سلام دوستان همراه.......شاعران پارسی زحمات زیادی جهت خلق اشعار بی نظیر و بی بدیل پارسی نمودند اما به دلایل مختلف از جمله ضیق وقت در جهان مدرن امروز بسیاری از این آثار خارج از دسترس دوستداران فرهنگ و ادبیات فارسی قرار گرفته است . در این پادکست سعی براین است تا بقدر بضاعت از این سرچشمه ی عسل نوشیده به دوستداران شعر و غرل بنیوشانم .

همراه حافظدرون معبد هستیبشر در گوشه محراب خواهش های جان افروزنشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوزبه دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگنگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریزبه زاری از ته دل یک دلم میخواست میگویدشب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده استمن امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان استزمین و آسمانم نورباران استکبوترهای رنگین بال خواهش هابهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارندصفای معبد هستیتماشایی استز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزدجهان در خوابتنها من در این معبد در این محرابدلم میخواست بند از پای جانم باز می کردندکه من تا روی بام ابرها پرواز می کردماز آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتمدر آن درگاه درد خویش رافریاد میکردمکه کاخ صد ستون کبریا لرزدمگر یک شب ازین شبها ی بی فرجامز یک فریاد بی هنگامبه روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزددلم میخواست دنیا رنگ دیگر بودخدا با بنده هایش مهربان تر بودازین بیچاره مردم یاد می فرموددلم میخواست زنجیری گران ازبارگاه خویش می آویختکه مظلومان خدا را پای آن زنجیرز درد خویشتن آگاه می کردندچه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیردچه شیرین است اما مندلم میخواست اهل زور و زر ناگاهز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدنددلم میخواستدنیا خانه مهر و محبت بوددلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودندطمع در مال یکدیگر نمی بستندمراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستندازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردندچو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردندچه شیریناست وقتی سینه ها ازم هر آکنده استچه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده استچه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ استدلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردنددر این دنیای بی آغاز و بی پایاندر این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماندخدا زین تلخکامی های بیهنگام بس میکردنمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکردنمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می دادهمین ده روز هستی را امان می داددلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداددام میخواست عشقم را نمی کشتندصفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدندچنین از شاخسارهستیم آسان نمی چیدندگل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردندبه باد نامرادی ها نمی دادندبه صد یاری نمی خواندندبه صد خواری نمی راندندچنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردنددلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدمبه یاد اولین دیدار در چشمسیاهش خیره می ماندمدلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزدشراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکردغم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرددلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرددلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریختپلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندندبهاری جاودان آغوش وا میکردجهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکردبهشت عشق می خندیدبه روی آسمان آبی آرامپرستو های مهر و دوستی پرواز میکردندبه روی بامها ناقوس آزادی صدا میکردمگو این آرزو خام استمگو روح بشرهمواره سرگردان و ناکام استاگر این کهکشان از هم نمی پاشدوگر این آسمان در هم نمیریزدبیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیمبه شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم#فریدون_مشیری ✨️

گاهی دعایم کن دعایت می کنم ، عاشق شوی روزیبفهمی زندگی ، بی عشق نازیباستدعایت می کنم ،با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشیبه لبخندی ، تبسم را به لب های عزیزی ، هدیه فرماییبیابی ، کهکشانی را ، درون آسمان تیره شب هابخوانی نغمه ای با مهردعایت می کنم ، در آسمان سینه اتخورشید مهری ، رخ بتابانددعایت می کنم ، روزی زلال قطره اشکیبیابد راه چشمت راسلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهردعایت می کنم ، یک شب تو راه خانه خود ، گم کنیبا دل بکوبی ، کوبه مهمانسرای خالق خود رادعایت می کنم ، روزی بفهمی با خداتنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آنفاصله داریو هنگامیکه ابری ، آسمان را با زمین ، پیوند خواهد دادمپوشانی تنت را ، از نوازش های بارانیدعایت می کنمروزی بفهمی ، گرچه دوری از خدااما خدایت با تو نزدیک استدعایت می کنم ، روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسدبا عشقبدانی جای او در سینه های پاک ما پیداستشبانگاهی ، تو هم با عشق با نجوابخوانی خالق خود رااذان صبحگاهی ، سینه ات را پر کند از نورببوسی سجده گاه خالق خود رادعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنیپیدا شوی در اودو دست خالیت را پر کنی از حاجت وبا او بگویی :بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناستدعایت می کنم روزینسیمی ، خوشه اندیشه ات راگرد و خاک غم ، بروباندکلام گرم محبوبیتو را عاشق کند بر نوردعایت می کنم وقتی به دریا می رسیبا موج ها ی آبی دریا ، برقص آییو از جنگل ، تو درس سبزی و رویش ، بیاموزیبسان قاصدک ها ، با پیامی ، نور امیدی بتابانیلباس مهربانی ، بر تن عریان مسکینی ، بپوشانیبه کام پر عطش ، یک جرعه آبی ، بنوشانیدعایت می کنم روزی بفهمی ،در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودیبیابی جای خود را ، در میان نقشه دنیابرایت آرزو دارمکه یک شب ، یک نفر با عشق در گوش تواسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را ، بیادآرددعایت می کنم عاشق شوی روزیبگیرد آن زبانتدست و پایت گم شودرخساره ات گلگون شودآهسته زیر لب بگویی ، آمدمبه هنگام سلام گرم محبوبتو هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت راندانی کیستیمعشوق عاشق ؟عاشق معشوق ؟آری ، بگویی هیچکسدعایت می کنم روزی بفمهمی ای مسافر ، رفتنی هستیببندی کوله بارت راترا در لحظه های روشن با او دعایت می کنم ای مهربان همراهتو هم ، ای خوب من گاهی دعایم کن#کیوان_شاهبداغیراه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️

حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریختدر شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ چرا نزدِ او می روی ؟ زیرا صدرِ جهان پادشاهی زودخشم و سخت کُش است . وکیل عاشق به ناصح می گوید : خموش باش که زنجیر عشق ، استوارتر از آن است که با تیغ اندرز تو گسسته شود . وکیل این را گفت و به راهِ خود اامه داد . پس از سپری شدن روزان و شبان بالاخره به بخارا رسید . همینکه دوستانش او را دیدند وحشت کردند و از سرِ دلسوزی بدو گفتند : زود پنهان شو که صدرِ جهان به قتلِ تو کمر بسته است . وکیل می گوید : مرا از کشته شدن مهراسانید که خود ، طالبِ آنم . این سخن را گفت و به جانبِ شاه حرکت کرد . اهالی شهر جملگی هراسان شدند و صحنۀ قتلِ فجیعِ او را در خیال می پروردند . وکیل بالاخره به اقامتگاهِ صدرِ جهان قدم می گذارد و همینکه او را می بیند مدهوش بر زمین می افتد . اطرافیان شاه می دوند ظرفِ آب و گلاب می آورند و به صورتِ او می زنند تا بهوش آید . امّا گویی که پرندۀ روح از قفسِ خاکی او پَر گشوده است . آنان نمی دانستند که بیهوشی او از عشق است نه چیز دیگر . صدرِ جهان که متوجه این لطیفه بود بدانست که بازگرداندن صحو و هشیاری بدو تنها با اکسیر عشق و محبت صورت بندد . پس او را بنواخت و به هوشیاری اش آورد .راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️

راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️

در کشتهٔ خویشتن نگه کنروزی اگر افتد اتفاقتتو خندهزنان چو شمع و خلقیپروانهصفت در احتِراقتما خود ز کدام خیل باشیمتا خیمه زنیم در وُثاقت؟مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکنعینی نَظَرَتْ و ما أَطاقَتْبس دیده که شد در انتظارتدریا و نمیرسد به ساقتتو مست شراب و خواب و ما رابیخوابی بکُشت در تِیاقتنه قدرت با تو بودنم هستنه طاقت آن که در فراقتبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمآوَخ که چو روزگار برگشتاز من دل و صبر و یار برگشتبرگشتن ما ضرورتی بودوآن شوخ به اختیار برگشتپرورده بُدم به روزگارشخو کرد و چو روزگار برگشتغم نیز چه بودی ار برفتی؟آن روز که غمگسار برگشترحمت کن اگر شکستهای راصبر از دل بیقرار برگشتعذرش بنه ار به زیر سنگیسرکوفتهای چو مار برگشتزین بحر عمیق جان به در بردآن کس که هم از کنار برگشتمن ساکن خاک پاک عشقمنتوانم ازین دیار برگشتبیچارگیست چارهٔ عشقدانی چه کنم چو یار برگشت؟بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمهر دل که به عاشقی، زبون نیستدستِ خوشِ روزگارِ دون نیستجز دیدهٔ شوخ عاشقان رابر چهره دوان، سرشکِ خون نیستکوتهنظری به خلوتم گفت«سودا مکن، آخرت جنون نیست»گفتم «ز تو کی برآید این دودکِت آتش غم در اندرون نیست؟»عاقل داند که نالهٔ زاراز سوزش سینهای برون نیستتسلیم قضا شود کزین قیدکس را به خلاص، رهنمون نیستصبر ار نکنم چه چاره سازم؟آرام دل از یکی فزون نیستگر بُکْشد و گر مُعاف دارددر قبضهٔ او چو من زبون نیستدانی به چه مانَد آب چشمم؟سیماب، که یک دمش سکون نیستدر دهر وفا نبود هرگزیا بود و به بخت ما کنون نیستجان برخیِ روی یار کردمگفتم «مگرش وفاست»، چون نیستبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمدر پای تو هر که سر نینداختاز روی تو پرده بر نینداختدر تو نرسید و پی غلط کردآن مرغ که بال و پر نینداختکس با رخ تو نباخت اسبیتا جان چو پیاده در نینداختنفزود غم تو روشناییآن را که چو شمع سر نینداختبارت بکشم که مرد معنیدر باخت سر و سپر نینداختجان داد و درون به خلق ننمودخون خورد و سخن به در نینداختروزی گفتم کسی چو من جاناز بهر تو در خطر نینداختگفتا «نه، که تیر چشم مستمصید از تو ضعیفتر نینداخت»با آن که همه نظر در اویمروزی سوی ما نظر نینداختنومید نیَم که چشمِ لطفیبر من فِکَند؛ وگر نینداختبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمای بر تو قبای حُسن چالاک!صد پیرهن از محبتت چاک!پیشت به تواضعست گوییافتادن آفتاب بر خاکما خاک شویم و هم نگرددخاک درت از جبین ما پاکمهر از تو توان برید؟ هیهاتکس بر تو توان گزید؟ حاشاکاول، دلِ برده باز پس دهتا دست بدارمت ز فِتراکبعد از تو به هیچ کس ندارمامّید و زِ کس نیآیدم باکدرد از جهت تو عین داروستزهر از قِبَل تو محض تریاکسودای تو آتشی جهانسوزهجران تو ورطهای خطرناکروی تو چه جای سحر بابِل؟موی تو چه جای مار ضحاک؟سعدی! بس ازین سخن، که وصفشدامن ندهد به دستِ ادراکگَرد ارچه بسی هوا بگیردهرگز نرسد به گِردِ اَفلاکپای طلب از روش فرو ماندمیبینم و حیله نیست اِلّاکبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمای چون لب لعل تو شکر نیبادام چو چشمت ای پسر! نیجز سوی تو میل خاطرم، نهجز در رخ تو مرا نظر نیخوبان جهان همه بدیدممثل تو به چابکی دگر نیپیران جهان نشان ندادندچون تو دگری به هیچ قرنیای آن که به باغ دلبری بَر!چون قد خوش تو یک شجر نیچندین شجر وفا نشاندموز وصل تو ذرهای ثمر نیآوازهٔ من ز عرش بگذشتوز درد دلم تو را خبر نیاز رفتن من غمت نباشداز آمدن تو خود اثر نیباز آیم اگر دهی اجازتای راحت جان من! وگر نیبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمشد موسم سبزه و تماشابرخیز و بیا به سوی صحراکآن فتنه که روی خوب داردهر جا که نشست، خاست غوغاصاحبنظری که دید رویشدیوانهٔ عشق گشت و شیدادانی نکند قبول هرگزدیوانه حدیث مردِ داناچشم از پی دیدن تو دارممن بیتو خَسَم کنار دریااز جور رقیب تو ننالمخارست نخُست بار خرماسعدی غم دل نهفته میدارتا مینشوی ز غیر رسوا.....✨️

حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریختدر شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ چرا نزدِ او می روی ؟ زیرا صدرِ جهان پادشاهی زودخشم و سخت کُش است . وکیل عاشق به ناصح می گوید : خموش باش که زنجیر عشق ، استوارتر از آن است که با تیغ اندرز تو گسسته شود . وکیل این را گفت و به راهِ خود اامه داد . پس از سپری شدن روزان و شبان بالاخره به بخارا رسید . همینکه دوستانش او را دیدند وحشت کردند و از سرِ دلسوزی بدو گفتند : زود پنهان شو که صدرِ جهان به قتلِ تو کمر بسته است . وکیل می گوید : مرا از کشته شدن مهراسانید که خود ، طالبِ آنم . این سخن را گفت و به جانبِ شاه حرکت کرد . اهالی شهر جملگی هراسان شدند و صحنۀ قتلِ فجیعِ او را در خیال می پروردند . وکیل بالاخره به اقامتگاهِ صدرِ جهان قدم می گذارد و همینکه او را می بیند مدهوش بر زمین می افتد . اطرافیان شاه می دوند ظرفِ آب و گلاب می آورند و به صورتِ او می زنند تا بهوش آید . امّا گویی که پرندۀ روح از قفسِ خاکی او پَر گشوده است . آنان نمی دانستند که بیهوشی او از عشق است نه چیز دیگر . صدرِ جهان که متوجه این لطیفه بود بدانست که بازگرداندن صحو و هشیاری بدو تنها با اکسیر عشق و محبت صورت بندد . پس او را بنواخت و به هوشیاری اش آورد .راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️

چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردندچه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردنداگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندندبه جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردندنشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسیزمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردنداگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردیدبه صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردنداز آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستندبه بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند#حسین_منزوی راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️

راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️

گلستان نوشتهٔ شاعر و نویسندهٔ پرآوازه ایرانی سعدی شیرازی است. به باور بسیاری، گلستان سعدی تأثیرگذارترین کتابِ نثر در ادبیات فارسیاست.راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️

یا که به راه آرم این صید دل رمیده رایا به رهت سپارم این جان به لب رسیده رایا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتنیا به تو واگذارم این جسم به خون طپیده رایا که غبار پات را نور دو دیده میکنمیا به دو دیده مینهم پای تو نور دیده رایا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکنیا بستان و بازده لعل لب مکیده راکودک اشگ من شود خاکنشین ز ناز توخاکنشین چرا کنی کودک ناز دیده راچهره به زر کشیدهام بهر تو زر خریدهامخواجه به هیچکس مده بندهٔ زر خریده راگر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنیکی ز نظر نهان کنم اشگ به ره چکیده رابانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهانیوسف خسته چون کند پیرهن دریده راگر دو جهان هوس بود بیتو چه دسترس بودباغ ارم قفس بود طایر پر بریده راجز دل و جان چه آورم بر سر ره چو بنگرمترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده رابلعجبی شنیدهام، چیز ندیده دیدهاماینکه فروغ دیدهام دیده کند ندیده راخیز بهار خونجگر جانب بوستان گذرتا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را #ملک_الشعرای_بهار

https://t.me/radioshereparsi/389امروز اگر به سنگی مینای جان توان زدفردا ز خُمّ هستی رطل گران توان زدساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی راجز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زددنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیستمِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زدفردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندمامروز ساغری با حوراوشان توان زداز ما کناره کردی راه خطا گرفتیپنداشتی که کامی با دیگران توان زدبگذار چرخ گردون بر کام ما نگرددیک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زدرخسار آتشینت تا چند در نقاب استما را شراری از وی آخر به جان توان زداز مرغ بند بر پا پرواز چند خواهیبگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد#غبار_ همدانی

آهسته باز از بغل پله ها گذشتدر فکر آش و سبزی بیمار خویش بوداما گرفته دور و برش هاله ئی سیاهاو مرده است و باز پرستار حال ماستدر زندگی ما همه جا وول میخوردهر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوستدر ختم خویش هم بسر کار خویش بودبیچاره مادرمهر روز میگذشت از این زیر پله هاآهسته تا بهم نزند خواب ناز منامروز هم گذشتدر باز و بسته شدبا پشت خم از این بغل کوچه میرودچادر نماز فلفلی انداخته بسرکفش چروک خورده و جوراب وصله داراو فکر بچه هاستهرجا شده هویج هم امروز میخردبیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه هااو از میان کلفت و نوکر ز شهر خویشآمد بجستجوی من و سرنوشت منآمد چهار طفل دگر هم بزرگ کردآمد که پیت نفت گرفته بزیر بالهر شب در آید از در یک خانه فقیرروشن کند چراغ یکی عشق نیمه جاناو را گذشته ایست ، سزاوار احترام :تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهردر ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخداهر صحن و هر سراچه یکی دادگستری استاینجا بداد ناله مظلوم میرسنداینجا کفیل خرج موکل بود وکیلمزد و درآمدش همه صرف رفاه خلقدر ، باز و سفره ، پهنبر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوندیک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاهاو مادر من استانصاف میدهم که پدر رادمرد بودبا آنهمه درآمد سرشارش از حلالروزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشتاما قطارهای پر از زاد آخرتوز پی هنوز قافله های دعای خیراین مادر از چنان پدری یادگار بودتنها نه مادر من و درماندگان خیلاو یک چراغ روشن ایل و قبیله بودخاموش شد دریغنه ، او نمرده ، میشنوم من صدای اوبا بچه ها هنوز سر و کله میزندناهید ، لال شوبیژن ، برو کنارکفگیر بی صدادارد برای ناخوش خود آش میپزداو مرد و در کنار پدر زیر خاک رفتاقوامش آمدند پی سر سلامتییک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبودبسیار تسلیت که بما عرضه داشتندلطف شما زیاداما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :این حرفها برای تو مادر نمیشود .پس این که بود ؟دیشب لحاف رد شده بر روی من کشیدلیوان آب از بغل من کنار زد ،در نصفه های شب .یک خواب سهمناک و پریدم بحال تبنزدیکهای صبحاو زیر پای من اینجا نشسته بودآهسته با خدا ،راز و نیاز داشتنه ، او نمرده است نه او نمرده است که من زنده ام هنوزاو زنده است در غم و شعر و خیال منمیراث شاعرانه من هرچه هست از اوستکانون مهر و ماه مگر میشود خموشآن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زادهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشقاو با ترانه های محلی که میسرودبا قصه های دلکش و زیبا که یاد داشتاز عهد گاهواره که بندش کشید و بستاعصاب من بساز و نوا کوک کرده بوداو شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشتوانگه باشکهای خود آن کشته آب دادلرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روحوز اهتزاز روح گرفتم هوای نازتا ساختم برای خود از عشق عالمیاو پنجسال کرد پرستاری مریضدر اشک و خون نشست و پسر را نجات داداما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچتنها مریضخانه ، بامید دیگرانیکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بودپیچید کوه و فحش بمن داد و دور شدصحرا همه خطوط کج و کوله و سیاهطوماز سرنوشت و خبرهای سهمگیندریاچه هم بحال من از دور میگریستتنها طواف دور ضریح و یکی نمازیک اشک هم بسوره یاسین چکیدمادر بخاک رفت .آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرداو هم جواب دادیک دود هم گرفت بدور چراغ ماهمعلوم شد که مادره از دست رفتنی استاما پدر بغرفه باغی نشسته بودشاید که جان او بجهان بلند بردآنجا که زندگی ، ستم و درد و رنج نیستاین هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگوریک قطره اشک ، مزد همه زجرهای اواما خلاص میشود از سرنوشت منمادر بخواب ، خوشمنزل مبارکت .آینده بود و قصه بیمادری منناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگمن میدویدم از وسط قبرها بروناو بود و سر بناله برآورده از مغاکخود را بضعف از پی من باز میکشیددیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاهخود را بهم فشرده خزیدم میان جمعترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاهباز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاشچشمان نیمه باز :از من جدا مشومیآمدیم و کله من گیج و منگ بودانگار جیوه در دل من آب میکنندپیچیده صحنه های زمین و زمان بهمخاموش و خوفناک همه میگریختندمیگشت آسمان که بکوبد بمغز مندنیا به پیش چشم گنهکار من سیاهوز هر شکاف و رخنه ماشین غریو بادیک ناله ضعیف هم از پی دوان دوانمیآمد و بمغز من آهسته میخلید :تنها شدی پسر .باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنیدیدم نشسته مثل همیشه کنار حوضپیراهن پلید مرا باز شسته بودانگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟تنها نمیگذارمت ای بینوا پسرمیخواستم بخنده درآیم ز اشتباهاما خیال بودای وای مادرم.#شهریار #radioshereparsi https://castbox.fm/va/2728449✨️

تلاقی بشکوه مه و معماییتراکم همهی رازهای دنیاییبه هیچ سلسلهی خاکیان نمیمانیتو از کدامین، دنیای تازه میآیی؟عصیر دفتر «حافظ»؟ شراب شیرازی؟چه هستی آخر؟ کاین گونه گرم و گیرایی؟تو از قبیلهی سوزان آتشی شایدچنین که سرکش و پاک و بلندبالاییمرا به گردش صد قصّه میبرد چشمتتو کیستی؟ ز پریهای داستانهایی؟شعاع نوری، بر تپههای روشن موجتو دختر فلقیّ و عروس دریایینسیم سبزی، از جلگههای تخدیریگل سپیدی، برآبهای رویاییفروغباری، خون نظیف خورشیدیشکوهمندی، روح بزرگ صحراییتو مثل خندهی گل، مثل خواب پروانهتو مثل آنچه که ناگفتنی است، زیباییچگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟که جاودانهترین لحظهی تماشایی. #حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریمآوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریمدوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته استامروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریمدردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی راتیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریمما خویش ند انستیم ، بیداری مان از خوابگفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !من راه تو را بسته ، تو راه مرا بستهامیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم #حسین_منزوی#radioshereparsi ✨️

لبت صریحترین آیهی شکوفایی است و چشمهایت شعر سیاه گویایی استچه چیز داری با خویشتن که دیدارت چو قلههای مهآلود محو و رؤیایی استچگونه وصف کنم هیات غریب تو را که در کمال ظرافت کمال والایی استتو از معابد مشرق زمین عظیمتری کنون شکوه تو و بُهت من تماشایی استدر آسمانهی دریای دیدگان تو شرم گشوده بالتر از مرغکان دریایی استشمیم وحشی گیسوی کولیات نازم که خوابناکتر از عطرهای صحرایی استمجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم که این بلیغترین مبحث شناسایی است#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️

ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، مورخ و نویسنده معروف ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او بیشتر بهخاطر نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهمترین منبع تاریخی درباره دوران غزنوی است.منبع : ایران صدا#عبدالرشید_کاکاوند#تاریخ_بیهقی#radioshereparsi ✨️

گنجینه ادبنویسنده: نصرالله منشیکارگردان:قالب: نمایشیدستهبندی: رمان و داستان«گنجینه ادب» برگرفته از کتابهای «کلیله و دمنه»، «قابوسنامه» و «فتوتنامه» است که در قالب حکایتهای ادبی کوتاه و موجز نکتههای معنوی و اخلاقی را بیان میدارد.از ایرانصدا بشنوید«خسیس یا بخشنده»: «میرزا محمد» و «میرزا حسن» درحال حساب و کتاب هستند و بر سر نیم درهم اختلاف نظر دارند. سرانجام میرزامحمد قبول میکند که آن نیم درهم را بدهد تا غائله ختم شود. اما وقتی میرزاحسن ده درهم انعام به شاگرد وی میدهد، میرزا محمد شاکی میشود. ولی میرزا حسن به او میگوید که در تجارت، حساب و کتاب را باید رعایت کرد، ولی انصاف هم حکم میکند که بخشش را فراموش نکنی.«آخرین درس سقراط»: وزیر پادشاه از تنبیه «سقراط» خشنود نیست. او قبول ندارد که خشم بتها گریبان سقراط کفرگو را گرفته باشد. او با کشتن دانشمندی چون سقراط که هرگز به بتهای آنان بیاحترامی نکرده، مخالف است. اما پادشاه میگوید دیگران دیدهاند که شاگردان سقراط نیمه شب به بتها سنگ و کلوخ میزنند و فکر میکند آنها از استادشان فرمان میبرند. وزیر معتقد است که برای آنها پاپوش ساختهاند. آنها قصد دارند سقراط را بکشند. شاگردش از وی میپرسد پس از مرگ تو را در کجا به خاک بسپاریم؟ سقراط در جواب میگوید: کالبد من، من نیستم و اگر بعد از مرگ، مرا یافتید هرکجا خواستید به خاک بسپارید.«درخواست وزیر»: امیر تازه برتخت نشسته قصد دارد بعد از مرگ پدرش، تغییراتی را در مملکت ایجاد کند تا اوضاع بهسامان شود. او از وزیر میخواهد در جای آبادی در مملکت به استراحت بپردازد و قصد دارد وزیر جدیدی برای خود برگزیند. وزیر از امیر میخواهد تا دهکدهای ویران به او ببخشد تا او خود آنجا را آباد کند. امیر میپذیرد، اما برای او خبر میآورند که ده ویرانی وجود ندارد. وزیر به امیر میگوید من میدانستم که ده ویرانی وجود ندارد، پس مملکت را به کسی واگذار که همچون حال، ده ویرانی در آن نباشد. امیر پند وزیر را دریافت کرد و خلعت وزارت را به او بازگرداند.

چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردندچه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردنداگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندندبه جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردندنشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسیزمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردنداگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردیدبه صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردنداز آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستندبه بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️

روزی اگر روزگارا دور تو پایان بگیردآه جگر خستگانت یکجا به دامان بگیردآن مهرها قهر شد آه خرمای بم زهر شد آهویرانه آن شهر شد آه کی باز سامان بگیرداز سختی روزگاران تا چند مینالی ای دل گیتی است پس بر چه نازد گر بر تو آسان بگیردیک قطره گر آب شیرین در کام جانت بریزدصد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیردگر ارمغانش سرور است گیرد پی شاد خوارانبا تحفه ی غم سراغ از مشتی پریشان بگیرددر پیش او سفره مگشا زخم دلت را نهان کن روزی اگر در کف خود گیتی نمکدان بگیرد#radioshereparsi #ساعد_باقری✨️

داستانِ عشق اما داستان دیگریستگفتن این قصه محتاج زبان دیگریست دیده را پرواز دِه از سقف خاکستان که عشقآفتاب دیگری در آسمان دیگریست گفتم ای دل ما کجا، درگاه سلطانی کجا؟گفت عرض ناتوانی، خود توان دیگریست نیست تنها جان ما از اشتیاقت شعله وردر غمت خورشید هم آتش به جان دیگریست درد را گفتم زبان کهنه باید یا که نو ؟گفت بیرون از کهن یا نو، زبان دیگریست مهر یار و قهر یار و مهر یار و قهر یاردل دمادم میزبان میهمان دیگریست#radioshereparsi #ساعد_باقری✨️

..دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!تمام عمر همین کار را کردهام؛تمام عمر کِز کردهام گوشه صندلی عقبوَ از پشت شیشهبه مردمی نگاه کردهامکه میخندیدندکه گریه میکردندکه راه میرفتندکه میایستادندکه با هم بودندکه تنها بودند...تمام عمر همین کار را کردهام؛تمام عمر به جایی نرسیدهام!دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!آنها را میشناسم؛مردهای جوانی که با گریمی ناشیانهنقش پیرمرد ِ راننده تاکسی را بازی میکنند!مردم ِ خوشحال پیادهروها را میشناسم؛که با لباسهایی به رنگ شادنقش آدمهای خوشبخت را بازی میکنند!وَ چهرههای مایوس را میشناسم؛ -در هر گوشه شهر-که چنان ماهرانه بازی میکنندانگار ایفای نقش واقعی خود را بر عهده دارند!دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!مستقیم یعنیبه انقلاب برسی وُ از آن بگذری.مستقیم یعنیآزادی را از دور ببینی وُ تلخ بخندی.مستقیم یعنیبه سمت خورشید ِ در حال غروب بروی.مستقیم یعنیتا هر جا شد، بروی! -بروی، بروی، فقط بروی...-وقتی میگریزی به کجایش چه اهمیتی دارد؟دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!مستقیم را گاه با گریه گفتهام؛با بغضی ترکیدهبا گلویی گرفتهبا صدایی که به زحمت شنیده میشدهبا لحنی که میخواسته کسی نفهمد غمگین استبا جدیتی جریحبا اشکهایی که هر کس میدیدگمان میکرد حساسیت فصلی است!دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!چیزی شبیه آدمکی مرموز -در مرز پیادهرو وُ خیابان-که بادی مصنوعی بر اندام پوچش میوزدتا انگشت اشارهاشدیگران را متوجه چیزی کند!چیزی همینقدر خندهدار!چیزی همینقدر ترسناک!چیزی شبیه مسافری تنهاایستادهدر تاریکْ روشن ِ سایههای حاشیه خیابان!چیزی شبیه من!چیزی شبیه تکْ تک ِ شماها!-وقتی در شهری شلوغتنهایی تا مغز استخوانتان رسوب میکند-دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!سمتی که ماشینهای این طرف خیابانناگزیرندچنان سرنوشتی محتومسوی آن حرکت کنند...#علیرضا_حلاج#radioshereparsi ✨️

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواندبعد از آن در پیش رنجورش نشاندرنگِ روی و نبض و قاروره بدیدهم علاماتش هم اسبابش شنیدگفت هر دارو که ایشان کردهاندآن عمارت نیست ویران کردهاندبیخبر بودند از حالِ درون اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُوندید رنج و کشف شد بَر وی نهفتلیک پنهان کرد و با سلطان نگفترنجَش از صفرا و از سودا نبودبوی هر هیزم پدید آید ز دوددید از زاریش کاو زارِ دِلستتن خوشَست و او گرفتارِ دِلستعاشقی پیداست از زاریّ دلنیست بیماری چو بیماریّ دلعلّت عاشق ز علتها جداستعشقْ اصطرلاب اسرارِ خداستعاشقی گر زین سر و گر زان سرستعاقبت ما را بدان سَر رهبرستهرچه گویم عشق را شرح و بیانچون به عشق آیم خجل باشم از آنگرچه تفسیرِ زبان روشنگرستلیک عشقِ بیزبان روشنترستچون قلم اندر نوشتن میشتافتچون به عشق آمد قلم بر خود شکافتعقل در شرحش چو خَر در گِل بخفتشرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفتآفتاب آمد دلیلِ آفتابگر دلیلت باید از وی رو متاباز وی ار سایه نشانی میدهدشمس هر دم نورِ جانی میدهدسایه خواب آرد تو را همچون سَمَرچون برآید شمسْ اِنشقَّ القمرخودْ غریبی در جهان چون شمس نیستشمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیستشمس در خارج اگر چه هست فردمیتوان هم مثل او تصویر کردشمسِ جان کو خارج آمد از اثیرنبودش در ذهن و در خارج نظیردر تصوّر ذات او را گُنج کوتا درآید در تصوّر مثل اوچون حدیث روی شمسالدّین رسیدشمسِ چارم آسمان سَر در کشیدواجب آید چونکه آمد نام اوشرح کردن رمزی از اِنعام اواین نَفَس جانْ دامنم برتافتهستبوی پیراهانِ یوسف یافتهستکز برای حقِّ صحبت سالهابازگو حالی از آن خوش حالهاتا زمین و آسمان خندان شودعقل و روح و دیده صدچندان شودلاتکُلِفْنی فانّی فی الفَناکلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثناکُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیقأنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیقمن چه گویم یک رگم هشیار نیستشرح آن یاری که او را یار نیستشرح این هجران و این خون جگراین زمان بگذار تا وقت دگرقال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُواعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُصوفی ابنالوقت باشد ای رفیقنیست فردا گفتن از شرط طریقتو مگر خود مرد صوفی نیستی؟هست را از نسیه خیزد نیستیگفتمش پوشیده خوشتر سِرِّ یارخود تو در ضمن حکایت گوش دارخوشتر آن باشد که سِرِّ دلبرانگفته آید در حدیث دیگرانگفت مکشوف و برهنه بی غُلولبازگو، دفعم مَده ای بوالفضولپرده بردار و برهنه گو که منمینخسپم با صنم با پیرهنگفتم ار عریان شود او در عیاننه تو مانی نه کنارت نه میانآرزو میخواه، لیک اندازه خواهبرنتابد کوه را یک برگ کاهآفتابی کز وی این عالم فروختاندکی گر پیش آید جمله سوختفتنه و آشوب و خونریزی مجویبیش ازین از شمس تبریزی مگویاین ندارد آخر از آغاز گویرو تمامِ این حکایت بازگوی#radioshereparsi #ساعد_باقری

یادت نرودمن برای تو شعر شدمخط به خط تحریر کردم خودم را برایتناخوانده مگذر از منکمی مکث کنواژهها قطره قطره خون دل منندنوش کن خونآشام مهربان مننوش کنهیچ کلمهای را باقی نگذارمثل اناری سرختا دانهٔ آخربعدپنجره را واکنبگذار باد بیاید و برودکاغذها را ببردورقهای سفیدپاکنویس سکوتندمثل ابرهای سرخوشهرچه در دلشان بوده باریدهاندسبکبالفقط میخواهند بروند پیِ بازی حالا پنجره را ببنددر را هم ببند پشت سرت و مرا در تنهاییامراحت بگذار#ساغر_شفیعی#radioshereparsi ✨️

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهامتا در نگین چشم تو نقش هوس نهمناز هزار چشم سیه را ، خریدهام بر قامتت که وسوسهٔ شستشو در اوستپاشیدهام شراب کفآلود ماه راتا از گزند چشم بدت ایمنی دهمدزدیدهام ز چشم حسودان، نگاه را تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنمدست از سر نیاز به هر سو گشودهاماز هر زنی، تراش تنی وام کردهاماز هر قدی، کرشمهٔ رقصی ربودهام اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرددر پیش پای خویش به خاکم فکندهایمست از می غروری و دور از غم منیگویی دل از کسی که تو را ساخت، کندهای هشدار! زآنکه در پس این پردهٔ نیازآن بت تراش بلهوس چشم بستهامیک شب که خشم عشق تو دیوانهام کندببینند سایهها که تو را هم شکستهام #radioshereparsi #نادر_نادرپور✨️

معرفی کتاب انسان در جستجوی معناکتاب انسان در جستجوی معنا با عنوان انگلیسی Man's Search for Meaning، اثری نوشتهی ویکتور فرانکل، روانپزشک و پایهگذار مکتب روانشناسی معنادرمانی یا لوگوتراپی است. ویکتور فرانکل که خود یکی از بازماندگان اردوگاههای کار اجباری نازی است در بخش اول این کتاب از خاطرات اسارت خود صحبت میکند و سپس تعریف میکند که این تجربیات وحشتناک چگونه مسیر زندگیاش را تغییر دادهاند. فرانکل در نیمهی دوم این کتاب از نوعی رواندرمانی معناگرا سخن میگوید که در سختترین شرایط به کمک انسان میآید و به او یاری میرساند تا از بند مشکلات خلاص شود. #ویکتور_فرانکل#radioshereparsi ✨️

چه غَم وقتی جَهان از عشق نامی تازه میگیرداز این بیآبرویی نام ما آوازه میگیردمن از خوش باوری در پیلۀ خود فکر میکردمخدا دارد فقط صبر مرا اندازه میگیردبه روی ما به شرط بندگی در میگشاید عشقعجب داروغهای! باج سر دروازه میگیردچرا ای مرگ ! میخندی؟ نه میخوانی، نه میبندیکتابی را که از خون جگر شیرازه میگیردملالآورتر از تکرار، رنجی نیست در عالمنخستین روز خلقت، غنچه را خَمیازه میگیرد#فاضل _نظری✨️

به باز آمدنت چنان دلخوشمکه طفلی به صبح عید، پرستویی به ظهر بهار و من به دیدن توچنان در آینهات مشغولم که جهان از کنارم میگذردبی آنکه سر برگردانم در فصلهای خونین هم میتوان عاشق بود به قمریان عاشق حسد میورزم که دانه بر میچینند و به ستاره و باران که بر نیمرخ مهتابیات بوسه میزنند.و به گلی که با اشارهی تو میشکفد در فصلهای خونین هم میتوان عاشق بود مگر از راه در رسی مگر از شکوفه سر بر زنی مگر از آفتاب درآیی وگرنه روز تابوتی است بر شانههای ابرکه مارا به افقهای ناپیدا میسپارد و عشق آهوی محتضری استکه سر بر شانههای باران میگذارد!بیا با اندامی از آتش بیا.و جلوهای از آذرخش هیهات من کجا باز بینمت ای ستارهی روشن که بی تو تا شبگیر پیر میشوم چندان که بازآیی ستارهها همه عاشق میشوند و جوانی در باران از راه میرسد#على_باباچاهى#radioshereparsi ✨️

تو بگو ماه کجاستتو مرا خانه ببردل من نابیناست.تو بگو آه چه طعمی دارد؟تو بگو ابر چرا می بارد؟باد در گوش درخت،چه آوازی می خواند؟سرو شیراز چرا آزاد است؟بر لب خار چرا فریاد است؟این چه شهری است؟همان جابلقاست؟ما کجا گمشده ایم؟ته بن بست،چرا ناپیداست؟تو بگو ماه کجاستتو مرا خانه ببردل من نابیناست#radioshereparsi #محمد_صالح_علا✨️

همراه حافظدرون معبد هستیبشر در گوشه محراب خواهش های جان افروزنشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوزبه دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگنگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریزبه زاری از ته دل یک دلم میخواست میگویدشب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده استمن امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان استزمین و آسمانم نورباران استکبوترهای رنگین بال خواهش هابهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارندصفای معبد هستیتماشایی استز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزدجهان در خوابتنها من در این معبد در این محرابدلم میخواست بند از پای جانم باز می کردندکه من تا روی بام ابرها پرواز می کردماز آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتمدر آن درگاه درد خویش رافریاد میکردمکه کاخ صد ستون کبریا لرزدمگر یک شب ازین شبها ی بی فرجامز یک فریاد بی هنگامبه روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزددلم میخواست دنیا رنگ دیگر بودخدا با بنده هایش مهربان تر بودازین بیچاره مردم یاد می فرموددلم میخواست زنجیری گران ازبارگاه خویش می آویختکه مظلومان خدا را پای آن زنجیرز درد خویشتن آگاه می کردندچه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیردچه شیرین است اما مندلم میخواست اهل زور و زر ناگاهز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدنددلم میخواستدنیا خانه مهر و محبت بوددلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودندطمع در مال یکدیگر نمی بستندمراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستندازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردندچو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردندچه شیریناست وقتی سینه ها ازم هر آکنده استچه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده استچه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ استدلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردنددر این دنیای بی آغاز و بی پایاندر این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماندخدا زین تلخکامی های بیهنگام بس میکردنمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکردنمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می دادهمین ده روز هستی را امان می داددلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداددام میخواست عشقم را نمی کشتندصفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدندچنین از شاخسارهستیم آسان نمی چیدندگل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردندبه باد نامرادی ها نمی دادندبه صد یاری نمی خواندندبه صد خواری نمی راندندچنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردنددلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدمبه یاد اولین دیدار در چشمسیاهش خیره می ماندمدلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزدشراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکردغم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرددلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرددلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریختپلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندندبهاری جاودان آغوش وا میکردجهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکردبهشت عشق می خندیدبه روی آسمان آبی آرامپرستو های مهر و دوستی پرواز میکردندبه روی بامها ناقوس آزادی صدا میکردمگو این آرزو خام استمگو روح بشرهمواره سرگردان و ناکام استاگر این کهکشان از هم نمی پاشدوگر این آسمان در هم نمیریزدبیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیمبه شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم#radioshereparsi #فریدون_مشیری ✨️

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافتزمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافتدل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانیدوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافتدرخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شدکه عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافتدهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزدکلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافتبدین سان که من و تو از تفاهم عشق میسازیماز این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافتمن و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آریکه نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافتتو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجمبدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافتجهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار توبه چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️

گاهی دعایم کن دعایت می کنم ، عاشق شوی روزیبفهمی زندگی ، بی عشق نازیباستدعایت می کنم ،با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشیبه لبخندی ، تبسم را به لب های عزیزی ، هدیه فرماییبیابی ، کهکشانی را ، درون آسمان تیره شب هابخوانی نغمه ای با مهردعایت می کنم ، در آسمان سینه اتخورشید مهری ، رخ بتابانددعایت می کنم ، روزی زلال قطره اشکیبیابد راه چشمت راسلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهردعایت می کنم ، یک شب تو راه خانه خود ، گم کنیبا دل بکوبی ، کوبه مهمانسرای خالق خود رادعایت می کنم ، روزی بفهمی با خداتنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آنفاصله داریو هنگامیکه ابری ، آسمان را با زمین ، پیوند خواهد دادمپوشانی تنت را ، از نوازش های بارانیدعایت می کنمروزی بفهمی ، گرچه دوری از خدااما خدایت با تو نزدیک استدعایت می کنم ، روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسدبا عشقبدانی جای او در سینه های پاک ما پیداستشبانگاهی ، تو هم با عشق با نجوابخوانی خالق خود رااذان صبحگاهی ، سینه ات را پر کند از نورببوسی سجده گاه خالق خود رادعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنیپیدا شوی در اودو دست خالیت را پر کنی از حاجت وبا او بگویی :بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناستدعایت می کنم روزینسیمی ، خوشه اندیشه ات راگرد و خاک غم ، بروباندکلام گرم محبوبیتو را عاشق کند بر نوردعایت می کنم وقتی به دریا می رسیبا موج ها ی آبی دریا ، برقص آییو از جنگل ، تو درس سبزی و رویش ، بیاموزیبسان قاصدک ها ، با پیامی ، نور امیدی بتابانیلباس مهربانی ، بر تن عریان مسکینی ، بپوشانیبه کام پر عطش ، یک جرعه آبی ، بنوشانیدعایت می کنم روزی بفهمی ،در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودیبیابی جای خود را ، در میان نقشه دنیابرایت آرزو دارمکه یک شب ، یک نفر با عشق در گوش تواسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را ، بیادآرددعایت می کنم عاشق شوی روزیبگیرد آن زبانتدست و پایت گم شودرخساره ات گلگون شودآهسته زیر لب بگویی ، آمدمبه هنگام سلام گرم محبوبتو هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت راندانی کیستیمعشوق عاشق ؟عاشق معشوق ؟آری ، بگویی هیچکسدعایت می کنم روزی بفمهمی ای مسافر ، رفتنی هستیببندی کوله بارت راترا در لحظه های روشن با او دعایت می کنم ای مهربان همراهتو هم ، ای خوب من گاهی دعایم کن#کیوان_شاهبداغی#radioshereparsi ✨️

https://telewebion.com/episode/0x1b90c85دو تا کفترنشسته اند روی شاخۀ سدر کهنسالیکه روییده غریب از همگِنان در دامنِ کوه قوی پیکردو دلجو مهربان با همدو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با همخوشا دیگر خوشا عهدِ دو جانِ همزبان با همدو تنها رهگذر کفترنوازش های این آن را تسلی بخشتسلی های آن این را نوازشگرخطاب ار هست : خواهر جانجوابش : جانِ خواهر جانبگو با مهربانِ خویش درد و داستانِ خویشنگفتی ، جانِ خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیستستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان راتو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز ، کو را دوست می داریمنگفتی کیست ، باری ، سرگذشتش چیستپریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماندشبانی گله اش را گرگها خوردهو گرنه تاجری کالاش را دریا فرو بردهو شاید عاشقی سرگشتۀ کوه و بیابانهاسپرده با خیالی دلنه ش از آسودگی ، آرامشی حاصلنه ش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانهااگر گم کرده راهی بی سرانجامستمرا به ش ، پند و پیغام استدر این آفاق من گردیده ام بسیارنماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی رانمایم تا کدامین راه گیرد پیشازین سو ، سوی خفتنگاهِ مِهر و ماه ، راهی نیستبیابانهای بی فریاد و کُهساران خار و خشک و بی رحم استوز آن سو ، سویِ رُستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیستیکی دریای هولِ هایل است و خشم توفانهاسدیگر سوی تفته دوزخی پرتابو آن دیگر بسی از زمهریر است و زمستانهارهایی را اگر راهی ستجز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیستنه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی است ؟غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهیپناه آورده سوی سایۀ سدریببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی استنشانی ها که در او هستنشانی ها که می بینم در او بهرام را ماندهمان بهرامِ ورجاوندکه پیش از روز رستاخیز خواهد خاستهزاران کار خواهد کرد نام آورهزاران طُرفه خواهد زاد ازو بِشکوهپس از او گیو بن گودرزو با وی توس بن نوذرو گرشاسپِ دلیر ِشیرِ گُندآورو آن دیگرو آن دیگراَنیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازندبسوزند آنچه ناپاکی ست ، ناخوبی ستپریشان شهر ویران را دگر سازنددرفش کاویان را فَرَه و در سایه شغبار سالیان از جهره بِزدایندبرافرازندنه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ستگرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپایِ بیغارهببنیش ، روزکورِ شوربخت ، این ناجوانمردی ستنشانی ها که دیدم دادمش ، باریبگو تا کیست این گمنام گرد آلودسِتان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستانتواند بود کو باماست گوشش وز خلالِ پنجه بیندماننشانی ها که گفتی هر کدامش برگی از باغی استو از بسیارها ، تاییبه رخسارش عرق هر قطره ای از مُرده دریایینه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی استکه گوید داستان از سوختنهایییکی آواره مرد است این پریشانگردهمان شهزادۀ از شهر خود راندهنهاده سر به صحراهاگذشته از جزیره ها و دریاهانبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر ماندهاگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطانبجای آوردم او را ، هانهمان شهزادۀ بیچاره است او که شبی دزدان دریاییبه شهرش حمله آوردندبلی ، دزدان دریایی و قوم جادوان و خیلِ غوغاییبه شهرش حمله آوردندو او مانند سردارِ دلیری نعره زد بر شهردلیران من ! ای شیرانزنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیرانو بسیاری دلیرانه سخن ها گفت اما پاسخی نشنفتاگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستانصدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدنداز اینجا نام او شد شهریارِ شهرِ سنگستانپریشانروزِ مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشتو چون دیوانگان فریاد می زد : ایو می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد بازدلیران من ! اما سنگها خاموشهمان شهزاده است آری که دیگر سالهای سالز بس دریا و کوه و دشت پیموده استدلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده استو پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده استنه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفندنه دارد انتظارِ هفت تن جاویدِ ورجاونددگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحهچو روح جغد ، گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحلز سنگستان شومش بر گرفته دلپناه آورده سوی سایۀ سدریکه رُسته در کنارِ کوه بی حاصلو سنگستانِ گمنامشکه روزی روزگاری شبچراغِ روزگاران بودنشیدِ همگِنانش ، آفرین را و نیایش راسرودِ آتش و خورشید و باران بوداگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کیبه فَرِ سور و آذین ها ، بهاران در بهاران ............صدا نالنده پاسخ داد :...آری نیست ؟#مهدی_اخوان_ثالث✨️

داستانِ عشق اما داستان دیگریستگفتن این قصه محتاج زبان دیگریست دیده را پرواز دِه از سقف خاکستان که عشقآفتاب دیگری در آسمان دیگریست گفتم ای دل ما کجا، درگاه سلطانی کجا؟گفت عرض ناتوانی، خود توان دیگریست نیست تنها جان ما از اشتیاقت شعله وردر غمت خورشید هم آتش به جان دیگریست درد را گفتم زبان کهنه باید یا که نو ؟گفت بیرون از کهن یا نو، زبان دیگریست مهر یار و قهر یار و مهر یار و قهر یاردل دمادم میزبان میهمان دیگریست#radioshereparsi #ساعد_باقری✨️

https://t.me/radioshereparsi/389امروز اگر به سنگی مینای جان توان زدفردا ز خُمّ هستی رطل گران توان زدساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی راجز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زددنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیستمِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زدفردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندمامروز ساغری با حوراوشان توان زداز ما کناره کردی راه خطا گرفتیپنداشتی که کامی با دیگران توان زدبگذار چرخ گردون بر کام ما نگرددیک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زدرخسار آتشینت تا چند در نقاب استما را شراری از وی آخر به جان توان زداز مرغ بند بر پا پرواز چند خواهیبگشای رشته تا پر بر لامکان توان زدغبار همدانی

یا که به راه آرم این صید دل رمیده رایا به رهت سپارم این جان به لب رسیده رایا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتنیا به تو واگذارم این جسم به خون طپیده رایا که غبار پات را نور دو دیده میکنمیا به دو دیده مینهم پای تو نور دیده رایا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکنیا بستان و بازده لعل لب مکیده راکودک اشگ من شود خاکنشین ز ناز توخاکنشین چرا کنی کودک ناز دیده راچهره به زر کشیدهام بهر تو زر خریدهامخواجه به هیچکس مده بندهٔ زر خریده راگر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنیکی ز نظر نهان کنم اشگ به ره چکیده رابانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهانیوسف خسته چون کند پیرهن دریده راگر دو جهان هوس بود بیتو چه دسترس بودباغ ارم قفس بود طایر پر بریده راجز دل و جان چه آورم بر سر ره چو بنگرمترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده رابلعجبی شنیدهام، چیز ندیده دیدهاماینکه فروغ دیدهام دیده کند ندیده راخیز بهار خونجگر جانب بوستان گذرتا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را ملک الشعرای بهار

چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردندچه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردنداگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندندبه جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردندنشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسیزمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردنداگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردیدبه صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردنداز آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستندبه بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️

من نه خود میروم او مرا میکشدکاه سرگشته را کهربا میکشدچون گریبان ز چنگش رها میکنمدامنم را به قهر از قفا میکشددست و پا میزنم میرباید سرمسر رها میکنم دست و پا میکشدگفتم این عشق اگر وا گذارد مراگفت اگر وا گذارم وفا میکشدگفتم این گوش تو خفته زیر زبانحرف ناگفته را از خفا میکشدگفت از آن پیشتر این مشام نهانبوی اندیشه را از هوا میکشدلذت نان شدن زیر دندان اوگندمم را سوی آسیا میکشدسایه او شدم چون گریزم از اودر پیاش میروم تا کجا میکشد#هوشنگ_ابتهاج #radioshereparsi ✨️

https://t.me/radioshereparsi/292 پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات »شمارهٔ ۱۳۹ - لطف حق مادر موسی، چو موسی را به نیلدر فکند، از گفتهٔ رب جلیلخود ز ساحل کرد با حسرت نگاهگفت کای فرزند خرد بیگناهگر فراموشت کند لطف خدایچون رهی زین کشتی بی ناخدایگر نیارد ایزد پاکت بیادآب خاکت را دهد ناگه ببادوحی آمد کاین چه فکر باطل استرهرو ما اینک اندر منزل استپردهٔ شک را برانداز از میانتا ببینی سود کردی یا زیانما گرفتیم آنچه را انداختیدست حق را دیدی و نشناختیدر تو، تنها عشق و مهر مادری استشیوهٔ ما، عدل و بنده پروری استنیست بازی کار حق، خود را مبازآنچه بردیم از تو، باز آریم بازسطح آب از گاهوارش خوشتر استدایهاش سیلاب و موجش مادر استرودها از خود نه طغیان میکنندآنچه میگوئیم ما، آن میکنندما، بدریا حکم طوفان میدهیمما، بسیل و موج فرمان میدهیمنسبت نسیان بذات حق مدهبار کفر است این، بدوش خود منهبه که برگردی، بما بسپاریشکی تو از ما دوستتر میداریشنقش هستی، نقشی از ایوان ماستخاک و باد و آب، سرگردان ماستقطرهای کز جویباری میروداز پی انجام کاری میرودما بسی گم گشته، باز آوردهایمما، بسی بی توشه را پروردهایممیهمان ماست، هر کس بینواستآشنا با ماست، چون بی آشناستما بخوانیم، ار چه ما را رد کنندعیب پوشیها کنیم، ار بد کنندسوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوختزاتش ما سوخت، هر شمعی که سوختکشتئی زاسیب موجی هولناکرفت وقتی سوی غرقاب هلاکتند بادی، کرد سیرش را تباهروزگار اهل کشتی شد سیاهطاقتی در لنگر و سکان نماندقوتی در دست کشتیبان نماندناخدایان را کیاست اندکی استناخدای کشتی امکان یکی استبندها را تار و پود، از هم گسیختموج، از هر جا که راهی یافت ریختهر چه بود از مال و مردم، آب بردزان گروه رفته، طفلی ماند خردطفل مسکین، چون کبوتر پر گرفتبحر را چون دامن مادر گرفتموجش اول، وهله، چون طومار کردتند باد اندیشهٔ پیکار کردبحر را گفتم دگر طوفان مکناین بنای شوق را، ویران مکندر میان مستمندان، فرق نیستاین غریق خرد، بهر غرق نیستصخره را گفتم، مکن با او ستیزقطره را گفتم، بدان جانب مریزامر دادم باد را، کان شیرخوارگیرد از دریا، گذارد در کنارسنگ را گفتم بزیرش نرم شوبرف را گفتم، که آب گرم شوصبح را گفتم، برویش خنده کننور را گفتم، دلش را زنده کنلاله را گفتم، که نزدیکش برویژاله را گفتم، که رخسارش بشویخار را گفتم، که خلخالش مکنمار را گفتم، که طفلک را مزنرنج را گفتم، که صبرش اندک استاشک را گفتم، مکاهش کودک استگرگ را گفتم، تن خردش مدردزد را گفتم، گلوبندش مبربخت را گفتم، جهانداریش دههوش را گفتم، که هشیاریش دهتیرگیها را نمودم روشنیترسها را جمله کردم ایمنیایمنی دیدند و ناایمن شدنددوستی کردم، مرا دشمن شدندکارها کردند، اما پست و زشتساختند آئینهها، اما ز خشتتا که خود بشناختند از راه، چاهچاهها کندند مردم را براهروشنیها خواستند، اما ز دودقصرها افراشتند، اما به رودقصهها گفتند بیاصل و اساسدزدها بگماشتند از بهر پاسجامها لبریز کردند از فسادرشتهها رشتند در دوک عناددرسها خواندند، اما درس عاراسبها راندند، اما بیفساردیوها کردند دربان و وکیلدر چه محضر، محضر حی جلیلسجدهها کردند بر هر سنگ و خاکدر چه معبد، معبد یزدان پاکرهنمون گشتند در تیه ضلالتوشهها بردند از وزر و وبالاز تنور خودپسندی، شد بلندشعلهٔ کردارهای ناپسندوارهاندیم آن غریق بینواتا رهید از مرگ، شد صید هویآخر، آن نور تجلی دود شدآن یتیم بیگنه، نمرود شدرزمجوئی کرد با چون من کسیخواست یاری، از عقاب و کرکسیکردمش با مهربانیها بزرگشد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگبرق عجب، آتش بسی افروختهوز شراری، خانمانها سوختهخواست تا لاف خداوندی زندبرج و باروی خدا را بشکندرای بد زد، گشت پست و تیره رایسرکشی کرد و فکندیمش ز پایپشهای را حکم فرمودم که خیزخاکش اندر دیدهٔ خودبین بریزتا نماند باد عجبش در دماغتیرگی را نام نگذارد چراغما که دشمن را چنین میپروریمدوستان را از نظر، چون میبریمآنکه با نمرود، این احسان کندظلم، کی با موسی عمران کنداین سخن، پروین، نه از روی هوی ستهر کجا نوری است، ز انوار خداستلطف حقزنده یاد پروین اعتصامیخوانش محمد مصدق

پدرمرده را سایه بر سر فکنغبارش بیفشان و خارش بکنندانی چه بودش فرو مانده سخت؟بود تازه بی بیخ هرگز درخت؟چو بینی یتیمی سر افکنده پیشمده بوسه بر روی فرزند خویشیتیم ار بگرید که نازش خرد؟وگر خشم گیرد که بارش برد؟الا تا نگرید که عرش عظیمبلرزد همی چون بگرید یتیمبه رحمت بکن آبش از دیده پاکبه شفقت بیفشانش از چهره خاکاگر سایه خود برفت از سرشتو در سایه خویشتن پرورشمن آنگه سر تاجور داشتمکه سر بر کنار پدر داشتماگر بر وجودم نشستی مگسپریشان شدی خاطر چند کسکنون دشمنان گر برندم اسیرنباشد کس از دوستانم نصیرمرا باشد از درد طفلان خبرکه در طفلی از سر برفتم پدریکی خار پای یتیمی بکندبه خواب اندرش دید صدر خجندهمی گفت و در روضهها میچمیدکز آن خار بر من چه گلها دمیدمشو تا توانی ز رحمت بریکه رحمت برندت چو رحمت بریچو انعام کردی مشو خودپرستکه من سرورم دیگران زیردستاگر تیغ دورانش انداختهستنه شمشیر دوران هنوز آختهست؟چو بینی دعاگوی دولت هزارخداوند را شکر نعمت گزارکه چشم از تو دارند مردم بسینه تو چشم داری به دست کسی«کرم» خواندهام سیرت سرورانغلط گفتم، اخلاق پیغمبران#radioshereparsi #بوستان_سعدی ✨️

در راه مانده بودیم ، در گوشه ای نشستهبا کوله بار حسرت ، از آرزو گسستهناگه ندا شنیدیم از کو کویی که می گفتهو هو و های و هویی در گوش جان خستهگهواره ی جهان را گردش نایستادهدریاب فرصتت را ای فال تو خجستهاز هد هدی شنیدیم با صد زبان که می گفتحتی اگر سلیمان باشی و دل نبستهقبل از غرو ب عمرت حشمت به کار آیدنسیان مکن به موران با چشم های بستهپرواز اگر تو خواهی از این جهان خستهپرواز کی توانی با بالهای بستهمحمد مصدقبیستم بهمن ماه ۴۰۳

ریشه ی سرو جوان با خاک صحبت می کنداز عذاب تشنگی با وی حکایت می کندبا زبان خشک برگش ، بید می گوید که : آهابر هم دارد به باغ ما خیانت می کنداین خیانت نیست - گوید نارون با پوزخند -ابر دارد به اجاق پیر خدمت می کندباد هم دردانه می پیچد به گرد ساقه ایساقه زان همبستگی احساس جرئت می کندتن به نزد ساقه ای خشکیده چون خود می کشدتا بگوید که : تبر! اینجا حکومت می کندهیچ می دانی ؟ خبر داری ؟ رفیق سوختهکه عطش با آتش سوزنده وصلت می کند ؟جوی خشک و برکه ی خالی حکایت می کنند :تشنگی امسال هم دارد قیامت می کندهر درختی را که می خشکاند از بن ، تشنگیتیشه در بین اجاق و کوره قسمت می کندباغبان ما شریک دزد و یار قافلهایستاده است و بر این غارت نظارت می کندساقه ی دوم نمی گوید جواب و اولّیاز طنین گفته های خویش وحشت می کندـ هر گره در ساقه ها ، گوشی است ـ می گوید به خودو سپس لرزان به جای خویش رجعت می کند#radioshereparsi #حسین_منزوی ✨️

عمر بشر به هزاران سال رسیداما به جای آرامش به سلاح های پیشرفته تر دستیابی پیدا کردبه جای انصاف قانون جنگل حکفرما شدو بشر امروز بیشتر از هر دوره ای دچار بحران هویت گردید.....

لحظه ها و دقایق بر همه دوستان مبارک

تاریخچه جمعیت امام علی از زبان شارمین میمندی نژاد

دار قد کَشید... دیدی به جای پنجره، دیوار قد کشید شادی غریب ماند و غم انگار قد کشید تیغِ تبر به پای درختان رسید و بعد کرسی نشین زیاد شد و دار قد کشید وقتی که آفتاب صداقت غروب کرد رویید بذر کینه و بسیار قد کشید! روزی که روی شمع خرد آب ریختیم جهل از درون کوچه و بازار قد کشید جنگ آمد و صحیفه دنیا سیاه شد هی کُشته پشت کُشته و آمار قد کشید! وقتی که شعر از رهِ تزویر میگذشت چیزی به نام شاعر دربار قد کشید میخواستم که پُل بشوم تا که بگذرید از روی من، که تیغه ی انکار قد کشید میخواستم که روزنه باشم نخواستید این گونه شد که این همه دیوار قد کشید! #فردوس_اعظم #شعر_امروز_تاجیکستان دکلمه بانو: #شکوفه_باختری (افغانستان) @firdavsiazam # طالبان

 پرسه در خیال سیدحمیدرضا برقعی شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست به یاد استاد قیصر امین پور شعری عاشورایی می نویسم چرا که او روحی ... - چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی- با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند دارد غروب فرشچیان گریه می کند با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید او را چنان فنای خدا بی ریا کشید حتی براش جای کفن بوریا کشید در خون کشید قافیه ها را ، حروف را از بس که گریه کرد تمام لهوف را اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت این بند را جدای همه روی نیزه ساخت "خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود" اوکهکشان روشن هفده ستاره بود خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ... پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ... خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ... شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ... در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچکس شاعر کنار دفترش افتاد از نفس... برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#حمیدرضا_برقعی#سعید_بیابانکی#شعز_آئینی#شعر_عاشورا محمودی #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو

دوستان کاظم متولی فعال آسیبهای اجتماعی میباشد که بیش از یک دهه زندگی خود را صرف ساماندهی آسیبهای اجتماعی ایران نموده است . او با راه اندازی پادکست رادیو افرا با مصاحبه از ان جی او های موفق در ایران سعی در انتقال این تجربیات دارد. از او سپاسگذاریم که غم مردمان سرزمین مادری بر او گران و از خود گذشته به آن پرداخته است