دوم خواهید شنید. این کار از روی کتاب دیوان اشعار پروین اعتصامی با تصحیح و ویرایش رضوانه افراسیابی خوانده شده است و دکتر مینا رامین ثابت بر درستخوانی ابیات نظارت داشتهاند. از ایرانصدا بشنوید شعر پروین شعر مردم است، مردمی که در پیچ و خم زمانه با ناملایمات روزگار، دست بهگریبانند. شعری که از زبان هرچیزی با مخاطب سخن می گوید، از گفتوگوی سیر و پیاز گرفته تا پایه و دیوار. شعری که به هر ترفندی سعی دارد دردی از دل دردمندان بردارد. پروین بهراستی یگانه اختر تابناک چرخ ادب ایرانزمین است و در سرودن اشعاری چنین نغز در میان زنان، هیچ کس تاکنون به گردِ پای او نرسیده و احتمالا نخواهد رسید. دیوان پروین را بشنوید و از هر حکایت آن ، لذت ببرید. https://www.instagram.com/invites/contact/?i=pm1npjur1z8l&utm_content=192reh3

مستند شب شعر گوته به مدت ده شب سال ۵۶ با حضور فریدون مشیری....سیاوش کسرایی....بهرام بیضایی.....سپانلو.....ابتهاج.....اخوان ثالث....میرزازاده

آدرس کانال تلگرام deklamehayepirbadian@ @pirbadian اینستاگرام https://www.instagram.com/deklamerezap/ https://t.me/deklamehayepirbadian. برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی #رضا_پیربادیان #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو