Interpretations of Rumi's poems in Farsi and English under Ganj e Hozour (Tresure of Presence)
Listeners of Ganj e Hozour Programs that love the show mention: life, ganj e.
The Ganj e Hozour Programs podcast is a truly incredible and captivating show that brings immense joy and enlightenment to its listeners. Hosted with great grace and charisma, the program is a must-listen for anyone seeking spiritual growth and introspection.
One of the best aspects of this podcast is its ability to delve deep into profound topics and explore them from various perspectives. The host's expertise in spirituality is evident in the way they guide discussions and offer valuable insights. Whether it's exploring the meaning of life, discussing ancient wisdom teachings, or delving into the mysteries of the universe, each episode leaves you feeling inspired and enlightened.
Another notable aspect of The Ganj e Hozour Programs podcast is its guests. The host brings on a diverse range of experts, scholars, and spiritual leaders who offer unique perspectives on spirituality and personal growth. Their engaging conversations provide a wealth of knowledge and open up new avenues for self-reflection.
Furthermore, the production quality of this podcast is top-notch. The audio is crisp and clear, allowing listeners to fully immerse themselves in each episode. The pacing of the show is also well-balanced, ensuring that there are no dull moments or unnecessary digressions.
However, despite its many strengths, there are some aspects that could be improved upon. Occasionally, some episodes may feel overly dense or complex for listeners who are new to spirituality or unfamiliar with certain concepts. It would be beneficial to provide more context or explanations during these discussions to ensure everyone can fully grasp the ideas being presented.
In conclusion, The Ganj e Hozour Programs podcast is an exceptional show that offers profound spiritual insights and inspiration. With its diverse range of topics, expert guests, and impeccable production quality, it has truly established itself as a leader in the realm of spiritual podcasts. Despite minor areas for improvement in terms of accessibility for beginners, this podcast remains an invaluable resource for anyone seeking personal growth and enlightenment.

برنامه شماره ۱۰۰۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۱۱ ژوئن ۲۰۲۴ - ۲۳ خرداد ۱۴۰۳.برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۰۷ بر روی این لینک کلیک کنیدبرای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید. متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید) متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید) تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت) تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶رَوَم به حُجرهٔ خیّاطِ عاشقان، فردامنِ درازقَبا با هزار گَز(۱) سودا(۲)بِبُرَّدت ز یزید و بِدوزَدَت بر زیدبدین یکی کُنَدَت جُفت و، ز آن دگر عَذْرا(۳)بِدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمرزِهی بَریشَم(۴) و بَخیه، زِهی یدِ بَیْضا(۵)چو دل، تمام نهادی، ز هَجْر(۶) بشکافدبه زخمِ نادره(۷) مِقراضِ(۸) «اِهْبِطُوا مِنْها»(۹)*ز جمع کردن و تفریقِ او شدم حیرانبه ثبت و محو(۱۰)، چو تلوینِ(۱۱) خاطرِ شیدا(۱۲)**دل است تختهٔ پُر خاک، او مهندسِ دلزِهی رُسوم و رُقوم(۱۳) و حقایق و اَسماتو را چو در دِگَری ضرب کرد همچو عددز ضربِ خود چه نتیجه همیکُنَد پیدا؟چو ضرب دیدی، اکنون بیا و قِسمت(۱۴) بینکه قطرهای را چون بخش کرد در دریابه جبر(۱۵)، جملهٔ اضداد را مقابله(۱۶) کردخَمُش که فکر دراِشکست، ز این عجایبها* قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۸«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا ۖ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ»«گفتيم: همه از بهشت فرو شويد؛ پس اگر از جانب من راهنمايى برايتان آمد، بر آنها كه از راهنمايى من پيروى كنند بيمى نخواهد بود و خود اندوهناک نمىشوند.»** قرآن کریم، سورهٔ رعد (۱۳)، آیهٔ ۳۹«يَمْحُو اللَّـهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ ۖ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ»«خدا هر چه را بخواهد محو يا اثبات مىكند و امالكتاب نزد اوست.»(۱) گَز: مقیاس طول، معادل ذَرْع(۲) سودا: عشق، هوا و هوس، آرزو و خواسته(۳) عَذْرا: عَذْراء، دوشیزه، تنها و جدا(۴) بَریشَم: ابریشَم، نخ بخیه(۵) یدِ بَیْضا: معجزهٔ موسیٰ(ع)(۶) هَجْر: جدایی(۷) نادره: کمیاب، استثنایی(۸) مِقراض: قیچی(۹) اِهْبِطُوا مِنْها: فرود آیید از آن جایگاه، اشاره به آیهٔ ۳۸ سورهٔ بقره (۲).(۱۰) ثبت و محو: برگرفته از اصطلاح قرآنی محو و اثبات، اشاره به آیهٔ ۳۹ سورهٔ رعد (۱۳).(۱۱) تلوین: رنگ به رنگ کردن(۱۲) شیدا: پریشان، آشفته، عاشق(۱۳) رُقوم: جمعِ رَقَم(۱۴) قِسمت: بخش کردن، تقسیم نمودن(۱۵-۱۶) جبر و مقابله: یکی از علوم ریاضی که در آن، حروف و نشانهها جایگزین اعداد و ارقام میشود.-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶رَوَم به حُجرهٔ خیّاطِ عاشقان، فردامنِ درازقَبا با هزار گَز سودامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۴صورتی را چون به دل ره میدهنداز ندامت آخرش دَه میدهندمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۶۸چون تو جُزوِ عالمَی هر چون بُوی(۱۷)کُلّ را بر وصفِ خود بینی غَوی(۱۸)گر تو برگردی و برگردد سَرَتخانه را گَردنده بیند مَنظرت(۱۷) بُوی: باشی(۱۸) غَوی: گمراه-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۳۴لاجَرَم سرگشته گشتیم از ضَلال(۱۹)چون حقیقت شد نهان، پیدا خیال(۱۹) ضَلال: گمراهی-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۹۴۴ آن رهی که بارها تو رفتهایبیقلاووز(۲۰)، اندر آن آشفتهای پس رهی را که ندیدستی تو هیچهین مرو تنها، ز رهبر سَر مپیچگر نباشد سایهٔ او بر تو گول(۲۱)پس تو را سرگشته دارد بانگِ غول(۲۰) قلاووز: پیشاهنگ، راهنما(۲۱) گُول: نادان، احمق-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۱آن هنرها گردنِ ما را ببستزآن مَناصِب سرنگونساریم و پست آن هنر فی جیدِنا حَبْلٌ مَسَدروزِ مُردن نیست زآن فنها مددقرآن کریم، سورهٔ لهب (۱۱۱)، آیهٔ ۵«فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ»«و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»جز همان خاصیّتِ آن خوشحواسکه به شب بُد چشمِ او سلطانشناسمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶گفت: نامت چیست؟ برگو بیدهانگفت: خَرّوب است ای شاهِ جهانگفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟گفت: من رُستَم(۲۲)، مکان ویران شودمن که خَرّوبم، خرابِ منزلمهادمِ(۲۳) بنیادِ این آب و گِلم(۲۲) رُستَن: روییدن(۲۳) هادِم: ویران کننده، نابود کننده-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۰چون زِ زنده مُرده بیرون میکُنَدنَفْسِ زنده سویِ مرگی میتَنَدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۱۶بلکه اغلب رنجها را چاره هستچون به جِدّ جویی، بیاید آن بهدستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶پس عدوِّ جانِ صَرّاف(۲۴) است قلب(۲۵)دشمنِ درویش که بْوَد غیرِ کَلْب(۲۶)؟(۲۴) صَرّاف: کسی که پولها را تبدیل میکند؛ کسی که سکّههای تقلّبی را از سکّههای حقیقی بازمیشناسد.(۲۵) قلب: تقلّبی(۲۶) کَلْب: سگ-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۷هرچه اندیشی، پذیرایِ فناستآنکه در اندیشه نآید، آن خداستمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۰۶آدمی دید است و باقی پوست استدیدْ آن است آن، که دیدِ دوست استچونکه دیدِ دوست نَبْوَد کور بِهْدوستْ کو باقی نباشد، دور بِهْمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مراکه زِ وَهمِ دارم است این صد عَنا(۲۷)(۲۷) عَنا: رنج-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۲۸عاشقِ حالی، نه عاشق بر مَنیبر امیدِ حال بر من میتَنیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۸۰تا دلبرِ خویش را نبینیمجُز در تَکِ خونِ دل نَشینیمما بِهْ نَشَویم از نصیحتچون گمرهِ عشقِ آن بهینیممولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۱با سُلیمان، پای در دریا بِنِهتا چو داود آب، سازد صد زِرِه آن سُلیمان، پیشِ جمله حاضرستلیک غیرت چشمبند و، ساحرست تا ز جهل و، خوابناکیّ و، فضولاو به پیشِ ما و، ما از وِی مَلول(۲۸)تشنه را دردِ سر آرَد بانگِ رعدچون نداند کو کشانَد ابرِ سعد چشمِ او ماندهست در جویِ روانبیخبر از ذوقِ آبِ آسمان مَرْکبِ(۲۹) هِمّت سویِ اسباب رانداز مُسَبِّب لاجَرَم(۳۰) محروم ماندآنکه بیند او مُسَبِّب را عیان(۳۱)کِی نَهَد دل بر سببهایِ جهان؟(۲۸) مَلول: افسرده، اندوهگین(۲۹) مَرْکب: وسیلهٔ نقلیه(۳۰) لاجَرَم: به ناچار(۳۱) عیان: آشکارا-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۴۵عقلِ جُزوی، گاه چیره، گَه نگونعقلِ کلّی، ایمن از رَیْبُ الْـمَنون(۳۲)(۳۲) رَیْبُ الْـمَنون: حوادثِ ناگوار روزگار-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۰۹عقلِ کل را گفت: ما زاغَالْبَصَرعقلِ جزوی میکند هر سو نظرعقلِ مازاغ است نورِ خاصگانعقلِ زاغ استادِ گورِ مردگانجان که او دنبالۀ زاغان پَرَدزاغ، او را سوی گورستان بَرَدقرآن کریم، سورهٔ نجم (۵۳)، آیهٔ ۱۷«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ.»«چشم خطا نكرد و از حد درنگذشت.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۲۰جمله قرآن هست در قطعِ سببعِزِّ(۳۳) درویش و، هلاکِ بولهب(۳۳) عِزّ: عزیز شدن، ارجمند شدن، ارجمندی-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۱۳چشمبندِ خلق، جز اسباب نیست هر که لرزد بر سبب، ز اصحاب نیستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۹ای یَرانٰا! لٰا نَراهُ روز و شبچشمبَندِ ما شده دیدِ سبب ای خدایی که روز و شب ما را میبینی و ما تو را نمیبینیم، اصولاً سببسازی ذهنی چشممان را بسته است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۶مَرْکبِ(۳۴) هِمّت سویِ اسباب رانداز مُسَبِّب لاجَرَم(۳۵) محروم ماندآنکه بیند او مُسَبِّب را عیانکِی نَهَد دل بر سببهایِ جهان؟(۳۴) مَرْکب: وسیلهٔ نقلیه(۳۵) لاجَرَم: به ناچار-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۰۸کار آن کار است، ای مشتاقِ مستکاندر آن کار، اَر رسد مرگت خوش استمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۱کار آن دارد که پیش از تن بُدهستبگذر از اینها که نو حادِث(۳۶) شدهستکارْ عارف راست، کو نه اَحول(۳۷) استچشمِ او بر کِشتهای اوّل است(۳۶) حادِث: تازه پدیدهآمده، جدید، نو(۳۷) اَحْوَل: لوچ، دوبین-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰من سبب را ننگرم، کآن حادِث(۳۸) استزآنکه حادث، حادِثی را باعث استلطفِ سابق را نِظاره میکنمهرچه آن حادِث، دوپاره میکنم(۳۸) حادث: تازهپدیدآمده، جدید، نو-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۱۴در تو هست اخلاقِ آن پیشینیانچون نمیترسی که تو باشی همان؟آن نشانیها همه چون در تو هستچون تو زیشانی، کجا خواهی برست؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۳۶نفی، ضدِّ هست باشد بیشکیتا ز ضِد، ضِد را بدانی اندکیاین زمان جز نفیِ ضِدّ، اعلام نیستاندرین نَشأت(۳۹)، دَمی بیدام نیست(۳۹) نَشأت: آبشخور-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۹۰این سخن فرع وجودست و حجابست ز نفیکشفِ چیزی به حجابش نَبُوَد جز مردودمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۸همچو قومِ موسی اندر حَرِّ(۴۰) تیه(۴۱)ماندهیی بر جای، چل سال ای سَفیه(۴۲)میروی هر روز تا شب هَروَله(۴۳)خویش میبینی در اوّل مرحلهنگذری زین بُعدِ سیصد ساله توتا که داری عشقِ آن گوساله تو(۴۰) حَرّ: گرما، حرارت(۴۱) تَیْه: بیابانِ شنزار و بی آب و علف، صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است.(۴۲) سَفیه: نادان، بیخرد(۴۳) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸باد، تُندست و چراغم اَبْتری(۴۴)زو بگیرانم چراغِ دیگری(۴۴) اَبْتَر: ناقص و به دردنخور-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۱۲او نکرد این فهم، پس داد از غِرَر(۴۵)شمعِ فانی را به فانیای دِگر(۴۵) غِرَر: جمع غِرَّه بهمعنی غفلت و بیخبری و غرور-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۴۱آن یکی آمد، زمین را میشکافتابلهی فریاد کرد و برنتافتکاین زمین را از چه ویران میکنیمیشکافی و پریشان میکنی؟گفت: ای ابله برو، بر من مَران(۴۶)تو عمارت از خرابی باز دان(۴۶) بر من مَران: با من مخالفت مكن، عكسِ «با من بران» كه به معنی «با من همراهی و موافقت کن» است.-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۳۴ دامنی پُرخاک، ما چون طفلکاندر نظرْمان خاک همچون زَرِّ کان طفل را با بالِغان نبود مَجالطفل را حق کَی نشانَد با رِجال؟ میوه گر کهنه شود، تا هست خامپخته نبود، غوره گویندش به نامگر شود صد ساله آن خامِ تُرُشطفل و غورهست او بِر هر تیزهُش گرچه باشد مو و ریشِ او سپیدهم در آن طفلیِّ خوف است و امید که رسم؟ یا نارسیده ماندهام؟ای عجب با من کند کَرْم(۴۷) آن کَرَم؟ با چنین ناقابلی و دوریایبخشد این غورهٔ مرا انگوریای؟ نیستم اومیدوار از هیچ سووآن کَرَم میگویدم: لٰا تَیْأَسُوا(۴۸)قرآن کریم، سورهٔ یوسف (۱۲)، آیهٔ ۸۷«يَا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّـهِ ۖ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّـهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ»«اى پسران من، برويد و يوسف و برادرش را بجوييد و از رحمت خدا مأيوس مشويد، زيرا تنها كافران از رحمت خدا مأيوس مىشوند.»دایماً خاقانِ ما کردهست طُو(۴۹)گوشمان را میکشد لٰا تَقْنَطُوا(۵۰) قرآن کریم، سورهٔ زمر (۳۹)، آیهٔ ۵۳«قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّـهِ ۚ إِنَّ اللَّـهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا ۚ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»«بگو: اى بندگان من كه بر زيان خويش اسراف كردهايد، از رحمت خدا مأيوس مشويد. زيرا خدا همه گناهان را مىآمرزد. اوست آمرزنده و مهربان.»گرچه ما زین ناامیدی در گَویم(۵۱)چون صلا زد، دستاندازان(۵۲) رویم(۴۷) کَرْم: درخت انگور، تاک(۴۸) لٰا تَیْأَسُوا: نومید مشو(۴۹) طُو: مخفّفِ طُوی به معنی جشن مهمانی(۵۰) لٰا تَقْنَطُوا: ناامید و مأیوس نشوید.(۵۱) گَوْ: گودال(۵۲) دستْاندازان: در حال دستافشانی، رقصکنان.-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۶۲پس در آ در کارگه، یعنی عدمتا ببینی صُنع(۵۳) و صانع(۵۴) را به هم(۵۳) صُنع: آفرینش(۵۴) صانع: آفریدگار-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۹۰کارگاهِ صُنع حق چون نیستی استپس برونِ کارگه بیقیمتی استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹ننگرم کس را و گر هم بنگرماو بهانه باشد و، تو مَنْظَرم(۵۵)عاشق صُنع توام در شُکر و صبر(۵۶)عاشقِ مصنوع، کی باشم چو گبر(۵۷)؟عاشق صُنعِ(۵۸) خدا با فَر بُوَدعاشقِ مصنوعِ(۵۹) او کافر بُوَد(۵۵) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن(۵۶) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست.(۵۷) گَبر: کافر(۵۸) صُنع: آفرینش(۵۹) مصنوع: آفریده، مخلوق-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹ای مرغ آسمانی، آمد گهِ پریدنوی آهوی معانی، آمد گهِ چریدنای عاشقِ جَریده(۶۰)، بر عاشقان گُزیدهبگذر ز آفریده، بنگر در آفریدنآمد تو را فتوحی(۶۱)، روحی چگونه روحیکو چون خیال داند در دیدهها دویدن(۶۰) جَریده: یگانه، تنها(۶۱) فتوح: گشایش-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۳۷چارهٔ آن دل عطای مُبدِلیست(۶۲)دادِ او را قابلیّت(۶۳) شرط نیست بلکه شرط ِقابلیّت دادِ(۶۴) اوستداد، لُبّ(۶۵) و قابلیّت هست پوست(۶۲) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۶۳) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۶۴) داد: عطا، بخشش(۶۵) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمنَحْوَهُ هذا الَّذی لَمْ یَنْهَکُمدر هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۴گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُمحَیْثُ ماٰکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْگرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُم آشنایی با او (از جنس او بودن) را به حرکت در آر. به این آیه قرآن توجه کن که می گوید: در هر جا که هستی رو به او کن.قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۴۴«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّـهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ» «نگريستنت را به اطراف آسمان مىبينيم. تو را به سوى قبلهاى كه مىپسندى مىگردانيم. پس روى به جانب مسجدالحرام كن. و هر جا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مىدانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بوده است. و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست.»چون خَری در گِل فتد از گامِ تیزدَم به دَم جُنبد برایِ عزمِ خیزجای را هموار نَکْند بهرِ باشدانَد او که نیست آن جایِ معاشحسِّ تو از حسِّ خر کمتر بُدهستکه دلِ تو زین وَحَلها(۶۶) بَر نَجَستدر وَحَل تأویلِ(۶۷) رُخصَت میکُنیچون نمیخواهی کز آن دل بَر کَنیکین روا باشد مرا، من مُضْطَرم(۶۸)حق نگیرد عاجزی را، از کَرَمخود گرفتستت، تو چون کفتارِ کُوراین گرفتن را نبینی از غُرور(۶۶) وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بماند.(۶۷) تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی.(۶۸) مُضْطَر: بیچاره، درمانده-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۱با سُلیمان، پای در دریا بِنِهتا چو داود آب، سازد صد زِرِهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۳۷منگر اندر نقشِ زشت و خوبِ خویشبنگر اندر عشق و، در مطلوبِ خویشمنگر آن که تو حقیری یا ضعیفبنگر اندر همّتِ خود ای شریفتو به هر حالی که باشی میطلبآب میجو دایماً ای خشکلبمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۸۰لنگ و لوک(۶۹) و خَفتهشکل(۷۰) و بیادبسوی او میغیژ(۷۱) و، او را میطلب(۶۹) لوک: آنكه از شدّتِ ضعف و سستی، عاجزی و زبونی، به زانو و دست راه رود.(۷۰) خَفته: خمیده(۷۱) غیژیدن: مانند کودکان چهار دست و پا راه رفتن-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۶۶ای بسا سرمستِ نار و نارجوخویشتن را نورِ مطلق داند اوجز مگر بندهٔ خدا، یا جذبِ حقبا رهش آرَد، بگردانَد ورقتا بداند کآن خیالِ ناریه(۷۲)در طریقت نیست اِلّا عاریه(۷۳)(۷۲) نارِیه: آتشین(۷۳) عاریه: قرضی-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۲۶ «مثالِ عالَمِ هستِ نیستنما، و عالَمِ نیستِ هستنما»نیست را بنمود هست و محتشم(۷۴)هست را بنمود بر شکلِ عدمبحر را پوشید و کف کرد آشکارباد را پوشید و، بنمودت غبارچون مَنارهٔ خاک پیچان در هواخاک از خود چون برآید بر عُلا(۷۵)؟خاک را بینی به بالا ای علیل(۷۶)باد را نی، جز به تعریفِ دلیل کف همی بینی روانه هر طرفکفّ بیدریا ندارد مُنصَرف(۷۷) کف به حس بینیّ و، دریا از دلیلفکرْ پنهان، آشکارا قال و قیل(۷۴) محتشم: باحشمت(۷۵) عُلا: رفعت، بلندی(۷۶) عَلیل: بیمار(۷۷) مُنصَرف: انصراف و گشتن، حرکت-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۱۹آفتابی در سخن آمد که خیزکه برآمد روز بَرجه کم ستیزتو بگویی: آفتابا کو گواه؟گویدت: ای کور از حق دیده خواهروزِ روشن، هر که او جوید چراغعینِ جُستن، کوریَش دارد بَلاغ(۷۸)(۷۸) بَلاغ: دلالت-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۳۲نفی را اثبات میپنداشتیمدیدهٔ معدومبینی داشتیم دیدهیی کاندر نُعاسی(۷۹) شد پدیدکَی توانَد جز خیال و نیست دید؟ لاجَرَم سرگشته گشتیم از ضَلال(۸۰)چون حقیقت شد نهان، پیدا خیالاین عدم را چون نشاند اندر نظر؟چون نهان کرد آن حقیقت از بصر؟آفرین ای اوستادِ سِحربافکه نمودی مُعرِضان را دُرد(۸۱)، صافساحران مهتاب پیمایند زودپیشِ بازرگان و، زر گیرند سودسیم(۸۲) بربایند زین گون پیچ پیچسیم از کف رفته و کرباس(۸۳) هیچ این جهان جادوست، ما آن تاجریمکه ازو مهتابِ پیموده خریمگَز کند(۸۴) کرباس، پانصد گز، شتابساحرانه او ز نورِ ماهتابچون سِتد او سیمِ عمرت، ای رَهی(۸۵)سیم شد، کرباس نی، کیسه تهیقُلْ(۸۶) اَعُوذَت(۸۷) خوانْد باید کِای اَحَدهین ز نَفّاثات(۸۸)، افغان وَز عُقَد(۸۹) در اینصورت باید سوره قُل اَعوذُ را بخوانی و بگویی که ای خداوندِ یگانه، به فریاد رس از دست این دمندگان و این گرهها.میدمند اندر گِرِه آن ساحراتاَلْغیاث(۹۰) اَلْـمُستغاث(۹۱) از بُرد و ماتآن زنان جادوگر در گرههای افسون میدمند. ای خداوندِ دادرس به فریادم رس از غلبهٔ دنیا و مقهور شدنم به دستِ دنیا.لیک برخوان از زبانِ فعل نیزکه زبانِ قول سُست است ای عزیزقرآن کریم، سورهٔ فلق(۱۱۳)، آیات ۱ تا ۵«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ»«بگو: به پروردگار صبحگاه پناه مىبرم،»«مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ»«از شر آنچه بيافريده است،»«وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ»«و از شر شب چون درآيد،»«وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ»«و از شر جادوگرانى كه در گرهها افسون مىدمند،»«وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ»«از شر حسود چون رشک مىورزد.»در زمانه مر تو را سه همرهندآن یکی وافی و این دو غَدرمند(۹۲)آن یکی یاران و، دیگر رخت و مالوآن سَوُم وافیست، آن حُسنُ الْفِعال(۹۳)مال نآید با تو بیرون از قصوریار آید، لیک آید تا به گورچون تو را روزِ اَجَل آید به پیشیار گوید از زبانِ حالِ خویش تا بدینجا بیش همره نیستمبر سرِ گورت زمانی بیستم فعلِ تو وافیست(۹۴)، زو کُن مُلْتَحَد(۹۵)که درآید با تو در قعرِ لَحَدحدیث«لٰابُدَّ مِنْ قَرینٍ یُدْفَنُ مَعَکَ وَ هُوَ حَیٌ وَ تُدْفَنُ مَعهُ وَ اَنْتَ مَیَّتٌ اِنْ کٰانَ کَریماً اَکْرَمَکَ وَ اِنْ کٰانَ لَئیماً اَسْلَمَکَ وَ ذٰلِکَ الْقَرینُ عَمَلُکَ فَاَصْلِحْهُ مَا اسْتَطَعْتَ»«ناگزیر تو را همنشینی است که با تو به گور شود در حالی که زنده است. و تو با او به گور شوی در حالی که تو مُردهای. اگر آن همنشین بزرگوار باشد تو را بزرگ دارد، و اگر فرومایه باشد تو را خوار کند. و آن همنشین، عمل توست. پس تا میتوانی عملت را اصلاح کن.»پس پیمبر گفت: بهرِ این طریقباوفاتر از عمل نَبْوَد رفیق گر بود نیکو، ابد یارت شودور بود بَد، در لحد مارت شود این عمل، وین کسب، در راهِ سَداد(۹۶)کَی توان کرد ای پدر بیاوستاد؟دُونترین کسبی که در عالَم رودهیچ بیارشادِ استادی بود؟ اوّلش علمست، آنگاهی عملتا دهد بَر(۹۷)، بعدِ مهلت یا اَجَل(۷۹) نُعاس: چُرت، در اینجا مطلقاً به معنی خواب.(۸۰) ضَلال: گمراهی(۸۱) دُرد: لِردِ شراب، آنچه که تهنشین میشود.(۸۲) سیم: نقره، در اینجا مراد پول و سرمایه است.(۸۳) کرباس: نوعی پارچه(۸۴) گَز کُنَد: اندازه بگیرد، به اصطلاح مِتر کند.(۸۵) رَهی: روندهٔ راهِ حق(۸۶) قُلْ: بگو(۸۷) اَعُوذُ: پناه میبرم(۸۸) نَفّاثات: بسیار دمنده(۸۹) عُقَد: گرهها(۹۰) اَلْغیاث: کمک، یاری، فریادرسی(۹۱) اَلْـمُستغاث: فریادرس، کسی که به فریاد درماندگان رسد.(۹۲) غَدْرمند: فريبكار(۹۳) حُسْنُ الْفِعال: اعمالِ نيک(۹۴) وافی: وفاکننده، وفادار(۹۵) مُلْتَحَد: پناهگاه(۹۶) سَداد: راستی و درستی(۹۷) بَر: میوه-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۱پس لباسِ کبر بیرون کن ز تنمَلبسِ(۹۸) ذُل(۹۹) پوش در آموختن علمآموزی، طریقش قولی استحِرفَتآموزی، طریقش فعلی است فقر خواهی آن به صحبت قایم استنه زبانت کار میآید، نه دستدانشِ آن را، ستاند جان ز جاننه ز راهِ دفتر و، نه از زبان در دلِ سالک اگر هست آن رُموزرمزدانی نیست سالک را هنوز تا دلش را شرحِ آن سازد ضیاپس اَلَمْ نَشْرَحْ بفرماید خداقرآن کریم، سورهٔ انشراح (۹۴)، آیات ۱ تا ۳«أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ. وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ. الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ.»«آيا سينهات را برايت نگشوديم؟ و بار گرانَت را از پشتت برنداشتيم؟ بارى كه بر پشتِ تو سنگينى مىكرد؟»که درونِ سینه شرحت دادهایمشرح اندر سینهات بنهادهایم تو هنوز از خارج آن را طالبی؟مَحْلَبی(۱۰۰)، از دیگران چون حالِبی(۱۰۱)؟چشمهٔ شیرست در تو، بیکنارتو چرا می شیر جویی از تَغار(۱۰۲)؟مَنفَذی داری به بحر، ای آبگیرننگ دار از آب جُستن از غدیر(۱۰۳)که اَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز؟چون شدی تو شرحجو و کُدیهساز(۱۰۴)؟ در نگر در شرحِ دل در اندرونتا نیاید طعنهٔ لٰاتُبْصِرُونقرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۲۱«وَفِي أَنْفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»«و نيز در وجود خودتان. آيا نمىبينيد؟»قرآن کریم، سورهٔ واقعه (۵۶)، آیهٔ ۸۵«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَلَٰكِنْ لَا تُبْصِرُونَ»«ما از شما به او نزديكتريم ولى شما نمىبينيد.»(۹۸) مَلبس: لباس، جامه(۹۹) ذُل: خواری و انکسار(۱۰۰) مَحْلَب: جای دوشیدن شیر (اسم مکان) و مِحْلَب، ظرفی که در آن شیر بدوشند (اسم آلت).(۱۰۱) حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا به معنی جویندهٔ شیر(۱۰۲) تَغار: ظرف سفالی بزرگی که در آن ماست میریزند.(۱۰۳) غدیر: آبگیر، برکه(۱۰۴) کُدیهساز: گدایی کننده، تکدّی کننده-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶بِبُرَّدت ز یزید و بِدوزَدَت بر زیدبدین یکی کُنَدَت جُفت و، ز آن دگر عَذْرامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵در دلش خورشید چون نوری نشاندپیشش اختر را مقادیری نماندپس بدید او بیحجاب اسرار راسیرِ روحِ مؤمن و کُفّار رامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۰۴ زین کَشِشها ای خدایِ رازدانتو به جذبِ لطفِ خودْمان دِه امان غالبی(۱۰۵) بر جاذبان، ای مشتریشاید ار درماندگان را واخَری(۱۰۵) غالب: چیره-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶بِدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمرزِهی بَریشَم و بَخیه، زِهی یدِ بَیْضامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣١۴۵ذرّهای گر جهدِ تو افزون بُوَددر ترازویِ خدا موزون بُوَدمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٣٢۸۹جمع باید کرد اجزا را به عشقتا شوی خوش چون سمرقند و دمشقجَوجَوی(۱۰۶) چون جمع گردی زاِشتباهپس توان زد بر تو سِکّهٔ پادشاه(۱۰۶) جَوجَو: یکجو یکجو و ذرّهذرّه-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۸۷۹آب، اندر حوض اگر زندانی است باد نَشْفَش(۱۰۷) میکند کَارکانی(۱۰۸) است میرَهانَد، میبَرَد تا معدنش اندک اندک، تا نبینی بُردنش وین نَفَس، جانهایِ ما را همچنان اندک اندک دزدد از حبسِ جهان(۱۰۷) نَشْف: به خود کشیدن و جذب کردن(۱۰۸) ارکانی: منسوب به ارکان. منظور عناصر اربعه (باد و آب و آتش و خاک) است.-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱چون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت استچُونَت قُنُق(۱۰۹) کند که بیا، خَرگَهْ(۱۱۰) اندرآ(۱۰۹) قُنُق: مهمان(۱۱۰) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶چو دل، تمام نهادی، ز هَجْر بشکافدبه زخمِ نادره مِقراضِ «اِهْبِطُوا مِنْها»قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۸«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا ۖ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ»«گفتيم: همه از بهشت فرودآیید؛ پس اگر از جانب من راهنمايى برايتان آمد، بر آنها كه از راهنمايى من پيروى كنند بيمى نخواهد بود و خود اندوهناک نمىشوند.»مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۶۸جُز توکّل جز که تسلیمِ تمامدر غم و راحت همه مکر است و داممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ(۱۱۱) گلوکُلُّ شَیْءٍ مٰاسِوَیالله باطِلُدیدن روی هرکس بجز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هر چیز جز خدا باطل است.قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸«إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ»«و ما بر گردنهايشان تا زنخها غُلها نهاديم، چنان كه سرهايشان به بالاست و پايينآوردن نتوانند.»(۱۱۱) غُلّ: زنجیر-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۲هر که نقصِ خویش را دید و شناختاندر اِستکمالِ(۱۱۲) خود، دو اسبه تاخت(۱۱۳)(۱۱۲) اِستِکمال: به کمال رسانیدن، کمالخواهی(۱۱۳) دواسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶ز جمع کردن و تفریقِ او شدم حیرانبه ثبت و محو، چو تلوینِ خاطرِ شیداقرآن کریم، سورهٔ رعد (۱۳)، آیهٔ ۳۹«يَمْحُو اللَّـهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ ۖ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ»«خدا هر چه را بخواهد محو يا اثبات مىكند و امالكتاب نزد اوست.»مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲حق همی خواهد که تو زاهد شَویتا غَرَض بگذاری و شاهد شَویمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۲منظرِ حق، دل بُوَد در دو سراکه نظر در شاهد آید شاه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۲دِی(۱۱۴) شوی، بینی تو اِخراجِ بهارلیل(۱۱۵) گردی، بینی ایلاجِ(۱۱۶) نهار(۱۱۷)قرآن کریم، سورۀ حج (۲۲)، آیۀ ۶۱«ذَٰلِكَ بِأَنَّ الـلَّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ وَأَنَّ اللَّـهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ.»«اين بدآن سبب است كه خدا از شب مىكاهد و به روز مىافزايد و از روز مىكاهد و به شب مىافزايد. و خدا شنوا و بيناست.»(۱۱۴) دِی: زمستان(۱۱۵) لیل: شب(۱۱۶) ایلاج: وارد کردن، درآوردنِ چیزی در چیزِ دیگر(۱۱۷) نهار: روز-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶دل است تختهٔ پُر خاک، او مهندسِ دلزِهی رُسوم و رُقوم و حقایق و اَسمامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۸زین سبب فرمود: استثنا کنید(۱۱۸)گر خدا خواهد به پیمان بر زنیدهر زمان دل را دگر مَیلی دهمهر نَفَس بر دل دگر داغی نهمکُلُّ اَصْباحٍ لَناٰ شَأْنٌ جَدیدکُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحیددر هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطهٔ مشیت من خارج نمیشود.(۱۱۸) استثنا کنید: انشاءالله بگویید، اگر خدا بخواهد بگویید.-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶تو را چو در دِگَری ضرب کرد همچو عددز ضربِ خود چه نتیجه همیکُنَد پیدا؟مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱اوّل و آخِر تویی ما در میانهیچ هیچی که نیاید در بیانهمانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم، ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد. باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۳«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»«اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.»مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶چو ضرب دیدی، اکنون بیا و قِسمت بینکه قطرهای را چون بخش کرد در دریامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳از خدا غیرِ خدا را خواستنظنِّ افزونیست و، کُلّی کاستن-------------------------مجموع لغات:(۱) گَز: مقیاس طول، معادل ذَرْع(۲) سودا: عشق، هوا و هوس، آرزو و خواسته(۳) عَذْرا: عَذْراء، دوشیزه، تنها و جدا(۴) بَریشَم: ابریشَم، نخ بخیه(۵) یدِ بَیْضا: معجزهٔ موسیٰ(ع)(۶) هَجْر: جدایی(۷) نادره: کمیاب، استثنایی(۸) مِقراض: قیچی(۹) اِهْبِطُوا مِنْها: فرود آیید از آن جایگاه، اشاره به آیهٔ ۳۸ سورهٔ بقره (۲).(۱۰) ثبت و محو: برگرفته از اصطلاح قرآنی محو و اثبات، اشاره به آیهٔ ۳۹ سورهٔ رعد (۱۳).(۱۱) تلوین: رنگ به رنگ کردن(۱۲) شیدا: پریشان، آشفته، عاشق(۱۳) رُقوم: جمعِ رَقَم(۱۴) قِسمت: بخش کردن، تقسیم نمودن(۱۵-۱۶) جبر و مقابله: یکی از علوم ریاضی که در آن، حروف و نشانهها جایگزین اعداد و ارقام میشود.(۱۷) بُوی: باشی(۱۸) غَوی: گمراه(۱۹) ضَلال: گمراهی(۲۰) قلاووز: پیشاهنگ، راهنما(۲۱) گُول: نادان، احمق(۲۲) رُستَن: روییدن(۲۳) هادِم: ویران کننده، نابود کننده(۲۴) صَرّاف: کسی که پولها را تبدیل میکند؛ کسی که سکّههای تقلّبی را از سکّههای حقیقی بازمیشناسد.(۲۵) قلب: تقلّبی(۲۶) کَلْب: سگ(۲۷) عَنا: رنج(۲۸) مَلول: افسرده، اندوهگین(۲۹) مَرْکب: وسیلهٔ نقلیه(۳۰) لاجَرَم: به ناچار(۳۱) عیان: آشکارا(۳۲) رَیْبُ الْـمَنون: حوادثِ ناگوار روزگار(۳۳) عِزّ: عزیز شدن، ارجمند شدن، ارجمندی(۳۴) مَرْکب: وسیلهٔ نقلیه(۳۵) لاجَرَم: به ناچار(۳۶) حادِث: تازه پدیدهآمده، جدید، نو(۳۷) اَحْوَل: لوچ، دوبین(۳۸) حادث: تازهپدیدآمده، جدید، نو(۳۹) نَشأت: آبشخور(۴۰) حَرّ: گرما، حرارت(۴۱) تَیْه: بیابانِ شنزار و بی آب و علف، صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است.(۴۲) سَفیه: نادان، بیخرد(۴۳) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن(۴۴) اَبْتَر: ناقص و به دردنخور(۴۵) غِرَر: جمع غِرَّه بهمعنی غفلت و بیخبری و غرور(۴۶) بر من مَران: با من مخالفت مكن، عكسِ «با من بران» كه به معنی «با من همراهی و موافقت کن» است.(۴۷) کَرْم: درخت انگور، تاک(۴۸) لٰا تَیْأَسُوا: نومید مشو(۴۹) طُو: مخفّفِ طُوی به معنی جشن مهمانی(۵۰) لٰا تَقْنَطُوا: ناامید و مأیوس نشوید.(۵۱) گَوْ: گودال(۵۲) دستْاندازان: در حال دستافشانی، رقصکنان.(۵۳) صُنع: آفرینش(۵۴) صانع: آفریدگار(۵۵) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن(۵۶) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست.(۵۷) گَبر: کافر(۵۸) صُنع: آفرینش(۵۹) مصنوع: آفریده، مخلوق(۶۰) جَریده: یگانه، تنها(۶۱) فتوح: گشایش(۶۲) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۶۳) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۶۴) داد: عطا، بخشش(۶۵) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی(۶۶) وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بماند.(۶۷) تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی.(۶۸) مُضْطَر: بیچاره، درمانده(۶۹) لوک: آنكه از شدّتِ ضعف و سستی، عاجزی و زبونی، به زانو و دست راه رود.(۷۰) خَفته: خمیده(۷۱) غیژیدن: مانند کودکان چهار دست و پا راه رفتن(۷۲) نارِیه: آتشین(۷۳) عاریه: قرضی(۷۴) محتشم: باحشمت(۷۵) عُلا: رفعت، بلندی(۷۶) عَلیل: بیمار(۷۷) مُنصَرف: انصراف و گشتن، حرکت(۷۸) بَلاغ: دلالت(۷۹) نُعاس: چُرت، در اینجا مطلقاً به معنی خواب.(۸۰) ضَلال: گمراهی(۸۱) دُرد: لِردِ شراب، آنچه که تهنشین میشود.(۸۲) سیم: نقره، در اینجا مراد پول و سرمایه است.(۸۳) کرباس: نوعی پارچه(۸۴) گَز کُنَد: اندازه بگیرد، به اصطلاح مِتر کند.(۸۵) رَهی: روندهٔ راهِ حق(۸۶) قُلْ: بگو(۸۷) اَعُوذُ: پناه میبرم(۸۸) نَفّاثات: بسیار دمنده(۸۹) عُقَد: گرهها(۹۰) اَلْغیاث: کمک، یاری، فریادرسی(۹۱) اَلْـمُستغاث: فریادرس، کسی که به فریاد درماندگان رسد.(۹۲) غَدْرمند: فريبكار(۹۳) حُسْنُ الْفِعال: اعمالِ نيک(۹۴) وافی: وفاکننده، وفادار(۹۵) مُلْتَحَد: پناهگاه(۹۶) سَداد: راستی و درستی(۹۷) بَر: میوه(۹۸) مَلبس: لباس، جامه(۹۹) ذُل: خواری و انکسار(۱۰۰) مَحْلَب: جای دوشیدن شیر (اسم مکان) و مِحْلَب، ظرفی که در آن شیر بدوشند (اسم آلت).(۱۰۱) حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا به معنی جویندهٔ شیر(۱۰۲) تَغار: ظرف سفالی بزرگی که در آن ماست میریزند.(۱۰۳) غدیر: آبگیر، برکه(۱۰۴) کُدیهساز: گدایی کننده، تکدّی کننده(۱۰۵) غالب: چیره(۱۰۶) جَوجَو: یکجو یکجو و ذرّهذرّه(۱۰۷) نَشْف: به خود کشیدن و جذب کردن(۱۰۸) ارکانی: منسوب به ارکان. منظور عناصر اربعه (باد و آب و آتش و خاک) است.(۱۰۹) قُنُق: مهمان(۱۱۰) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده(۱۱۱) غُلّ: زنجیر(۱۱۲) اِستِکمال: به کمال رسانیدن، کمالخواهی(۱۱۳) دواسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن(۱۱۴) دِی: زمستان(۱۱۵) لیل: شب(۱۱۶) ایلاج: وارد کردن، درآوردنِ چیزی در چیزِ دیگر(۱۱۷) نهار: روز(۱۱۸) استثنا کنید: انشاءالله بگویید، اگر خدا بخواهد بگویید.

برنامه شماره ۱۰۰۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۲۸ مِی ۲۰۲۴ - ۹ خرداد ۱۴۰۳برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۰۶ بر روی این لینک کلیک کنید.برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتیخوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویریبرای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱شب رفت و هم تمام نشد ماجَرایِ ماناچار، گفتنیست تمامیِّ ماجَراوالله ز دَوْرِ آدم، تا روزِ رستخیزکوتَه نگشت و، هم نشود این دِرازنا(۱)امّا چُنین نماید کاینک تمام شدچون تُرک گوید: «اِشْپو»(۲)، مردِ رونده رااِشپویِ تُرک چیست؟ که نزدیکِ منزلیتا گرمی و جَلادت(۳) و قوّت دهد تو راچون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت استچُونَت قُنُق(۴) کند که بیا، خَرگَهْ(۵) اندرآصاحبمُروَّتیست که جانَش دریغ نیستلیکن گَرَت بگیرد، ماندی در ابتلابر تُرک، ظنِّ بد مَبَر و مُتّهم مکنمَسْتیز(۶) همچو هندو، بشتاب هَمْرَها(۷)کآنجا در آتش است سه نعل(۸)، از برای توو آنجا به گوشِ(۹) توست دلِ خویش و اَقرِبا(۱۰)نگذارد اشتیاقِ کریمان که آبِ خوشاندر گلوی تو رَوَد ای یارِ باوفاگر در عسل نشینی، تلخت کنند زودور با وفا تو جُفت شوی، گردد آن جفاخاموش باش و راه رو و این، یقین بدانسرگشته دارد آبِ غریبی(۱۱)، چو آسیا(۱) دِرازنا: درازا، طول(۲) اِشْپو: این، از اَدَوات اشاره در زبان تُرکی(۳) جَلادت: جَلادَة، چابکی و نیرومندی(۴) قُنُق: مهمان(۵) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده(۶) مَسْتیز: ستیزه مکن(۷) هَمْرَها: ای همراه و همطریق(۸) نعل در آتش: کنایه از بیقراری و بیتابی در محبّت است، کسی را بیقرار کردن.(۹) گوش: انتظار(۱۰) اَقرِبا: جمعِ قریب، بستگان، خویشان(۱۱) غریبی: غربت، دور از وطن بودن-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱شب رفت و هم تمام نشد ماجَرایِ ماناچار، گفتنیست تمامیِّ ماجَراوالله ز دَوْرِ آدم، تا روزِ رستخیزکوتَه نگشت و، هم نشود این دِرازنامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۹۶آفتابی خویش را ذرّه نمودو اندک اندک، رویِ خود را برگشودجُملۀ ذرّات در وی محو شدعالَم از وی مست گشت و، صَحْو(۱۲) شد(۱۲) صَحْو: محو و فانی-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۷۹۸در دو چشمِ من نشین، ای آنکه از من منتریتا قمر را وانمایم کز قمر روشنتریاندر آ در باغ، تا ناموسِ گلشن بِشکَنَدزآنکه از صد باغ و گلشن خوشتر و گلشنتریتا که سرو از شرمِ قدَّت قدِّ خود پنهان کُنَدتا زبان اندرکشد سوسن که تو سوسنتریمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۳۰پوزبندِ وسوسه عشق است و بسورنه کِی وسواس را بسته است کَس؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۸همچو قومِ موسی اندر حَرِّ(۱۳) تیه(۱۴)ماندهیی بر جای، چل سال ای سَفیه(۱۵)میروی هر روز تا شب هَروَله(۱۶)خویش میبینی در اوّل مرحلهنگذری زین بُعد، سیصد ساله توتا که داری عشقِ آن گوساله توتا خیالِ عِجْل(۱۷) از جانْشان نرفتبُد بر ایشان تَیْه چون گردابِ تَفْت(۱۸)غیرِ این عِجْلی کزو یابیدهایبینهایت لطف و نعمت دیدهایگاوطبعی، زآن نکوییهایِ زفتاز دلت، در عشقِ این گوساله رفتقرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۹۳«… وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ ۚ… .»«... بر اثر كفرشان عشق گوساله در دلشان جاى گرفت… .»باری اکنون تو ز هر جُزوت بپرسصد زبان دارند این اجزایِ خُرس(۱۹)ذکر نعمتهایِ رزّاقِ(۲۰) جهانکه نهان شد آن در اوراقِ(۲۱) زمانروز و شب افسانهجویانی تو چُستجزو جزوِ تو فسانهگویِ توست(۱۳) حَرّ: گرما، حرارت(۱۴) تَیْه: بیابانِ شنزار و بی آب و علف؛ صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است(۱۵) سَفیه: نادان، بیخرد(۱۶) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن(۱۷) عِجْل: گوساله(۱۸) تَفْت: با حرارت، شتابان(۱۹) خُرس: افراد گُنگ و لال(۲۰) رزّاق: روزیدهنده(۲۱) اوراق: صفحات-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵۳گاوِ زرّین بانگ کرد، آخِر چه گفت؟کاحمقان را اینهمه رغبت شگُفتمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۱۰باز گِردِ شمس میگَردم عَجَبهم ز فَرِّ(۲۲) شمس باشد این سببشمس باشد بر سببها مُطَّلِعهم از او حبلِ(۲۳) سببها مُنْقَطِع(۲۴)صد هزاران بار بُبْریدم امیداز که؟ از شمس، این شما باور کنید؟تو مرا باور مکن کز آفتابصبر دارم من و یا ماهی ز آب(۲۲) فَر: شکوه و جلال(۲۳) حبل: ریسمان، طناب(۲۴) مُنْقَطِع: جداشده، بریده-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۱کار، آن دارد که پیش از تن بُدهستبگذر از اینها که نو حادث(۲۵) شدهستکار، عارف راست، کو نه اَحْوَل(۲۶) استچشمِ او بر کِشتهای اوّل است(۲۵) حادِث: تازه پدیدآمده، جدید، نو(۲۶) اَحْوَل: لوچ، دوبین-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰من سبب را ننگرم، کآن حادِث استزآنکه حادث، حادِثی را باعث استلطفِ سابق را نِظاره میکنمهرچه آن حادِث، دوپاره میکنممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۸بهرِ اظهار است این خلقِ جهانتا نمانَد گنجِ حکمتها نهانمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١٩۶٠همچو مُسْتَسقی(۲۷) کز آبش سیر نیستبر هر آنچه یافتی بِاللَّـه مَایستبینهایت حضرت است این بارگاهصدر را بگْذار، صدرِ توست راه(۲۷) مُسْتَسقی: کسی که تشنگی بسیار شدید دارد.-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۸۵رویْ زرد و، پایْ سُست و، دلْ سَبُککو غذایِ وَالسَّما ذاتِ الْحُبُک؟قرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۷«وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الْحُبُكِ»«سوگند به آسمان كه دارای راههاست»آن، غذایِ خاصِگانِ دولت استخوردنِ آن، بیگَلو و آلت استشد غذایِ آفتاب از نورِ عرشمر حسود و دیو را از دودِ فرشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۵۴گفت: اُدْعُوا(۲۸) الله، بی زاری مباشتا بجوشد شیرهای مِهرهاشقرآن کریم، سوره اسراء (۱۷)، آیه ۱۱۰«قُلِ ادْعُوا اللَّهَ …»«بگو: خدا را بخوانید...»هُوی هُویِ باد و شیرافشانِ ابردر غمِ مااَند، یک ساعت تو صبرفِی السَّماءِ رِزْقُکُم نشنیدهیی؟اندرین پستی چه بر چَفْسیدهیی(۲۹)؟مگر نشنیدهای که حق تعالی می فرماید: روزیِ شما در آسمان است؟ پس چرا به این دنیای پست چسبیدهای؟قرآن کریم، سورهٔ الذاریات (۵۱)، آیهٔ ۲۲«وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ»«و رزق شما و هر چه به شما وعده شده در آسمان است.»ترس و نومیدیت دان آوازِ غولمیکَشَد گوشِ تو تا قَعْرِ سُفول(۳۰)هر ندایی که تو را بالا کشیدآن ندا میدان که از بالا رسیدهر ندایی که تو را حرص آوردبانگِ گرگی دان که او مَردُم دَرَد(۲۸) اُدْعُوا: بخوانید(۲۹) چَفْسیدهیی: چسبیدهای(۳۰) سُفول: پستی-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۴جز که عفوِ تو که را دارد سند؟هر که با امر تو بیباکی کند غَفْلَت و گستاخیِ این مُجرِماناز وُفورِ عفوِ توست ای عَفوْلان(۳۱) دایماً غفلت ز گستاخی دَمَدکه بَرَد تعظیم از دیده رَمَد(۳۲)غَفْلت و نِسیانِ بَد آموختهز آتشِ تعظیم گردد سوخته هِیْبَتش بیداری و فِطنت(۳۳) دهدسهو و نسیان از دلش بیرون جَهَد وقتِ غارت خواب نآید خلق راتا بِنَرباید کسی زو دلق(۳۴) راخواب چون در میرمد از بیمِ دلقخوابِ نسیان(۳۵) کِی بُوَد با بیمِ حَلْق؟لٰاتُؤاخِذ اِنْ نَسینا، شد گواهکه بُوَد نسیان به وجهی هم گناه قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۸۶«… رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا…»«… اى پروردگار ما، اگر فراموش كردهايم يا خطايى كردهايم، ما را بازخواست مكن …»زآنکه استکمالِ تعظیم او نکردورنه نسیان در نیاوردی نبرد(۳۱) عَفوْلان: محل عفو و بخشش(۳۲) رَمَد: دردِ چشم(۳۳) فِطنت: زیرکی و هوشیاری(۳۴) دَلق: جامهٔ کهنه، خرقه(۳۵) نسیان: فراموشی-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۶۸جُز توکّل جز که تسلیمِ تمامدر غم و راحت همه مکر است و داممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۶ای رفیقان، راهها را بست یارآهویِ لَنگیم و او شیرِ شکارجز که تسلیم و رضا کو چارهای؟ در کفِ شیرِ نرِ خونخوارهایمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۹ای یَرانٰا! لٰا نَراهُ روز و شبچشمبَندِ ما شده دیدِ سبب ای خدایی که روز و شب ما را میبینی و ما تو را نمیبینیم،اصولاً سببسازی ذهنی چشممان را بسته است.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۳گرچه نسیان لابُد و ناچار بوددر سبب ورزیدن او مختار بود که تَهاوُن(۳۶) کرد در تعظیمهاتا که نسیان زاد یا سهو و خطا همچو مستی، کو جنایتها کندگوید او: معذور بودم من ز خَودگویدش لیکن سبب ای زشتکاراز تو بُد در رفتنِ آن اختیار بیخودی نآمَد به خود، توش خواندیاختیارت خود نشد، توش راندی(۳۶) تَهاوُن: سستی، سهلانگاری-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۰۸چیست تعظیمِ(۳۷) خدا افراشتن؟خویشتن را خوار و خاکی داشتنچیست توحیدِ خدا آموختن؟خویشتن را پیشِ واحد سوختنگر همیخواهی که بفْروزی چو روزهستیِ همچون شبِ خود را بسوز(۳۷) تعظیم: بزرگداشت، به عظمتِ خداوند پی بردن-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٣٢١۴طالب است و غالب(۳۸) است آن کردگارتا ز هستیها بر آرَد او دَمار(۳۸) غالب: چیره، پیروز-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۶گوش را بندد طَمَع از اِستماع(۳۹)چشم را بندد غَرَض(۴۰) از اِطّلاع(۳۹) اِستماع: شنیدن(۴۰) غَرَض: قصد-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۰۹عقلِ کل را گفت: ما زاغَالْبَصَرعقلِ جزوی میکند هر سو نظرقرآن کریم، سورهٔ نجم (۵۳)، آیهٔ ۱۷«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ.»«چشم خطا نكرد و از حد درنگذشت.»عقلِ مازاغ است نورِ خاصگانعقلِ زاغ استادِ گورِ مردگانجان که او دنبالۀ زاغان پَرَدزاغ، او را سوی گورستان بَرَدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١١۴۵عقلِ جُزوی، گاه چیره، گَه نگونعقلِ کلی، ایمن از رَیبُالْـمَنُون(۴۱)(۴۱) رَیبُالْمَنُون: حوادث ناگوار روزگار-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۲۴حُبُّکَ الْاَشْیاء یُعْمیکَ یُصِمّنَفْسُکَ السَّودا جَنَتْ لا تَخْتَصِمعشقِ تو به اشياء تو را كور و كر میکند. با من ستیزه مکن،زیرا نفسِ سیاهکار تو چنین گناهی مرتکب شده است.حدیث«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»«عشقِ تو به اشياء تو را كور و كر میکند.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۶۲ کوری عشقست این کوریِّ منحُبِّ یُعْمی وَ یُصِمّ است ای حَسَنآری اگر من، دچار کوری باشم، آن کوری قطعاً کوری عشق است نه کوری معمولی.ای حَسَن بدان که عشق، موجب کوری و کری عاشق میشود.کورم از غیر خدا، بینا بدومقتضایِ(۴۲) عشق این باشد بگو(۴۲) مقتضا: لازمه، اقتضاشده-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳یار در آخرزمان کرد طَرَبسازییباطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازییجملهٔ عشّاق را یار بدین عِلم کُشتتا نکُند هان و هان، جهلِ تو طنّازییمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۴چون کند دعویِّ خیّاطی خَسیافکنَد در پیشِ او شَه، اطلسیکه بِبُر این را بَغَلطاقِ(۴۳) فراخ(۴۴)زامتحان پیدا شود او را دو شاخ(۴۳) بَغَلطاق: نوعی جامه و لباس گشاد(۴۴) فراخ: وسیع، در اینجا یعنی گشاد-----------مولوی، مثنوی دفتر اوّل، بیت ۹۲۸آنکه او از آسمان باران دهدهم توانَد کو ز رحمت نان دهدمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۴۹خُطوتَیْنی(۴۵) بود این رَه تا وِصالماندهام در رَه ز شَستَت(۴۶) شصت سالاین راه تا وصال به معشوق دو قدم بیشتر فاصله ندارد، درحالیکه من در این راه شصت سال است که از کمند وصال تو دور ماندهام.(۴۵) خُطوتَیْن: دو قدم، دو گام؛ بایزید نیز خُطوتَیْن را اینگونه بیان میکند: هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیبهای خود نهد و یکی بر فرمانهای حق. آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای بدارد.(۴۶) شَست: قلّاب ماهیگیری-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۲۵وگر به خشم رَوی صد هزار سال ز منبه عاقبت به من آیی که منتهات منممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۷۷۴او تو است، امّا نه این تو آن تو استکه در آخِر، واقفِ بیرونشو استتویِ آخِر سویِ تویِ اَوَّلَتآمدهست از بهرِ تَنبیه و صِلَت(۴۷)تویِ تو در دیگری آمد دَفین(۴۸)من غلامِ مَردِ خودبینی چنین(۴۷) صِلَت: پیوند دادن و وصل کردن، به وصال رساندن(۴۸) دَفین: مدفون، دفنشده-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۶۸از هر جهتی تو را بلا دادتا باز کَشَد به بیجهاتتمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ(۴۹) گلوکُلُّ شَیْءٍ مٰاسِوَیالله باطِلُدیدن روی هرکس بجز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هر چیز جز خدا باطل است.قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸«إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ»«و ما بر گردنهايشان تا زنخها غُلها نهاديم، چنان كه سرهايشان به بالاست و پايينآوردن نتوانند.»باطلند و مینمایندم رَشَد(۵۰)زآنکه باطل، باطلان را میکَشَد(۴۹) غُلّ: زنجیر(۵۰) رَشَد: هدایت-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۰۵غالبی(۵۱) بر جاذبان، ای مشتریشاید(۵۲) ار درماندگان را واخَری(۵۱) غالب: چیره، پیروز(۵۲) شاید: شایسته است، سزاوار است-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۴۲قُلْ(۵۳) اَعُوذَت(۵۴) خوانْد باید کِای اَحَدهین ز نَفّاثات(۵۵)، افغان وَز عُقَد(۵۶)در اینصورت باید سوره قُل اَعوذُ را بخوانی و بگویی که ای خداوند یگانه، به فریاد رس از دست این دمندگان و این گرهها.میدمند اندر گِرِه آن ساحراتاَلْغیاث(۵۷) اَلْـمُستغاث(۵۸) از بُرد و ماتآن زنان جادوگر در گرههای افسون میدمند. ای خداوندِ دادرَس به فریادم رَس از غلبهٔ دنیا و مقهور شدنم به دستِ دنیا.لیک برخوان از زبانِ فعل نیزکه زبانِ قول سُست است ای عزیز(۵۳) قُلْ: بگو(۵۴) اَعُوذُ: پناه میبرم(۵۵) نَفّاثات: بسیار دمنده(۵۶) عُقَد: گرهها(۵۷) اَلْغیاث: کمک، فریادرسی(۵۸) اَلْـمُستغاث: فریادرَس، از نامهای خداوند-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۱ آن هنرها گردنِ ما را ببستزآن مَناصِب(۵۹) سرنگونساریم و پست(۵۹) مَناصِب: جمع منصب، درجه، مرتبه، مقام-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۱۹آفتابی در سخن آمد که خیزکه برآمد روز بَرجه کم ستیزتو بگویی: آفتابا کو گواه؟گویدت: ای کور از حق دیده خواهروزِ روشن، هر که او جوید چراغعینِ جُستن، کوریَش دارد بَلاغ(۶۰)ور نمیبینی، گمانی بُردهایکه صباحست و، تو اندر پَردهایکوریِ خود را مکن زین گفت، فاشخامُش و، در انتظارِ فضل باشدر میانِ روز گفتن: روز کو؟خویش رسوا کردن است ای روزجوصبر و خاموشی جَذوبِ(۶۱) رحمت استوین نشان جُستن، نشانِ علّت(۶۲) استاَنصتُوا(۶۳) بپذیر، تا بر جانِ توآید از جانان، جزایِ اَنْصِتُواگر نخواهی نُکس(۶۴)، پیش این طبیببر زمین زن زرّ و سَر را ای لَبیب(۶۵)گفتِ افزون را تو بفروش و، بخربذلِ جان و، بذلِ(۶۶) جاه و، بذلِ زرتا ثنایِ تو بگوید فضلِ هُوکه حسد آرَد فلک بر جاهِ تو(۶۰) بَلاغ: دلالت(۶۱) جَذوب: بسیار جذبکننده(۶۲) علّت: بیماری(۶۳) اَنْصِتُوا: خاموش باشید(۶۴) نُکس: عود کردنِ بیماری(۶۵) لَبیب: خردمند، عاقل(۶۶) بذل: بخشش-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۶۶ای بسا سرمستِ نار و نارجوخویشتن را نورِ مطلق داند اوجز مگر بندهٔ خدا، یا جذبِ حقبا رهش آرَد، بگردانَد ورقتا بداند کآن خیالِ ناریه(۶۷)در طریقت نیست اِلّا عاریه(۶۸)(۶۷) نارِیه: آتشین(۶۸) عاریه: قرضی-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸صد سال اگر گریزی و نایی بُتا، به پیشبَرهَم زنیم کارِ تو را همچو کارِ خویشمگریز که ز چَنبَرِ(۶۹) چَرخَت گذشتنیستگر شیرِ شَرزه(۷۰) باشی، ور سِفله(۷۱) گاومیش(۶۹) چَنبَر: حلقه، هرچیز دایرهمانند(۷۰) شَرزه: خشمگین(۷۱) سِفله: پست، فرومایه-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمنَحْوَهُ هذا الَّذی لَمْ یَنْهَکُمدر هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۱با سُلیمان، پای در دریا بِنِهتا چو داود آب، سازد صد زِرِه آن سُلیمان، پیشِ جمله حاضرستلیک غیرت چشمبند و، ساحرست تا ز جهل و، خوابناکیّ و، فضولاو به پیشِ ما و، ما از وِی مَلولتشنه را دردِ سر آرَد بانگِ رعدچون نداند کو کشاند ابرِ سعد چشمِ او ماندهست در جویِ روانبیخبر از ذوقِ آبِ آسمان مَرْکبِ هِمّت سویِ اسباب رانداز مُسَبِّب لاجَرَم محروم ماندآنکه بیند او مُسَبِّب را عیانکِی نَهَد دل بر سببهایِ جهان؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۳۷چارهٔ آن دل عطای مُبدِلیست(۷۲)دادِ او را قابلیّت(۷۳) شرط نیست بلکه شرط ِقابلیّت دادِ(۷۴) اوستداد، لُبّ(۷۵) و قابلیّت هست پوست(۷۲) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۷۳) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۷۴) داد: عطا، بخشش(۷۵) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۳۷گفته او را من زبان و چشمِ تومن حواس و من رضا و خشمِ تورُو که بییَسْمَع و بییُبصِر(۷۶) تویسِر تُوی، چه جایِ صاحبسِر تُویچون شدی مَن کانَ لِلَه از وَلَه(۷۷)من تو را باشم که کان اللهُ لَهحدیث«مَنْ کانَ لِـلّهَ کانَ اللهُ لَهُ»«هرکه برای خدا باشد، خدا نیز برای اوست.»(۷۶) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند.(۷۷) وَلَه: حیرت-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸باد، تُند است و چراغم اَبْتَری(۷۸)زو بگیرانم چراغِ دیگریتا بُوَد کز هر دو یک وافی(۷۹) شودگر به باد، آن یک چراغ از جا رَوَدهمچو عارف، کز تنِ ناقص چراغشمعِ دل افروخت از بهرِ فراغتا که روزی کاین بمیرد ناگهانپیشِ چشمِ خود نهد او شمعِ جاناو نکرد این فهم، پس داد از غِرَر(۸۰)شمعِ فانی را به فانیّی دِگرقرآن کریم، سورهٔ تحریم (۶۶)، آیهٔ ۸«… يَقُولُونَ رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْ لَنَا إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.»«… اى پروردگار ما، نور ما را براى ما به كمال رسان و ما را بيامرز، كه تو بر هر كارى توانا هستى.»(۷۸) اَبْتَر: ناقص و به دردنخور(۷۹) وافی: بسنده، کافی، وفاکننده به عهد(۸۰) غِرَر: جمع غِرَّه به معنی غفلت و بیخبری و غرور-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۴۰از تبریز شمسِ دین میرسدم چو ماهِ نُوچشم سوی چراغ کن، سوی چراغدان مکنمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱۱جانِ جانهایی تو، جان را برشکنکس تویی، دیگر کسان را برشکنشمسِ تبریز، آفتابی آفتابشمعِ جان و شمعدان را برشکنمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٨٨۶ور تو را شکّی و رَیْبی(۸۱) ره زندتاجرانِ انبیا را کُن سَنَد(۸۱) رَیْب: شک و تردید-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱لبّیک(۸۲) لبّیک ای کَرَم، سودایِ(۸۳) تُست اندر سَرَمز آبِ تو چرخی میزنم مانند چرخِ آسیاهرگز نداند آسیا مقصود گردشهای خودکاستون قوتِ ماست او یا کسب و کار نانبا(۸۴)آبیش گردان میکند، او نیز چرخی میزندحق آب را بسته کند، او هم نمیجنبد ز جا(۸۲) لبّیک: قبول میکنم، امرِ تو را اطاعت میکنم.(۸۳) سودا: خیال، هوی و هوس(۸۴) نانبا: نانوا-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱امّا چُنین نماید کاینک تمام شدچون تُرک گوید: «اِشْپو»، مردِ رونده رااِشپویِ تُرک چیست؟ که نزدیکِ منزلیتا گرمی و جَلادت و قوّت دهد تو رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۷۱گر تو را مادر بترساند ز آبتو مترس و سوی دریا ران شتابحافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۳۲۸همّتم بدرقهٔ راه کن ای طایرِ قدس(۸۵)که دراز است رَهِ مقصد و من نوسفرم(۸۵) طایر قدس: جبرئیل، در اینجا مطلق فرشته-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۸چیزِ دیگر ماند، اما گفتنشبا تو، روحُالْقُدْس گوید بیمَنَشنی، تو گویی هم به گوشِ خویشتننی من و، نی غیرِ من، ای هم تو منحافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۱اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْهاکه عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلهاای ساقی، جام و قَدَح شراب را بِگردان و به من بیآشامان؛ چرا که عشق، در ابتدا آسان جلوه کرد، امّا اکنون مشکلها و موانع پیش آمده است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۹۴آن ز دور، آسان نمایَد، بِهْ نگرکه به آخِر سخت باشد رَه گُذرمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۲ عزم ها و قصدها در ماجَراگاه گاهی راست میآید تو راتا به طَمْعِ(۸۶) آن دلت نیّت کندبارِ دیگر نیّتت را بشکندور به کلّی بیمرادت داشتیدل شدی نومید، اَمَل کی کاشتی؟ور نکاریدی اَمَل(۸۷)، از عوریاشکِی شدی پیدا بر او مَقهوریاش(۸۸)؟عاشقان از بیمرادیِهایِ خویشباخبر گشتند از مولایِ خویشبیمرادی شد قَلاووزِ(۸۹) بهشتحُفَّتِ الْجَنَّة شنو ای خوشسرشتحدیث نبوی«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»«بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.»که مراداتت همه اِشکستهپاستپس کسی باشد که کامِ او، رواست؟(۸۶) طَمْع: زیادهخواهی، حرص، آز(۸۷) اَمَل: آرزو(۸۸) مَقهور: خوار شده، مغلوب(۸۹) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشرو لشکر-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۳ای بسا نازا که گردد آن گناهافگنَد مر بنده را از چشمِ شاهناز کردن خوشتر آید از شِکَرلیک، کم خایَش(۹۰)، که دارد صد خطرایمنآبادست آن راهِ نیازترک نازش گیر و، با آن ره بسازای بسا نازآوری زد پَرّ و بالآخِرُالْـاَمر، آن بر آن کس شد وَبال(۹۱)خوشیِ ناز ار دمی بفْرازَدَت(۹۲)بیم و ترس مُضْمَرَش(۹۳) بگدازدتوین نیاز، ار چه که لاغر میکندصَدر(۹۴) را چون بدرِ انور میکند(۹۰) خایَش: از مصدر خاییدن، یعنی جویدن(۹۱) وَبال: بدبختی(۹۲) بفْرازَدَت: بلندت کند.(۹۳) مُضْمَر: پوشیده و پنهانشده(۹۴) صَدر: سینه، قلب-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۳۰۵نازنینی تو، ولی در حدِّ خویشاَللَّـه اَللَّـه پا مَنهِ از حدّ، بیشگر زنی بر نازنینتر از خَودتدر تگِ هفتمزمین، زیر آرَدَتقصهٔ عاد و ثمود از بهرِ چیست؟تا بدانی کانبیا را نازُکیست(۹۵)(۹۵) نازُکی: زودرنجی، لطافت. در اینجا بهمعنای عزت و ارجمندی-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱چون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت استچُونَت قُنُق کند که بیا، خَرگَهْ اندرآمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۶هر که را دیو از کریمان وا بَرَدبیکسش یابد، سرش را او خَورَدیک بَدَست(۹۶) از جمع رفتن یک زمانمکرِ شیطان باشد، این نیکو بدان(۹۶) بَدَست: وَجب-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲٨یک زمان زین قبله گر ذاهِل(۹۷) شویسُخرهٔ(۹۸) هر قبلهٔ باطل شوی(۹۷) ذاهِل: فراموشکننده، غافل(۹۸) سُخره: ذلیل، موردِمسخره، کارِ بی مزد-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱صاحبمُروَّتیست که جانَش دریغ نیستلیکن گَرَت بگیرد، ماندی در ابتلامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶١۱هرکه اندر کارِ تو شد مرگدوستبر دلِ تو، بیکراهت دوست، اوستمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱خاموش باش و راه رو و این، یقین بدانسرگشته دارد آبِ غریبی، چو آسیامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۸پس برو خاموش باش از انقیاد(۹۹)زیرِ ظِلِّ امرِ شیخ(۱۰۰) و اوستاد ورنه گرچه مستعدّ و قابلیمسخ گردی تو ز لافِ کاملی هم ز استعداد وامانی اگرسرکشی ز استادِ راز و باخبر(۹۹) انقیاد: رام شدن، مطیع شدن، فرمانبرداری(۱۰۰) شیخ: انسانِ کامل-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۸زآن رَهَش دور است تا دیدارِ دوستکاو نجویَد سَر، رئیسیش(۱۰۱) آرزوست(۱۰۱) رئیسی: ریاست-------------------------مجموع لغات:(۱) دِرازنا: درازا، طول(۲) اِشْپو: این، از اَدَوات اشاره در زبان تُرکی(۳) جَلادت: جَلادَة، چابکی و نیرومندی(۴) قُنُق: مهمان(۵) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده(۶) مَسْتیز: ستیزه مکن(۷) هَمْرَها: ای همراه و همطریق(۸) نعل در آتش: کنایه از بیقراری و بیتابی در محبّت است، کسی را بیقرار کردن.(۹) گوش: انتظار(۱۰) اَقرِبا: جمعِ قریب، بستگان، خویشان(۱۱) غریبی: غربت، دور از وطن بودن(۱۲) صَحْو: محو و فانی(۱۳) حَرّ: گرما، حرارت(۱۴) تَیْه: بیابانِ شنزار و بی آب و علف؛ صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است(۱۵) سَفیه: نادان، بیخرد(۱۶) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن(۱۷) عِجْل: گوساله(۱۸) تَفْت: با حرارت، شتابان(۱۹) خُرس: افراد گُنگ و لال(۲۰) رزّاق: روزیدهنده(۲۱) اوراق: صفحات(۲۲) فَر: شکوه و جلال(۲۳) حبل: ریسمان، طناب(۲۴) مُنْقَطِع: جداشده، بریده(۲۵) حادِث: تازه پدیدآمده، جدید، نو(۲۶) اَحْوَل: لوچ، دوبین(۲۷) مُسْتَسقی: کسی که تشنگی بسیار شدید دارد.(۲۸) اُدْعُوا: بخوانید(۲۹) چَفْسیدهیی: چسبیدهای(۳۰) سُفول: پستی(۳۱) عَفوْلان: محل عفو و بخشش(۳۲) رَمَد: دردِ چشم(۳۳) فِطنت: زیرکی و هوشیاری(۳۴) دَلق: جامهٔ کهنه، خرقه(۳۵) نسیان: فراموشی(۳۶) تَهاوُن: سستی، سهلانگاری(۳۷) تعظیم: بزرگداشت، به عظمتِ خداوند پی بردن(۳۸) غالب: چیره، پیروز(۳۹) اِستماع: شنیدن(۴۰) غَرَض: قصد(۴۱) رَیبُالْمَنُون: حوادث ناگوار روزگار(۴۲) مقتضا: لازمه، اقتضاشده(۴۳) بَغَلطاق: نوعی جامه و لباس گشاد(۴۴) فراخ: وسیع، در اینجا یعنی گشاد(۴۵) خُطوتَیْن: دو قدم، دو گام؛ بایزید نیز خُطوتَیْن را اینگونه بیان میکند: هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیبهای خود نهد و یکی بر فرمانهای حق. آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای بدارد.(۴۶) شَست: قلّاب ماهیگیری(۴۷) صِلَت: پیوند دادن و وصل کردن، به وصال رساندن(۴۸) دَفین: مدفون، دفنشده(۴۹) غُلّ: زنجیر(۵۰) رَشَد: هدایت(۵۱) غالب: چیره، پیروز(۵۲) شاید: شایسته است، سزاوار است(۵۳) قُلْ: بگو(۵۴) اَعُوذُ: پناه میبرم(۵۵) نَفّاثات: بسیار دمنده(۵۶) عُقَد: گرهها(۵۷) اَلْغیاث: کمک، فریادرسی(۵۸) اَلْـمُستغاث: فریادرَس، از نامهای خداوند(۵۹) مَناصِب: جمع منصب، درجه، مرتبه، مقام(۶۰) بَلاغ: دلالت(۶۱) جَذوب: بسیار جذبکننده(۶۲) علّت: بیماری(۶۳) اَنْصِتُوا: خاموش باشید(۶۴) نُکس: عود کردنِ بیماری(۶۵) لَبیب: خردمند، عاقل(۶۶) بذل: بخشش(۶۷) نارِیه: آتشین(۶۸) عاریه: قرضی(۶۹) چَنبَر: حلقه، هرچیز دایرهمانند(۷۰) شَرزه: خشمگین(۷۱) سِفله: پست، فرومایه(۷۲) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۷۳) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۷۴) داد: عطا، بخشش(۷۵) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی(۷۶) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند.(۷۷) وَلَه: حیرت(۷۸) اَبْتَر: ناقص و به دردنخور(۷۹) وافی: بسنده، کافی، وفاکننده به عهد(۸۰) غِرَر: جمع غِرَّه به معنی غفلت و بیخبری و غرور(۸۱) رَیْب: شک و تردید(۸۲) لبّیک: قبول میکنم، امرِ تو را اطاعت میکنم.(۸۳) سودا: خیال، هوی و هوس(۸۴) نانبا: نانوا(۸۵) طایر قدس: جبرئیل، در اینجا مطلق فرشته(۸۶) طَمْع: زیادهخواهی، حرص، آز(۸۷) اَمَل: آرزو(۸۸) مَقهور: خوار شده، مغلوب(۸۹) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشرو لشکر(۹۰) خایَش: از مصدر خاییدن، یعنی جویدن(۹۱) وَبال: بدبختی(۹۲) بفْرازَدَت: بلندت کند.(۹۳) مُضْمَر: پوشیده و پنهانشده(۹۴) صَدر: سینه، قلب(۹۵) نازُکی: زودرنجی، لطافت. در اینجا بهمعنای عزت و ارجمندی(۹۶) بَدَست: وَجب(۹۷) ذاهِل: فراموشکننده، غافل(۹۸) سُخره: ذلیل، موردِمسخره، کارِ بی مزد(۹۹) انقیاد: رام شدن، مطیع شدن، فرمانبرداری(۱۰۰) شیخ: انسانِ کامل(۱۰۱) رئیسی: ریاست

برنامه شماره ۱۰۰۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۱۴ مِی ۲۰۲۴ - ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۰۵ بر روی این لینک کلیک کنید.برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتیخوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸صد سال اگر گریزی و نایی بُتا، به پیشبَرهَم زنیم کارِ تو را همچو کارِ خویشمگریز که ز چَنبَرِ(۱) چَرخَت گذشتنیستگر شیرِ شَرزه(۲) باشی، ور سِفله(۳) گاومیشتن دُنبَلیست(۴) بر کتفِ جان برآمدهچون پر شود، تهی شود آخِر ز زخمِ نیشای شاد باطلی که گریزد ز باطلیبر عشقِ حق بچَفسَد(۵) بیصَمغ(۶) و بیسریشگَز میکنند جامهٔ عُمرَت به روز و شبهم آخِر آرَد او را یا روز یا شبیشبیچاره آدمی که زبون است عشق رازَفت(۷) آمد این سوار، بر این اسبِ پشتریش(۸)خاموش باش و در خَمُشی گم شو از وجودکان عشق راست کشتنِ عشّاق دین و کیش(۱) چَنبَر: حلقه، هرچیز دایرهمانند(۲) شَرزه: خشمگین(۳) سِفله: پست، فرومایه(۴) دُنبل: دمل، زخم چرکین روی پوست(۵) بچفسد: بچسبد(۶) صَمغ: مایهٔ چسبناک گیاهی که برای چسباندن اشیا به کار میرود.(۷) زَفت: درشت، قوی(۸) ریش: زخم، زخمی-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸صد سال اگر گریزی و نایی بُتا، به پیشبَرهَم زنیم کارِ تو را همچو کارِ خویشمگریز که ز چَنبَرِ چَرخَت گذشتنیستگر شیرِ شَرزه باشی، ور سِفله گاومیشمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۶ای رفیقان، راهها را بست یارآهویِ لَنگیم و او شیرِ شکارجز که تسلیم و رضا کو چارهای؟ در کفِ شیرِ نرِ خونخوارهایمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۶۸جُز توکّل جز که تسلیمِ تمامدر غم و راحت همه مکر است و داممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲حق همی خواهد که تو زاهد شویتا غَرَض بگذاری و شاهد شویمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۶۷آلتِ شاهد زبان و چشمِ تیزکه ز شبخیزش ندارد سِر گُریزمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۶۱زآن محمّد شافعِ(۹) هر داغ(۱۰) بودکه ز جز حق چشمِ او، مٰازاغ بوددر شبِ دنیا که محجوب است شید(۱۱)ناظرِ حق بود و زو بودش امید از أَلَمْ نَشْرَح دو چشمش سُرمه یافتدید آنچه جبرئیل آن برنتافتقرآن کریم، سورهٔ انشراح (۹۴)، آیهٔ ۱«أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ»«آيا سينهات را برايت نگشوديم؟»(۹) شافع: شفاعتکننده(۱۰) داغ: در اینجا یعنی گناهکار(۱۱) شید: خورشید-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۰۹عقلِ کل را گفت: ما زاغَالْبَصَرعقلِ جزوی میکند هر سو نظرعقلِ مازاغ است نورِ خاصگانعقلِ زاغ استادِ گورِ مردگانجان که او دنبالۀ زاغان پَرَدزاغ، او را سوی گورستان بَرَدقرآن کریم، سورهٔ نجم (۵۳)، آیهٔ ۱۷«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ.»«چشم خطا نكرد و از حد درنگذشت.»مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹نعرهٔ لاضَیْر(۱۲) بر گردون رسیدهین بِبُر که جان ز جانکندن رهیدساحران با بانگی بلند که به آسمان میرسید گفتند: هیچ ضرری به ما نمیرسد. هان اینک (ای فرعون دست و پای ما را) قطع کن که جان ما از جانکندن نجات یافت.قرآن کریم، سوره شعراء (۲۶)، آیه ۵۰«قَالُوا لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ.»«گفتند ساحران: هیچ زیانی ما را فرو نگیرد که به سوی پروردگارمان بازگردیم.»ما بدانستیم ما این تن نهایماز وَرایِ تن، به یزدان میزیایم(۱۲) ضَیْر: ضرر، ضرر رساندن-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۱ آن هنرها گردنِ ما را ببستزآن مَناصِب سرنگونساریم و پستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۴آن هنرها جمله غولِ راه بودغیرِ چشمی کو ز شه آگاه بودمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۳۹تو به هر حالی که باشی میطلبآب میجو دایماً ای خشکلبمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵حَیْثَ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمنَحْوَهُ هذا الَّذی لَمْ یَنْهَکُمدر هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.کورمرغانیم و، بس ناساختیمکآن سُلیمان را دَمی نشناختیمهمچو جُغدان، دشمنِ بازان شدیملاجَرَم(۱۳) واماندهٔ ویران شدیم(۱۳) لاجَرَم: به ناچار-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۳۷چارهٔ آن دل عطای مُبدِلیست(۱۴)دادِ او را قابلیّت(۱۵) شرط نیست بلکه شرط ِقابلیّت دادِ(۱۶) اوستداد، لُبّ(۱۷) و قابلیّت هست پوست(۱۴) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۱۵) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۱۶) داد: عطا، بخشش(۱۷) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۴۲قابلی گر شرطِ فعلِ حق بُدیهیچ معدومی به هستی نآمدیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۸۰تا دلبرِ خویش را نبینیمجُز در تَکِ خونِ دل نَشینیمما بِهْ نَشَویم از نصیحتچون گمرهِ عشقِ آن بهینیممولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۱ با سُلیمان، پای در دریا بِنِهتا چو داود آب، سازد صد زِرِهآن سُلیمان، پیشِ جمله حاضرستلیک غیرت چشمبند و، ساحرست تا ز جهل و، خوابناکیّ و، فضولاو به پیشِ ما و، ما از وی مَلول(۱۸)تشنه را دردِ سر آرد بانگِ رعدچون نداند کو کشاند ابرِ سعد چشمِ او ماندهست در جویِ روانبیخبر از ذوقِ آبِ آسمان مَرْکبِ هِمّت سویِ اسباب رانداز مُسَبِّب لاجَرَم محروم ماندآنکه بیند او مُسَبِّب را عیانکِی نهد دل بر سببهایِ جهان؟(۱۸) مَلول: افسرده، اندوهگین-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۷۷۴او تو است، امّا نه این تو آن تو استکه در آخِر، واقفِ بیرونشو استتویِ آخِر سویِ تویِ اَوَّلَتآمدهست از بهرِ تَنبیه و صِلَت(۱۹)تویِ تو در دیگری آمد دَفین(۲۰)من غلامِ مَردِ خودبینی چنین(۱۹) صِلَت: پیوند دادن و وصل کردن، به وصال رساندن(۲۰) دَفین: مدفون، دفنشده-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۹۲۵جانهایِ خَلق پیش از دست و پامیپریدند از وفا اندر صفاچون به امرِ اِهْبِطُوا(۲۱) بندی(۲۲) شدندحبسِ خشم و حرص و خرسندی شدندقرآن کریم، سورۀ بقره (۲)، آیۀ ٣٨«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ.»«گفتيم: همه از بهشت فرودآیید، پس اگر هدایتی از من بهسویِ شما رسید، آنها كه هدایت مرا پيروى كنند، نه بيمى دارند و نه اندوهی.»ما عِیال(۲۳) حضرتیم و شیرخواهگفت: اَلْخَلقُ عِیالٌ لِلْاِلٰهما بندگان و مخلوقات، خانوار و روزیخوارِ خداوند هستیم و همچون طفلانِ شیرخواره به درگاه او نیازمندیم. چنانکه حضرت رسول فرمود: «همهٔ مردم خانوار خداوند هستند.»آنکه او از آسمان باران دهدهم تواند کو ز رحمت نان دهد(۲۱) اِهْبِطُوا: فرودآیید، هُبوط کنید.(۲۲) بندی: اسیر، به بند درآمده(۲۳) عِیال: خانوار-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۲۳۰آشنایی گیر شبها تا به روزبا چنین اِستارههای(۲۴) دیوسوز(۲۴) اِستاره: ستاره-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۵این قدر گفتیم، باقی فکر کنفکر اگر جامد بُوَد، رَوْ ذکر کنذکر آرد فکر را در اِهتزاز(۲۵)ذکر را خورشیدِ این افسرده سازاصل، خود جذب است، لیک ای خواجهتاش(۲۶)کار کن، موقوفِ آن جذبه مباشزانکه تَرکِ کار چون نازی بُوَدناز کِی در خوردِ جانبازی بُوَد؟نه قبول اندیش، نه رَد ای غلامامر را و نهی را میبین مُداممرغِ جذبه ناگهان پَرَّد ز عُش(۲۷)چون بدیدی صبح، شمع آنگه بکُشچشمها چون شد گذاره(۲۸)، نورِ اوستمغزها میبیند او در عینِ پوستبیند اندر ذَرّه خورشیدِ بقابیند اندر قطره کُلِّ بحر(۲۹) را(۲۵) اِهتزاز: جنبیدن و تکان خوردنِ چیزی در جایِ خود(۲۶) خواجهتاش: دو غلام را گویند که یک صاحب دارند.(۲۷) عُش: آشیانهٔ پرندگان(۲۸) گذاره: آنچه از حدّ درگذرد، گذرنده.(۲۹) بحر: دریا-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۱اگر نه عشقِ شمسالدین بُدی در روز و شب ما رافراغتها کجا بودی ز دام و از سبب ما را؟!بت شهوت برآوردی، دَمار از ما ز تابِ خوداگر از تابش عشقش، نبودی تاب و تب، ما رامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۳این جهان همچون درخت است ای کِرامما بر او چون میوههایِ نیمخامسخت گیرد خامها مر شاخ راز آنکه در خامی، نشاید کاخ راچون بپخت و گشت شیرین، لبگزان(۳۰)سست گیرد شاخها را بعد از آنچون از آن اقبال(۳۱)، شیرین شد دهانسرد شد بر آدمی مُلکِ جهانسختگیری و تعصّب خامی استتا جَنینی، کار، خونآشامی است(۳۰) لبگزان: لبگزنده، بسیار شیرین، میوهای که از فرط شیرینی لب را بگزد.(۳۱) اقبال: نیکبختی-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۵۹ هر که را فتح(۳۲) و ظَفَر(۳۳) پیغام دادپیشِ او یک شد مُراد و بیمُرادهر که پایَندانِ(۳۴) وی شد وصلِ یاراو چه ترسد از شکست و کارزار؟چون یقین گشتش که خواهد کرد ماتفوتِ اسپ و پیل هستش تُرَّهات(۳۵)(۳۲) فتح: گشایش و پیروزی(۳۳) ظَفَر: پیروزی، کامروایی(۳۴) پایَندان: ضامن، کفیل(۳۵) تُرَّهات: سخنان یاوه و بیارزش، جمع تُرَّهه. در اینجا به معنی بیارزش و بیاهمیت.-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۱ که اَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز؟چون شدی تو شرحجو و کُدیهساز(۳۶)؟ قرآن کریم، سورهٔ انشراح (۹۴)، آیهٔ ۱«أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ»«آيا سينهات را برايت نگشوديم؟»در نگر در شرحِ دل در اندرونتا نیاید طعنهٔ لٰاتُبْصِرُونقرآن کریم، سورهٔ ذاريات (۵۱)، آیهٔ ۲۱«وَفِي أَنْفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»«و نيز حق درونِ شماست. آيا نمىبينيد؟»(۳۶) کُدیهساز: تکدّیکننده، گداییکننده-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۷۷پس گریز از چیست زین بحرِ(۳۷) مراد؟که به شَستت(۳۸) صد هزاران صید داد(۳۷) بحر: دریا(۳۸) شَست: قلّابِ ماهیگیری-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۸که مراداتت همه اِشکستهپاستپس کسی باشد که کامِ او، رواست؟مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۲۷هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ نو آرَدشیرینتر و نادرتر زآن شیوهٔ پیشینشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳یار در آخرزمان کرد طَرَبسازییباطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازییجملهٔ عشّاق را یار بدین عِلم کُشتتا نکُند هان و هان، جهلِ تو طنّازییمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١١۴۵عقلِ جُزوی، گاه چیره، گَه نگونعقلِ کلی، ایمن از رَیبُالْـمَنُون(۳۹)(۳۹) رَیبُالْمَنُون: حوادث ناگوار روزگار-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۹هر زمان دل را دگر میلی دهمهر نَفَس بر دل دگر داغی نهمکُلُّ اَصْباحٍ لَناٰ شَأْنٌ جَدیدکُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحیددر هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطهٔ مشیت من خارج نمیشود.قرآن کریم، سورهٔ الرحمن (۵۵)، آیهٔ ۲۹«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»«هر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر لحظه در كارى جدید است.»مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۶۵عاشقی بر من پریشانت کنمکم عمارت کن که ویرانت کنمگر دو صد خانه کنی زنبوروارچون مگس بیخان و بیمانت کنممولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۰گر گریزی بر امیدِ راحتیزآن طرف هم پیشت آید آفتیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۰۴کارِ مرا چو او کند، کارِ دگر چرا کنم؟چونکه چشیدم از لبش، یادِ شِکَر چرا کنم؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۵۷گفت: وَ هْوَ مَعَکُم این شاه بودفعلِ ما میدید و سِرْمان میشنودقرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۴«… وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»«… و هر جا كه باشيد همراه شماست و به هر كارى كه مىكنيد بيناست.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱اوّل و آخِر تویی ما در میانهیچ هیچی که نیاید در بیانهمانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم، ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد. باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۳«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»«اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.»مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۶او درونِ دام دامی مینَهَدجانِ تو نه این جَهَد نه آن جَهَدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۲یا رب اَتْمِمْ نُورَنٰا فِی السّاهِرَه(۴۰)وَانْجِنٰا مِن مُفْضِحاتٍ(۴۱) قاهِرَهپروردگارا در عرصهٔ محشر نورِ معرفتِ ما را به کمال رسان. و ما را از رسواکنندگان قهّار نجات ده.(۴۰) ساهره: عرصهٔ محشر، روز قیامت(۴۱) مُفْضِحات: رسواکنندگان-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸تن دُنبَلیست بر کتفِ جان برآمدهچون پر شود، تهی شود آخِر ز زخمِ نیشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۸به دُنبَل دُنبه میگوید مرا نیشیست در باطِنتو را بشْکافم ای دُنبَل، گر از آغاز بِنوازممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۴۲قُلْ(۴۲) اَعُوذَت(۴۳) خوانْد باید کِای اَحَدهین ز نَفّاثات(۴۴)، افغان وَز عُقَد(۴۵)در اینصورت باید سوره قُل اَعوذُ را بخوانی و بگویی که ای خداوند یگانه، به فریاد رس از دست این دمندگان و این گرهها.میدمند اندر گِرِه آن ساحراتاَلْغیاث(۴۶) اَلْـمُستغاث(۴۷) از بُرد و ماتآن زنان جادوگر در گرههای افسون میدمند. ای خداوندِ دادرَس به فریادم رَس از غلبهٔ دنیا و مقهور شدنم به دستِ دنیا.لیک برخوان از زبانِ فعل نیزکه زبانِ قول سُست است ای عزیز(۴۲) قُلْ: بگو(۴۳) اَعُوذُ: پناه میبرم(۴۴) نَفّاثات: بسیار دمنده(۴۵) عُقَد: گرهها(۴۶) اَلْغیاث: کمک، فریادرسی(۴۷) اَلْـمُستغاث: فریادرَس، از نامهای خداوند-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۰۵شَقّ(۴۸) باید ریش(۴۹) را، مرهم کنیچرک را در ریش، مستحکم کنی(۴۸) شَقّ: شکافتن(۴۹) ریش: زخم-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸ای شاد باطلی که گریزد ز باطلیبر عشقِ حق بچَفسَد بیصَمغ و بیسریشمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ(۵۰) گلوکُلُّ شَیْءٍ مٰاسِوَیالله باطِلُدیدن روی هرکس بجز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هر چیز جز خدا باطل است.قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸«إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ»«و ما بر گردنهايشان تا زنخها غُلها نهاديم، چنان كه سرهايشان به بالاست و پايينآوردن نتوانند.»باطلند و مینمایندم رَشَد(۵۱)زآنکه باطل، باطلان را میکَشَدذرّه ذرّه کاندرین اَرض(۵۲) و سماست(۵۳)جنسِ خود را هر یکی چون کَهْرُباستمِعده نان را میکَشَد تا مُستَقَرمیکَشَد مر آب را تَفِّ جگر چشم، جذّابِ بُتان زین کویهامغز، جویان از گُلستان بویها زآنکه حسِّ چشم آمد رنگکَشمغز و بینی میکَشَد بوهای خَوشزین کَشِشها ای خدایِ رازدانتو به جذبِ لطفِ خودْمان دِه امان غالبی(۵۴) بر جاذبان، ای مشتریشاید ار درماندگان را واخَری(۵۰) غُلّ: زنجیر(۵۱) رَشَد: هدایت، رهنمایی(۵۲) اَرض: زمین(۵۳) سما: سماء، آسمان(۵۴) غالب: چیره، پیروز-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۲قسمِ باطل، باطلان را میکَشندباقیان از باقیان هم سرخَوشند ناریان مر ناریان را جاذباندنوریان مر نوریان را طالباند چشم چون بستی، تو را تاسه(۵۵) گرفتنورِ چشم از نورِ روزن کی شِکِفت؟تاسهٔ تو جذبِ نورِ چشم بودتا بپیوندد به نورِ روز زود چشم باز اَر تاسه گیرد مر تو رادان که چشمِ دل ببستی، برگُشا(۵۵) تاسه: پریشانی، اندوه، اضطراب-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵۵باطلان را چه رُباید؟ باطلیعاطلان(۵۶) را چه خوش آید؟ عاطلیزآنکه هر جنسی رُباید جنسِ خَودگاو، سویِ شیرِ نَر کِی رو نَهَد؟(۵۶) عاطل: بیکار-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۱۲۹میکَشَد حق راستان را تا رَشَد(۵۷)قسمِ باطل باطلان را میکَشَد(۵۷) رَشَد: راهِ درستی رفتن، راستی و درستی-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۲زآن جِرایِ روح چون نُقصان(۵۸) شودجانَش از نُقصانِ آن لرزان شودپس بداند که خطایی رفته استکه سَمَنزارِ۵۹۹) رضا آشفته است(۵۸) نُقصان: کمی، کاستی، زیان(۵۹) سَمَنزار: باغِ یاسمن و جای انبوه از درختِ یاسمن، آنجا که سَمَن رویَد.-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۶۴مر یتیمی را که سُرمه حق کشدگردد او دُرِّ یتیمِ(۶۰) بارَشَد(۶۱ و ۶۲) نورِ او بر دُرّها غالب شودآنچنان مطلوب را طالب شود قرآن کریم، سورهٔ احزاب (۳۳)، آیهٔ ۴۵«يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا»«اى پيامبر، ما تو را فرستاديم تا شاهد و مژدهدهنده و بيمدهنده باشى.»(۶۰) دُرِّ یتیمِ: مروارید تک، مروارید گرانبها(۶۱) رَشَد: هدایت(۶۲) بارَشَد: کسی که دارای هدایت است. مهتدی.-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵در دلش خورشید چون نوری نشاندپیشش اختر را مقادیری نماندمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶پس عدوِّ جانِ صَرّاف(۶۳) است قلب(۶۴)دشمنِ درویش که بْوَد غیرِ کلب(۶۵)؟انبیا با دشمنان برمیتنندپس ملایک رَبِّ سَلِّمْ(۶۶) میزنندکاین چراغی را که هست او نورکار(۶۷)از پُف و دَمهایِ دُزدان دور داردزد و قَلّاب(۶۸) است خصمِ نور، بسزین دو ای فریادرَس، فریاد رَس(۶۳) صَرّاف: کسی که پولها را تبدیل میکند؛ کسی که سکّههای تقلّبی را از سکّههای حقیقی بازمیشناسد.(۶۴) قلب: تقلّبی(۶۵) کلب: سگ(۶۶) رَبِّ سَلِّم: پروردگارا سلامت بدار.(۶۷) نورکار: روشنیبخش، مُنیر(۶۸) قَلّاب: حقّهباز-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰۴زرِّ خالص را و، زرگر را خطرباشد از قَلّابِ(۶۹) خاین بیشتر(۶۹) قَلّاب: کسی که سکّهٔ تقلّبی میزند.-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۱هیچ کُنجی بی دَد(۷۰) و بی دام نیستجز به خلوتگاهِ حق، آرام نیستکُنجِ زندانِ جهانِ ناگُزیرنیست بی پامُزد(۷۱) و بی دَقُّالْحَصیر(۷۲)واللَّـه ار سوراخِ موشی دررَویمُبتلایِ گربهچنگالی شَوی(۷۰) دَد: حیوانِ درّنده و وحشی(۷۱) پامُزد: حقّالقدم، اجرتِ قاصد(۷۲) دَقُّالْحَصیر: پاگشا، نوعی مهمانی برای خانهٔ نو-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۱۴در تو هست اخلاقِ آن پیشینیانچون نمیترسی که تو باشی همان؟مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸گَز میکنند جامهٔ عُمرَت به روز و شبهم آخِر آرَد او را یا روز یا شبیشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٩۵٧ترس و نومیدیت دان آوازِ غولمیکَشَد گوشِ تو تا قَعْرِ سُفول(۷۳)هر ندایی که تو را بالا کشیدآن ندا میدان که از بالا رسیدهر ندایی که تو را حرص آوردبانگِ گرگی دان که او مَردُم دَرَد(۷۳) سُفول: پستی-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۶۸ ز آب، هر آلوده کو پنهان شوداَلْحَیاٰءُ یَمْنَعُ الْایمان بُوَدحدیث«اَلْحَیاٰءُ یَمْنَعُ مِنَ الْایمانِ»«شرم، (آدمی را) از ایمان باز میدارد.»حدیث«اَلْحَیاٰءُ شُعْبَةٌ مِنَ الْایمانِ»«شرم شاخهای از ایمان است.»حدیث«اَلْحَیاٰءُ خَيْرٌ كُلُّه»«شرم، سراسر خوبی است.»مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۳۷چارهٔ آن دل عطای مُبدِلیست(۷۴)دادِ او را قابلیّت(۷۵) شرط نیست بلکه شرط ِقابلیّت دادِ(۷۶) اوستداد، لُبّ(۷۷) و قابلیّت هست پوست(۷۴) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۷۵) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۷۶) داد: عطا، بخشش(۷۷) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی----------- مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۴۹خُطوتَیْنی(۷۸) بود این رَه تا وِصالماندهام در رَه ز شَستَت(۷۹) شصت سالاین راه تا وصال به معشوق دو قدم بیشتر فاصله ندارد، درحالیکه من در این راه شصت سال است که از کمند وصال تو دور ماندهام.(۷۸) خُطوتَیْن: دو قدم، دو گام؛ بایزید نیز خُطوتَیْن را اینگونه بیان میکند: هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیبهای خود نهد و یکی بر فرمانهای حق. آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای بدارد.(۷۹) شَست: قلّاب ماهیگیری-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۷۲اُذْکُروا الله کار هر اوباش نیستاِرْجِعی بر پای هر قَلّاش(۸۰) نیستلیک تو آیِس(۸۱) مشو، هم پیل باشور نه پیلی، در پی تبدیل باشقرآن کریم، سورهٔ احزاب (۳۳)، آیهٔ ۴۱«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا»«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خدا را فراوان ياد كنيد.»قرآن كريم، سورهٔ فجر (۸۹)، آيات ۲۷ و ۲۸«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ. ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً.»«ای جان آرامگرفته و اطمینانیافته. به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، بازگرد.»(۸۰) قَلّاش: بیکاره، ولگرد، مفلس(۸۱) آیس: ناامید-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۱۶بلکه اغلب رنجها را چاره هستچون به جِدّ جویی، بیآید آن به دستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ١۵۴۲قابلی گر شرطِ فعلِ حق بُدیهیچ معدومی به هستی نآمدیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸از این همه بگذر، بیگه آمدهست حبیبشبم یقین شبِ قدر است، قُل لِلَیْلی طُل(۸۲)(۸۲) قُل لِلَیْلی طُل: به شب من بگو که دراز باش.-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۱لطفِ معروفِ تو بود، آن ای بَهی(۸۳)پس کمالُ الْبِرِّ فی اِتْمامِهِای زیبا، اینکه در شبِ دنیا تو را میبینم از لطف و احسان تو است. پس کمال احسان در اتمام آن است.یا رب اَتْمِمْ نُورَنٰا فِی السّاهِرَه(۸۴)وَانْجِنٰا مِن مُفْضِحاتٍ(۸۵) قاهِرَهپروردگارا در عرصهٔ محشر نورِ معرفتِ ما را به کمال رسان. و ما را از رسواکنندگان قهّار نجات ده.(۸۳) بَهی: تابان، روشن، زیبا(۸۴) ساهره: عرصهٔ محشر، روز قیامت(۸۵) مُفْضِحات: رسواکنندگان-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸بیچاره آدمی که زبون است عشق رازَفت آمد این سوار، بر این اسبِ پشتریشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۲۸عاشقِ حالی، نه عاشق بر مَنیبر امیدِ حال بر من میتَنیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۲۵آنکه او موقوفِ حال است، آدمیستگه به حال افزون و، گاهی در کمیستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۴تشنه را دردِ سر آرَد بانگِ رعدچون نداند کو کشانَد ابرِ سعدچشمِ او ماندهست در جویِ روانبیخبر از ذوقِ آبِ آسمانمَرْکبِ همّت سویِ اسباب رانداز مُسبِّب لاجَرَم محروم ماندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۶تو چو عزمِ دین کنی با اِجتِهاددیو، بانگت بر زند اندر نَهادکه مَرو زآن سو، بیندیش ای غَوی(۸۶)که اسیرِ رنج و درویشی شویبینوا گردی، ز یاران وابُریخوار گردیّ و پشیمانی خوریتو ز بیمِ بانگِ آن دیوِ لعینواگُریزی در ضَلالت(۸۷) از یقین(۸۶) غَوی: گمراه(۸۷) ضَلالت: گمراهی-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۸گفت شیطان که بِمٰا اَغْوَیْتَنیکرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی(۸۸)شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی.او گمراهی خود را به حضرت حق، نسبت داد و آن دیو فرومایه، کار خود را پنهان داشت.قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶«قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْـمُسْتَقِيمَ»«ابلیس گفت: پروردگارا به عوض آنکه مرا گمراه کردی، من نیز بر راه بندگانت به کمین مینشینم و آنان را از راه مستقیم تو باز میدارم.» گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنااو ز فعل حق نَبُد غافل چو ماولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.» و او همچون ما از حکمت کار حضرت حق بیخبر نبود.قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۳«قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.»«آدم و حوّا گفتند: پروردگارا به خود ستم کردیم.و اگر بر ما آمرزش نیآوری و رحمت روا مداری، هر آینه از زیانکاران خواهیم بود.»(۸۸) دَنی: فرومایه، پست-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۵۲وقتِ آن آمد که حیدروار(۸۹) منمُلک گیرم یا بپردازم بدنبرجهید و بانگ برزد کای کیاحاضرم، اینک اگر مردی بیادر زمان بشکست ز آواز، آن طلسمزر همیریزید هر سو قسم قسم(۸۹) حَیْدَر: شیر، لقب حضرت علی(ع)-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۷مرغِ خویشی، صیدِ خویشی، دامِ خویشصدرِ خویشی، فرشِ خویشی، بامِ خویشجوهر آن باشد که قایم با خودست آن عَرَض باشد که فرعِ او شدهستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۴تو به هر صورت که آیی بیستی(۹۰)که منم این، واللَّـه آن تو نیستی(۹۰) بیستی: بِایستی-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۳۳دیدهیی کاندر نُعاسی(۹۱) شد پدیدکِی توانَد جز خیال و نیست دید؟(۹۱) نُعاس: چُرت، در اینجا مطلقاً به معنی خواب-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۲۶دیدهیی کو از عَدَم آمد پدیدذاتِ هستی را همه معدوم دیدمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸خاموش باش و در خَمُشی گم شو از وجودکان عشق راست کشتنِ عشّاق دین و کیشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۰۲خویش را تسلیم کن بر دامِ مُزدوآنگه از خود بی زِ خود چیزی بدُزدمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۷۵۰ما بها و خونبها را یافتیمجانبِ جانباختن بشتافتیممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۷۲چو رُخِ شاه بدیدی، برو از خانه چو بیذَق(۹۲)رُخِ خورشید چو دیدی، هله گم شو چو ستاره(۹۲) بیذَق: پیادهٔ بازی شطرنج، سرباز پیاده-------------------------مجموع لغات:(۱) چَنبَر: حلقه، هرچیز دایرهمانند(۲) شَرزه: خشمگین(۳) سِفله: پست، فرومایه(۴) دُنبل: دمل، زخم چرکین روی پوست(۵) بچفسد: بچسبد(۶) صَمغ: مایهٔ چسبناک گیاهی که برای چسباندن اشیا به کار میرود.(۷) زَفت: درشت، قوی(۸) ریش: زخم، زخمی(۹) شافع: شفاعتکننده(۱۰) داغ: در اینجا یعنی گناهکار(۱۱) شید: خورشید(۱۲) ضَیْر: ضرر، ضرر رساندن(۱۳) لاجَرَم: به ناچار(۱۴) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۱۵) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۱۶) داد: عطا، بخشش(۱۷) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی(۱۸) مَلول: افسرده، اندوهگین(۱۹) صِلَت: پیوند دادن و وصل کردن، به وصال رساندن(۲۰) دَفین: مدفون، دفنشده(۲۱) اِهْبِطُوا: فرودآیید، هُبوط کنید.(۲۲) بندی: اسیر، به بند درآمده(۲۳) عِیال: خانوار(۲۴) اِستاره: ستاره(۲۵) اِهتزاز: جنبیدن و تکان خوردنِ چیزی در جایِ خود(۲۶) خواجهتاش: دو غلام را گویند که یک صاحب دارند.(۲۷) عُش: آشیانهٔ پرندگان(۲۸) گذاره: آنچه از حدّ درگذرد، گذرنده.(۲۹) بحر: دریا(۳۰) لبگزان: لبگزنده، بسیار شیرین، میوهای که از فرط شیرینی لب را بگزد.(۳۱) اقبال: نیکبختی(۳۲) فتح: گشایش و پیروزی(۳۳) ظَفَر: پیروزی، کامروایی(۳۴) پایَندان: ضامن، کفیل(۳۵) تُرَّهات: سخنان یاوه و بیارزش، جمع تُرَّهه. در اینجا به معنی بیارزش و بیاهمیت.(۳۶) کُدیهساز: تکدّیکننده، گداییکننده(۳۷) بحر: دریا(۳۸) شَست: قلّابِ ماهیگیری(۳۹) رَیبُالْمَنُون: حوادث ناگوار روزگار(۴۰) ساهره: عرصهٔ محشر، روز قیامت(۴۱) مُفْضِحات: رسواکنندگان(۴۲) قُلْ: بگو(۴۳) اَعُوذُ: پناه میبرم(۴۴) نَفّاثات: بسیار دمنده(۴۵) عُقَد: گرهها(۴۶) اَلْغیاث: کمک، فریادرسی(۴۷) اَلْـمُستغاث: فریادرَس، از نامهای خداوند(۴۸) شَقّ: شکافتن(۴۹) ریش: زخم(۵۰) غُلّ: زنجیر(۵۱) رَشَد: هدایت، رهنمایی(۵۲) اَرض: زمین(۵۳) سما: سماء، آسمان(۵۴) غالب: چیره، پیروز(۵۵) تاسه: پریشانی، اندوه، اضطراب(۵۶) عاطل: بیکار(۵۷) رَشَد: راهِ درستی رفتن، راستی و درستی(۵۸) نُقصان: کمی، کاستی، زیان(۵۹) سَمَنزار: باغِ یاسمن و جای انبوه از درختِ یاسمن، آنجا که سَمَن رویَد.(۶۰) دُرِّ یتیمِ: مروارید تک، مروارید گرانبها(۶۱) رَشَد: هدایت(۶۲) بارَشَد: کسی که دارای هدایت است. مهتدی.(۶۳) صَرّاف: کسی که پولها را تبدیل میکند؛ کسی که سکّههای تقلّبی را از سکّههای حقیقی بازمیشناسد.(۶۴) قلب: تقلّبی(۶۵) کلب: سگ(۶۶) رَبِّ سَلِّم: پروردگارا سلامت بدار.(۶۷) نورکار: روشنیبخش، مُنیر(۶۸) قَلّاب: حقّهباز(۶۹) قَلّاب: کسی که سکّهٔ تقلّبی میزند.(۷۰) دَد: حیوانِ درّنده و وحشی(۷۱) پامُزد: حقّالقدم، اجرتِ قاصد(۷۲) دَقُّالْحَصیر: پاگشا، نوعی مهمانی برای خانهٔ نو(۷۳) سُفول: پستی(۷۴) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۷۵) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۷۶) داد: عطا، بخشش(۷۷) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی(۷۸) خُطوتَیْن: دو قدم، دو گام؛ بایزید نیز خُطوتَیْن را اینگونه بیان میکند: هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیبهای خود نهد و یکی بر فرمانهای حق. آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای بدارد.(۷۹) شَست: قلّاب ماهیگیری(۸۰) قَلّاش: بیکاره، ولگرد، مفلس(۸۱) آیس: ناامید(۸۲) قُل لِلَیْلی طُل: به شب من بگو که دراز باش.(۸۳) بَهی: تابان، روشن، زیبا(۸۴) ساهره: عرصهٔ محشر، روز قیامت(۸۵) مُفْضِحات: رسواکنندگان(۸۶) غَوی: گمراه(۸۷) ضَلالت: گمراهی(۸۸) دَنی: فرومایه، پست(۸۹) حَیْدَر: شیر، لقب حضرت علی(ع)(۹۰) بیستی: بِایستی(۹۱) نُعاس: چُرت، در اینجا مطلقاً به معنی خواب(۹۲) بیذَق: پیادهٔ بازی شطرنج، سرباز پیاده

برنامه صوتی شماره ۱۰۰۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۳۰ آوریل ۲۰۲۴ - ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۰۴ بر روی این لینک کلیک کنید.

برنامه تصویری شماره ۱۰۰۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۱۶ آوریل ۲۰۲۴ - ۲۹ فروردین ۱۴۰۳برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۰۳ بر روی این لینک کلیک کنید.برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتیخوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویریبرای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸به گوشِ دل پنهانی بگفت رحمتِ کُلکه: هر چه خواهی میکن ولی ز ما مَسِکُل(۱)تو آنِ ما و من آنِ تو همچو دیده و روزچرا رَوی ز برِ من به هر غلیظ(۲) و عُتُل(۳)بگفت دل که: سُکُستن(۴) ز تو چگونه بُوَد؟چگونه بی ز دُهُلزن(۵) کند غَریو(۶) دُهُل؟همه جهان دُهُلَند و تویی دُهُلزن و بسکجا روند ز تو، چونکه بسته است سُبُل(۷)؟جواب داد که: خود را دُهُل شناس و مباشگهی دُهُلزن و گاهی دُهُل که آرد ذُل(۸)نجنبد این تنِ بیچاره تا نجنبد جانکه تا فَرَس(۹) بنجنبد بَر او نجنبد جُل(۱۰)دلِ تو شیرِ خدایست و نَفْسِ تو فَرَس استچنانکه مرکبِ شیرِ خدای شد دُلدُل(۱۱)چو درخورِ تکِ(۱۲) دُلدُل نبود عرصهٔ عقلز تنگنایِ خرد تاخت سویِ عرصهٔ قُل(۱۳)تو را و عقلِ تو را عشق و خارخار(۱۴) چراست؟که وقت شد که برویَد ز خارِ تو آن گُلاز این غم ارچه تُرُشروست، مژدهها بشنوکه گر شبی، سحر آمد وگر خماری، مُل(۱۵)ز آه آهِ تو جوشید بحرِ فضلِ الهمسافرِ اَمَلِ(۱۶) تو رسید تا آمُل(۱۷)دمی رسید که هر شوق از او رسد به مَشوق(۱۸)شَهی رسید کز او طوق(۱۹) زر شود هر غُل(۲۰)فِطام(۲۱) داد از این جیفه(۲۲) دایهٔ تبدیلدر آفتاب فکندهست ظِلِّ(۲۳) حق غُلغُلاز این همه بگذر، بیگه آمدهست حبیبشبم یقین شبِ قدر است، قُل لِلَیْلی طُل(۲۴)چو وحی سر کند از غیب، گوشِ آن سَر باشاز آنکه اُذْنُ مِنَ الرّاْس(۲۵) گفت صدرِ رُسُلتو بلبلِ چمنی، لیک میتوانی شدبه فضلِ حق چمن و باغ با دو صد بلبلخدای را بنگر در سیاستِ عالَمعقول را بنگر در صناعتِ اَنْمُل(۲۶)چو مست باشد عاشق، طمع مکن خَمُشیچو نان رسد به گرسنه، مگو که لاتَأکُل(۲۷)ز حرف بگذر و چون آب نقشها مپذیرکه حرف و صوت ز دنیاست و هست دنیا پُل(۱) مَسکُل: مگسل، جدا نشو(۲) غلیظ: درشتخو، سنگدل(۳) عُتُل: درشتگوی، سختآواز(۴) سُکُستن: گسستن، جدا شدن(۵) دُهُل: طبل(۶) غَریو: فریاد، بانگ بلند(۷) سُبُل: جمعِ سبیل، راهها(۸) ذُل: پست و زبون شدن، خواری(۹) فَرَس: اسب(۱۰) جُل: پوشاک چهارپایان، پالان(۱۱) دُلدُل: استر حضرت رسول(ص) که به حضرت علی(ع) بخشید. نماد بُراق(۱۲) تک: دو، دویدن(۱۳) عرصهٔ قُل: عرصهٔ قرآن(۱۴) خارخار: مجازاً دلواپسی، اضطراب، وسوسه(۱۵) مُل: شراب، می(۱۶) اَمَل: آرزو، امید(۱۷) آمُل: شهری در شمال ایران نزدیک دریا(۱۸) مَشوق: مورد اشتیاق، معشوق(۱۹) طوق: گردنبند(۲۰) غُل: بند و زنجیر آهنین(۲۱) فِطام: باز شدن از شیر دنیا، باز شدن بچه از شیر مادر(۲۲) جیفه: لاشۀ بو گرفته، مردار(۲۳) ظِلّ: سایه، مجازاً پناه، عنایت(۲۴) قُل لِلَیْلی طُل: به شب من بگو که دراز باش.(۲۵) اُذْنُ مِنَ الرّاْس: گوش در شمارِ سَر است. حدیث.(۲۶) اَنْمُل: اَنْمُلَه، سرانگشت. صناعتِ اَنْمُل یعنی کارهای دستی.(۲۷) لاتَأکُل: مخور------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸به گوشِ دل پنهانی بگفت رحمتِ کُلکه: هر چه خواهی میکن ولی ز ما مَسِکُلتو آنِ ما و من آنِ تو همچو دیده و روزچرا رَوی ز برِ من به هر غلیظ و عُتُلمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۳۹۵گوشِ حسِّ تو به حرف ار درخور استدان که گوشِ غیبگیرِ(۲۸) تو کَر است(۲۸) غیبگیر: گیرندهٔ پیامهای غیبی------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۶گوش را بندد طَمَع از اِستماع(۲۹)چشم را بندد غَرَض(۳۰) از اِطّلاع(۲۹) اِستماع: شنیدن(۳۰) غَرَض: قصد------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۸۶گوشِ بیگوشی درین دَم بَرگُشابهرِ رازِ یَفْعَلُ الله ما یَشاقرآن کریم، سورهٔ ابراهیم (۱۴)، آیهٔ ۲۷«يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ وَيُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَيَفْعَلُ اللَّهُ مَا يَشَاءُ.»«خدا مؤمنان را به سبب اعتقادِ استوارشان در دنيا و آخرت پايدار مىدارد. و ظالمان را گمراه مىسازد و هر چه خواهد همان مىكند.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۸۵چون چنین وسواس دیدی، زود زودبا خدا گَرد و، درآ اندر سجودسَجدهگَه را تَر کُن از اشکِ روانکِای خدا تو وارَهانَم زین گمانآن زمان کِت امتحان مطلوب شدمسجدِ دینِ تو، پُر خَرُّوب(۳۱) شد(۳۱) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران میکند.------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۶۶پنبه اندر گوشِ(۳۲) حسِّ دون(۳۳) کنیدبندِ حسّ از چشم خود بیرون کنیدپنبهٔ آن گوش سِر، گوش سَر استتا نگردد این کر، آن باطن، کر استبیحس و بیگوش و بیفِکرَت(۳۴) شویدتا خِطابِ اِرْجِعی را بشنویداگر می خواهید خطاب (به سوی من برگردید) حق تعالی را بشنوید باید از قید و بند حواسّ ظاهر و گوش ظاهر و عقل جزئی دنیا طلب رها شوید.قرآن کریم، سوره فجر (۸۹)، آیات ۲۷ و ۲۸«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ»«ای جان آرامگرفته و اطمینانیافته!»«ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً»«به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، بازگرد.»(۳۲) پنبه اندر گوش کردن: کنایه از بستن گوش و ترک شنیدن(۳۳) دون: پست و فرومایه(۳۴) فِکرَت: فکر، اندیشه------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۸۲چو پا واپس کشد یک روز از دوستخطر باشد که عمری دست خاید(۳۵)(۳۵) دست خاییدن: دست گزیدن؛ به دندان گرفتنِ دست به علامتِ حسرت و پشیمانی------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۹من به گوشِ تو سخنهای نهان خواهم گفتسَر بجنبان که بلی، جز که به سَر هیچ مگومولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۵تو بی ز گوش شنو، بیزبان بگو با اوکه نیست گفتِ زبان بیخلاف و آزاریمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۴۳گوش داری تو، به گوشِ خود شنوگوشِ گولان(۳۶) را چرا باشی گرو؟ (۳۶) گول: احمق، نادان------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۸چیزِ دیگر ماند، اما گفتنشبا تو، روحُالْقُدْس گوید بیمَنَشنی، تو گویی هم به گوشِ خویشتننی من و، نی غیرِ من، ای هم تو منهمچو آن وقتی که خواب اندر رَویتو ز پیشِ خود، به پیشِ خود شَویمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۴۳سَمعْ(۳۷) شو یکبارگی تو گوشوار(۳۸)تا ز حلقهٔ لعل یابی گوشوار(۳۹)(۳۷) سَمعْ: قوهٔ شنوایی(۳۸) گوشوار: مانندِ گوش(۳۹) گوشوار: گوشواره------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۷مرغِ خویشی، صیدِ خویشی، دامِ خویشصدرِ خویشی، فرشِ خویشی، بامِ خویشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۹۷تو مگو همه به جنگند و ز صلحِ من چه آید؟تو یکی نهای، هزاری، تو چراغِ خود برافروزمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۵مگر تو لوحِ محفوظی(۴۰) که درسِ غیب از او گیرند؟و یا گنجینهٔ رحمت، کز او پوشند خِلعتها(۴۰) لوحِ محفوظ: علم بیکرانهٔ پروردگار، اشاره به آیهٔ ۲۲، سورهٔ بروج (۸۵)------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۰نیست در عالَم ز هجران تلخترهرچه خواهی کُن ولیکن آن مکُنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۷۴چون خیالی در دلت آمد، نشستهر کجا که میگریزی با تو استجز خیالی عارضییّ باطلیکو بُوَد چون صبحِ کاذب(۴۱)، آفِلی(۴۲)من چو صبحِ صادقم(۴۳)، از نورِ رَبکه نگردد گِردِ روزم، هیچ شب(۴۱) صبحِ کاذب: بامدادِ دروغین، صبحی است که قبل از صبح صادق چند لحظه ظاهر و سپس ناپدید میشود و دوباره تاریکی همهجا را میپوشاند.(۴۲) آفِل: افولکننده، زایلشونده، ناپدیدشونده(۴۳) صبحِ صادق: بامدادِ راستین------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲ قبض دیدی چارهٔ آن قبض کنزآنکه سَرها جمله میرویَد زِ بُن(۴۴)بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِهچون برآید میوه، با اصحاب دِه(۴۴) بُن: ریشه------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۶۷۰حکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط(۴۵)که بگویید از طریقِ انبساط(۴۵) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۳۴چونکه قَبضی(۴۶) آیدت ای راهروآن صَلاحِ توست، آتَشدل(۴۷) مشُو(۴۶) قَبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج(۴۷) آتشدل: دلسوخته، ناراحت و پریشان حال------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۶عاشقان از بیمرادیهایِ خویشباخبر گشتند از مولایِ خویشبیمرادی شد قَلاووزِ(۴۸) بهشتحُفَّتِ الْجَنَّة شنو ای خوشْسرشتحدیث نبوی«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»«بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.»که مراداتت همه اِشکستهپاست(۴۹)پس کسی باشد که کامِ او رواست؟ (۴۸) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشروِ لشکر(۴۹) اِشکستهپا: ناقص------------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۸۶شهوتِ کاذب شتابد در طعامخوفِ فوتِ(۵۰) ذوق، هست آن خود سَقام(۵۱)اِشتها صادق بود، تأخیر بِهْتا گُواریده شود آن بیگِرِه(۵۰) فایِت: از میان رفته، فوت شده(۵۱) سَقام: بیماری------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸بگفت دل که: سُکُستن ز تو چگونه بُوَد؟چگونه بی ز دُهُلزن کند غَریو دُهُل؟مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۳ای تو در بیگار(۵۲)، خود را باختهدیگران را تو ز خود نشناختهتو به هر صورت که آیی بیستی(۵۳)که منم این، واللَّـه آن تو نیستییک زمان تنها بمانی تو ز خَلقدر غم و اندیشه مانی تا به حلقاین تو کی باشی؟ که تو آن اَوحَدی(۵۴)که خوش و زیبا و سرمستِ خودیمرغِ خویشی، صیدِ خویشی، دامِ خویشصدرِ خویشی، فرشِ خویشی، بامِ خویشجوهر آن باشد که قایم با خود استآن عَرَض، باشد که فرعِ او شدهست(۵۲) بیگار: کارِ بیمزد(۵۳) بیستی: بِایستی(۵۴) اَوحَد: یگانه، یکتا------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸همه جهان دُهُلَند و تویی دُهُلزن و بسکجا روند ز تو، چونکه بسته است سُبُل؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۶ای رفیقان، راهها را بست یارآهویِ لَنگیم و او شیرِ شکارجز که تسلیم و رضا کو چارهای؟در کفِ شیرِ نرِ خونخوارهایمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۶۸از هر جهتی تو را بلا دادتا باز کَشَد به بیجهاتتمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۸۸هر که دور از دعوتِ رحمان بُوَداو گداچشم است، اگر سلطان بُوَدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۰گر گریزی بر امیدِ راحتیزآن طرف هم پیشت آید آفتیهیچ کُنجی بیدَد(۵۵) و بیدام نیستجز به خلوتگاهِ حق، آرام نیست(۵۵) دَد: حیوانِ درّنده و وحشی------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۲۵وگر به خشم روی صد هزار سال ز منبه عاقبت به من آیی که منتهات منممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸جواب داد که: خود را دُهُل شناس و مباشگهی دُهُلزن و گاهی دُهُل که آرد ذُلمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢١۴۶بر کنارِ بامی ای مستِ مُدام(۵۶)پَست بنشین یا فرود آ، وَالسَّلامهر زمانی که شدی تو کامرانآن دَمِ خوش را کنارِ بام دان(۵۶) مُدام: شراب------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۳تو ز طفلی چون سببها دیدهيیدر سبب، از جهل بر چفسیدهيی(۵۷)با سببها از مُسبِّب غافلیسویِ این روپوشها ز آن مایلیچون سببها رفت، بَر سَر میزنیربَّنا و ربَّناها میکُنیربّ میگوید: برو سویِ سببچون ز صُنعم(۵۸) یاد کردی؟ ای عجبگفت: زین پس من تو را بینم همهننگرم سویِ سبب و آن دَمدَمه(۵۹)گویدش: رُدُّوا لَعادُوا(۶۰)، کارِ توستای تو اندر توبه و میثاق، سُستلیک من آن ننگرم، رحمت کنمرحمتم پُرّست، بر رحمت تنمننگرم عهدِ بَدت، بِدْهم عطااز کرم، این دَم چو میخوانی مرا(۵۷) چفسیدهيی: چسبیدهای(۵۸) صُنع: آفرینش، آفریدن، عمل، کار، نیکی کردن، احسان(۵۹) دَمدَمه: شهرت، آوازه، مکر و فریب(۶۰) رُدُّوا لَعادُوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوبار به آنچه که از آن نهی شدهاند، بازگردند.------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸نجنبد این تنِ بیچاره تا نجنبد جانکه تا فَرَس بنجنبد بَر او نجنبد جُلمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۲۹اندرین ره ترک کن طاق و طُرُنب(۶۱)تا قلاووزت(۶۲) نجنبد، تو مَجُنبهر که او بی سر بجنبد، دُم بُوَدجُنبشش چون جُنبش کژدم بُوَدکَژْرو و شبکور و زشت و زهرناکپیشۀ او خَستنِ(۶۳) اَجسامِ پاکسَر بکوب آن را که سِرّش این بُوَدخُلق و خویِ مستمرّش این بُوَد(۶۱) طاق و طُرُنب: شکوه و جلال ظاهری(۶۲) قَلاوُوز: پیشاهنگ، راهنما(۶۳) خَستَن: آزردن، زخمی کردن، در اینجا مراد نیش زدن است------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۵٧زان بگرداند به هر سو آن لگام(۶۴)تا خبر یابد ز فارِس(۶۵)، اسبِ خام(۶۴) لگام: افسار(۶۵) فارِس: سوارکار------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸چو درخورِ تکِ دُلدُل نبود عرصهٔ عقلز تنگنایِ خرد تاخت سویِ عرصهٔ قُلمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۰۹عقلِ کل را گفت: ما زاغَالْبَصَرعقلِ جزوی میکند هر سو نظرعقلِ مازاغ است نورِ خاصگانعقلِ زاغ استادِ گورِ مردگانجان که او دنبالۀ زاغان پَرَدزاغ، او را سوی گورستان بَرَدقرآن کریم، سورهٔ نجم (۵۳)، آیهٔ ۱۷«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ.»«چشم خطا نكرد و از حد درنگذشت.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۲۶چونکه مُستغنی(۶۶) شد او، طاغی شودخر چو بار انداخت اِسکیزه زند(۶۷)(۶۶) مُستغنی: ثروتمند، توانگر(۶۷) اِسکیزه زدن: جفتک انداختن، لگد پراندن چهارپایان------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸تو را و عقلِ تو را عشق و خارخار چراست؟که وقت شد که برویَد ز خارِ تو آن گُلمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۳۹اهلِ جَنّت پیشِ چشمم ز اختیار در کشیده یکدگر را در کنار دستِ همدیگر زیارت میکنندوز لبان هم بوسه غارت میکنندکر شد این گوشم ز بانگِ واه واهاز خَسان و نعرهٔ واحَسْرتاهمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۲۴حُبُّکَ الْاَشْیاء یُعْمیکَ یُصِمّنَفْسُکَ السَّودا جَنَتْ لا تَخْتَصِمعشقِ تو به اشياء تو را كور و كر میکند. با من ستیزه مکن،زیرا نفسِ سیاهکار تو چنین گناهی مرتکب شده است.حدیث«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»«عشقِ تو به اشياء تو را كور و كر میکند.»مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۳۰پوزبندِ وسوسه عشق است و بسورنه کِی وسواس را بسته است کَس؟مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۸۸۳این باید و آن باید، از شرکِ خفی زایدآزاد بُوَد بنده زین وسوسه چون سوسنمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٧٢٩هر خیالی را خیالی میخورَدفکرِ آن، فکرِ دگر را میچَرَدتو نتانی کز خیالی وارَهییا بخُسپی که از آن بیرون جَهیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۵ولی برتافت(۶۸) بر چونها مَشارِقهایِ(۶۹) بیچونی(۷۰)بر آثارِ لطیفِ تو، غلط گشتند اُلفَتها(۷۱)(۶۸) تافت: تابید(۶۹) مَشارِق: مشرقها(۷۰) بیچون: بدون چگونگی(۷۱) اُلفَت: انس گرفتن، دوستی------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸ز آه آهِ تو جوشید بحرِ فضلِ الهمسافرِ اَمَلِ تو رسید تا آمُلمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۵۱زاری و گریه، قوی سرمایهایسترحمتِ کُلّی، قویتر دایهایستدایه و مادر، بهانهجو بُوَدتا که کِی آن طفلِ او گریان شودطفلِ حاجاتِ شما را آفریدتا بنالید و شود شیرش پدیدگفت: اُدعُوا(۷۲) الله، بیزاری مباشتا بجوشد شیرهای مِهرهاشقرآن کریم، سوره اسراء (۱۷)، آیه ۱۱۰«قُلِ ادْعُوا اللَّهَ …»«بگو: خدا را بخوانید …»هُوی هُوی باد و شیرافشانِ ابردر غمِ مااَند، یک ساعت تو صبر(۷۲) اُدْعُوا: بخوانید------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۴۲تا نگرید کودکِ حلوافروشبحرِ(۷۳) رحمت در نمیآید به جوشای برادر، طفل، طفلِ چشمِ توستکامِ خود، موقوفِ(۷۴) زاری دان دُرستگر همی خواهی که آن خِلْعَت(۷۵) رَسدپس بگریان طفلِ دیده بر جَسد(۷۳) بحر: دریا(۷۴) موقوف: وابسته، منوط، وقفشده(۷۵) خِلْعَت: جامهٔ دوخته که از طرف شخص بزرگ بهعنوان جایزه یا انعام به کسی داده شود.------------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۱۱آه کردم، چون رَسَن(۷۶) شد آهِ منگشت آویزان رَسَن در چاهِ منآن رَسَن بگْرفتم و بیرون شدمشاد و زَفْت(۷۷) و فَربِه و گُلگون شدم(۷۶) رَسَن: ریسمان، طناب(۷۷) زَفْت: بزرگ، ستبر------------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۵الـلَّه الـلَّه، گِردِ دریابار(۷۸) گَردگرچه باشند اهلِ دریابار زرد(۷۸) دریابار: کنارِ دریا، ساحلِ دریا------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۲رَویم و خانه بگیریم پهلویِ دریاکه دادِ اوست جواهر، که خویِ اوست سَخا(۷۹)(۷۹) سَخا: بخشش------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸دمی رسید که هر شوق از او رسد به مَشوقشَهی رسید کز او طوق زر شود هر غُلمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۴تاجِ کَرَّمْناست بر فرقِ سَرَتطُوقِ(۸۰) اَعْطَیناکَ آویزِ برتقرآن کریم، سورهٔ کوثر (۱۰۸)، آیهٔ ۱«إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ.»«ما كوثر را به تو عطا كرديم.»(۸۰) طُوق: گردنبند------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸فِطام داد از این جیفه دایهٔ تبدیلدر آفتاب فکندهست ظِلِّ حق غُلغُلمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣۵٧٣تو خوش و خوبی و کانِ(۸۱) هر خَوشیتو چرا خود منّتِ باده کَشی؟(۸۱) کان: معدن------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۰چون جَنین بود آدمی، بُد خون غذااز نجس پاکی بَرَد مؤمن، کذا(۸۲)از فِطامِ(۸۳) خون، غذایش شیر شدوز فِطامِ شیر، لقمهگیر شدوز فِطامِ لقمه، لقمانی شودطالبِ اِشکارِ پنهانی شود(۸۲) کذا: چنین، چنین است(۸۳) فِطام: از شیر بریدن------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸چو وحی سر کند از غیب، گوشِ آن سَر باشاز آنکه اُذْنُ مِنَ الرّاْس گفت صدرِ رُسُلمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۶۲۲چون تو گوشی، او زبان، نی جنس توگوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۴۳بانگِ دیوان، گلّهبانِ اشقیاست(۸۴)بانگِ سلطان، پاسبانِ اولیاستتا نیآمیزد، بدین دو بانگِ دورقطرهای از بحرِ خوش با بحرِ شور(۸۴) اشقیا: بدبختان------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۶این قضا میگفت، لیکن گوششانبسته بود اندر حجابِ جوششانچشمها و گوشها را بستهاندجز مر آنها را که از خود رَستهاند(۸۵)(۸۵) رَستهاند: رها شدهاند------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸تو بلبلِ چمنی، لیک میتوانی شدبه فضلِ حق چمن و باغ با دو صد بلبلمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۳۰چه روز باشد کاین جسم و رسم بنْوَردیممیانِ مجلسِ جان حلقه حلقه میگردیمهمیخوریم مِی جان به حضرت سلطانچنانکه بیلب و ساغر نخست میخَوردیممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۱۵هین خَمُش کن تا بگوید شاهِ قُلبلبلی مفْروش با این جنس گُلاین گُلِ گویاست پُرجوش و خروشبلبلا تَرکِ زبان کن، باش گوشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸چو مست باشد عاشق، طمع مکن خَمُشیچو نان رسد به گرسنه، مگو که لاتَأکُلمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۵۴۵آینهٔ تو جَست بیرون از غِلافآینه و میزان(۸۶) کجا گوید خِلاف؟ آینه و میزان کجا بندد نَفَس(۸۷) بهرِ آزار و حیایِ هیچ کس؟آینه و میزان مِحَکهایِ سَنی(۸۸) گر دو صد سالش تو خدمت میکنی کز برایِ من بپوشان راستی بر فزون بنما و، منما کاستی اوت گوید: ریش و سَبْلَت برمخند آینه و میزان و آنگه ریو(۸۹) و بند(۸۶) میزان: ترازو(۸۷) نَفَس بستن: خاموش و ساکت شدن(۸۸) سَنی: بلند و عالی(۸۹) ریو: نیرنگ و خدعه------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۹تا که هشیاری و باخویش، مُدارا میکُنچونکه سرمست شدی، هر چه که بادا، باداساغری چند بخور از کفِ ساقیِّ وصالچونکه بر کار شدی، برجِه و در رقص درآمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸ز حرف بگذر و چون آب نقشها مپذیرکه حرف و صوت ز دنیاست و هست دنیا پُلحدیث«الدُّنیا قَنْطَرَةٌ»«دنیا پلی است.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱اوّل و آخِر تویی ما در میانهیچ هیچی که نیاید در بیان« همانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم، ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد. باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.»قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۳«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»«اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.»مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۹هزاران قرن میباید که این دولت به پیش آیدکجا یابم دگربارش، اگر این بار بگریزم؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۳وقتِ آن آمد که من عریان شومنقش بگذارم، سراسر جان شوم-------------------------مجموع لغات:(۱) مَسکُل: مگسل، جدا نشو(۲) غلیظ: درشتخو، سنگدل(۳) عُتُل: درشتگوی، سختآواز(۴) سُکُستن: گسستن، جدا شدن(۵) دُهُل: طبل(۶) غَریو: فریاد، بانگ بلند(۷) سُبُل: جمعِ سبیل، راهها(۸) ذُل: پست و زبون شدن، خواری(۹) فَرَس: اسب(۱۰) جُل: پوشاک چهارپایان، پالان(۱۱) دُلدُل: استر حضرت رسول(ص) که به حضرت علی(ع) بخشید. نماد بُراق(۱۲) تک: دو، دویدن(۱۳) عرصهٔ قُل: عرصهٔ قرآن(۱۴) خارخار: مجازاً دلواپسی، اضطراب، وسوسه(۱۵) مُل: شراب، می(۱۶) اَمَل: آرزو، امید(۱۷) آمُل: شهری در شمال ایران نزدیک دریا(۱۸) مَشوق: مورد اشتیاق، معشوق(۱۹) طوق: گردنبند(۲۰) غُل: بند و زنجیر آهنین(۲۱) فِطام: باز شدن از شیر دنیا، باز شدن بچه از شیر مادر(۲۲) جیفه: لاشۀ بو گرفته، مردار(۲۳) ظِلّ: سایه، مجازاً پناه، عنایت(۲۴) قُل لِلَیْلی طُل: به شب من بگو که دراز باش.(۲۵) اُذْنُ مِنَ الرّاْس: گوش در شمارِ سَر است. حدیث.(۲۶) اَنْمُل: اَنْمُلَه، سرانگشت. صناعتِ اَنْمُل یعنی کارهای دستی.(۲۷) لاتَأکُل: مخور(۲۸) غیبگیر: گیرندهٔ پیامهای غیبی(۲۹) اِستماع: شنیدن(۳۰) غَرَض: قصد(۳۱) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران میکند.(۳۲) پنبه اندر گوش کردن: کنایه از بستن گوش و ترک شنیدن(۳۳) دون: پست و فرومایه(۳۴) فِکرَت: فکر، اندیشه(۳۵) دست خاییدن: دست گزیدن؛ به دندان گرفتنِ دست به علامتِ حسرت و پشیمانی(۳۶) گول: احمق، نادان(۳۷) سَمعْ: قوهٔ شنوایی(۳۸) گوشوار: مانندِ گوش(۳۹) گوشوار: گوشواره(۴۰) لوحِ محفوظ: علم بیکرانهٔ پروردگار، اشاره به آیهٔ ۲۲، سورهٔ بروج (۸۵)(۴۱) صبحِ کاذب: بامدادِ دروغین، صبحی است که قبل از صبح صادق چند لحظه ظاهر و سپس ناپدید میشود و دوباره تاریکی همهجا را میپوشاند.(۴۲) آفِل: افولکننده، زایلشونده، ناپدیدشونده(۴۳) صبحِ صادق: بامدادِ راستین(۴۴) بُن: ریشه(۴۵) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره(۴۶) قَبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج(۴۷) آتشدل: دلسوخته، ناراحت و پریشان حال(۴۸) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشروِ لشکر(۴۹) اِشکستهپا: ناقص(۵۰) فایِت: از میان رفته، فوت شده(۵۱) سَقام: بیماری(۵۲) بیگار: کارِ بیمزد(۵۳) بیستی: بِایستی(۵۴) اَوحَد: یگانه، یکتا(۵۵) دَد: حیوانِ درّنده و وحشی(۵۶) مُدام: شراب(۵۷) چفسیدهيی: چسبیدهای(۵۸) صُنع: آفرینش، آفریدن، عمل، کار، نیکی کردن، احسان(۵۹) دَمدَمه: شهرت، آوازه، مکر و فریب(۶۰) رُدُّوا لَعادُوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوبار به آنچه که از آن نهی شدهاند، بازگردند.(۶۱) طاق و طُرُنب: شکوه و جلال ظاهری(۶۲) قَلاوُوز: پیشاهنگ، راهنما(۶۳) خَستَن: آزردن، زخمی کردن، در اینجا مراد نیش زدن است(۶۴) لگام: افسار(۶۵) فارِس: سوارکار(۶۶) مُستغنی: ثروتمند، توانگر(۶۷) اِسکیزه زدن: جفتک انداختن، لگد پراندن چهارپایان(۶۸) تافت: تابید(۶۹) مَشارِق: مشرقها(۷۰) بیچون: بدون چگونگی(۷۱) اُلفَت: انس گرفتن، دوستی(۷۲) اُدْعُوا: بخوانید(۷۳) بحر: دریا(۷۴) موقوف: وابسته، منوط، وقفشده(۷۵)خِلْعَت: جامهٔ دوخته که از طرف شخص بزرگ بهعنوان جایزه یا انعام به کسی داده شود.(۷۶) رَسَن: ریسمان، طناب(۷۷) زَفْت: بزرگ، ستبر(۷۸) دریابار: کنارِ دریا، ساحلِ دریا(۷۹) سَخا: بخشش(۸۰) طُوق: گردنبند(۸۱) کان: معدن(۸۲) کذا: چنین، چنین است(۸۳) فِطام: از شیر بریدن(۸۴) اشقیا: بدبختان(۸۵) رَستهاند: رها شدهاند(۸۶) میزان: ترازو(۸۷) نَفَس بستن: خاموش و ساکت شدن(۸۸) سَنی: بلند و عالی(۸۹) ریو: نیرنگ و خدعه

برنامه صوتی شماره ۱۰۰۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۲ آوریل ۲۰۲۴ - ۱۵ فروردین ۱۴۰۳برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۰۲ بر روی این لینک کلیک کنید.

برنامه تصویری شماره ۱۰۰۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۱۲ مارس ۲۰۲۴ - ۲۳ اسفند ۱۴۰۲برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۰۱ بر روی این لینک کلیک کنید.برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتیخوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویریبرای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsخدایگانِ جمال و خلاصهٔ خوبیبه جان و عقل درآمد به رسمِ گُلکوبی(۱)بیا بیا، که حیات و نجاتِ خلق توییبیا بیا، که تو چشم و چراغِ یعقوبیقَدَم بنه تو بر آب و گِلم که از قَدَمتز آب و گِل برود تیرگی و محجوبیز تابِ تو برسد سنگها به یاقوتیز طالبیت رسد طالبی به مطلوبیبیا بیا، که جمال و جلال میبخشیبیا بیا، که دوایِ هزار ایّوبیبیا بیا تو، اگرچه نرفتهای هرگزولیک هر سخنی گویمت به مرغوبیبه جایِ جان تو نشین، که هزار چون جانیمحبّ و عاشقِ خود را تو کُش که محبوبیاگر نه شاهِ جهان اوست، ای جهانِ دُژَم(۲)به جانِ او که بگویی: چرا در آشوبی؟گهی ز رایَتِ(۳) سبزش، لطیف و سرسبزیز قلبِ(۴) لشکرِ هَیجاش(۵)، گاه مَقلوبی(۶)دمی چو فکرتِ نقّاش نقشها سازیگهی چو دستهٔ فرّاش(۷) فرشها روبیچو نقش را تو بروبی، خلاصهٔ آن رافرشتگی دهی و پرّ و بالِ کرّوبی(۸)خموش، آب نگهدار همچو مَشکِ درستور از شکاف بریزی، بدانکه معیوبیبه شمس مفخرِ تبریز از آن رسید دلتکه چُست دُلدُلِ(۹) دل مینمود مرکوبی(۱) گُلکوبی: مالیدنِ گُل زیر پای، مجازاً سیر و تفرّج(۲) دُژَم: غمگین و اندوهناک(۳) رایَت: بیرق، پرچم(۴) قلب: قسمت میانی لشکر، واژگون ساختن چیزی(۵) هَیجا: جنگ، کارزار(۶) مقلوب: تبدیلشده(۷) فرّاش: جاروب بلند دستهدار(۸) کرّوبی: آسمانی، منسوب به عالَمِ فرشتگان(۹) دُلدُل: نام اسب یا استری که حاکم اسکندریه به رسول اکرم فرستاده بود. در اینجا مطلق مَرکَب، اسب.------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsخدایگانِ جمال و خلاصهٔ خوبیبه جان و عقل درآمد به رسمِ گُلکوبی مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2202آنچنانکه ناگهان شیری رسیدمرد را برْبود و در بیشه کشیداو چه اندیشد در آن بُردن؟ ببینتو همان اندیش، ای استادِ دینمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۱۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2513دلقک اندر دِه بُد و آن را شنیدبرنشست و تا به تِرمَد میدوید مَرکَبی دو اندر آن ره شد سَقَطاز دوانیدن فَرَس(۱۰) را زآن نَمَط(۱۱)(۱۰) فَرَس: اسب(۱۱) نَمَط: طریقه و روش------------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۱۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2519که زده دلقک به سَیْرانِ درشت(۱۲)چند اسپی تازی اندر راه کشت(۱۲) سَیْرانِ درشت: حرکت و سیر خشن و ناهموار------------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۴۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2543من شتابیدم برِ تو بهرِ آنتا بگویم که ندارم آن توان! این چنین چُستی نیاید از چو منباری، این اومید را بر من مَتَن! گفت شه: لعنت بر این زودیت(۱۳) بادکه دو صد تشویش در شهر اوفتاد(۱۳) زودی: شتاب------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3013, Divan e Shamsیار در آخرزمان کرد طَرَبسازییباطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازییجملهٔ عشّاق را یار بدین عِلم کُشتتا نکُند هان و هان، جهلِ تو طنّازییمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۱۳۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2139حلقهٔ کوران، به چه کار اندرید؟دیدهبان را در میانه آوریدمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۸۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #583سویِ حق گر راستانه خَم شویوارَهی از اختران، مَحْرَم شویمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۸٧Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #387آن زمان کِت امتحان مطلوب شدمسجدِ دینِ تو، پُرخَرّوب(۱۴) شد(۱۴) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی برویَد آن را ویران میکند. بسیار خرابکننده------------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #773از خدا غیر خدا را خواستنظَنِّ افزونیست و، کُلّی کاستنمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsبیا بیا، که حیات و نجاتِ خلق توییبیا بیا، که تو چشم و چراغِ یعقوبیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #259, Divan e Shamsپیش کَش(۱۵) آن شاهِ شکَرخانه(۱۶) راآن گُهَرِ روشنِ دُردانه(۱۷) را(۱۵) پیش کَش: پیش بیآور (۱۶) شکَرخانه: بسیار شیرین(۱۷) دُردانه: دانهٔ مروارید، یکتا------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsقَدَم بنه تو بر آب و گِلم که از قَدَمتز آب و گِل برود تیرگی و محجوبیمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۳۸۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1381حقْ قدم بر وِی نَهَد از لامکانآنگه او ساکن شود از کُنْفَکانمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۴۶۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2466پیشِ چوگانهای حُکمِ کُنفَکانمیدَویم اَندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3214علّتی بتّر ز پندارِ کمالنیست اندر جانِ تو ای ذُودَلال(۱۸)(۱۸) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۴۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3240کرده حق ناموس را صد من حَدید(۱۹)ای بسی بسته به بندِ ناپدید(۱۹) حَدید: آهن------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3219در تگِ(۲۰) جو هست سِرگین ای فَتیٰ(۲۱)گرچه جو صافی نماید مر تو را(۲۰) تگ: ته و بُن(۲۱) فَتیٰ: جوان، جوانمرد------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۶۷۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2670حکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط(۲۲)که بگویید از طریقِ انبساط(۲۲) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1130چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَناتا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنامانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» تا «جز آنچه به ما آموختی» دستِ تو را بگیرد.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3175چون ملایک گو که لا عِلْمَ لَنایا الهی، غَیْرَ ما عَلَّمْتَنا«مانند فرشتگان بگو: «خداوندا، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختی.»»قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲Quran, Al-Baqarah(#2), Line #32«قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»«گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموختهاى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1344, Divan e Shamsدم او جان دَهَدَت رو ز نَفَخْتُ(۲۳) بپذیرکارِ او کُنْ فَیکون است نه موقوفِ علل(۲۳) نَفَخْتُ: دمیدم------------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3196تا کنی مر غیر را حَبْر(۲۴) و سَنی(۲۵)خویش را بدخُو و خالی میکنی(۲۴) حَبر: دانشمند، دانا(۲۵) سَنی: رفیع، بلند مرتبه------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #151مردهٔ خود را رها کردهست اومردهٔ بیگانه را جوید رَفومولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #479دیده آ، بر دیگران، نوحهگریمدّتی بنشین و، بر خود میگِریمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2636از قَرین بی قول و گفتوگویِ اوخو بدزدد دل نهان از خویِ اومولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1421میرود از سینهها در سینههااز رهِ پنهان، صلاح و کینههامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4856گرگِ درّندهست نفسِ بَد، یقینچه بهانه مینهی بر هر قرین؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3514بر قرینِ خویش مَفزا در صِفتکآن فراق آرد یقین در عاقبتمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsز تابِ تو برسد سنگها به یاقوتیز طالبیت رسد طالبی به مطلوبیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۴۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #4142طالبِ اویی، نگردد طالبتچون بمُردی طالبت شد مَطْلبت(۲۶)زندهیی، کِی مُردهشو شویَد تو را؟طالبی کِی مطلبت جوید تو رااندرین بحث ار خِرَد رهبین بُدیفخرِ رازی رازدانِ دین بُدی(۲۶) مَطْلب: طلبشده------------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۲۱۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3214طالب است و غالب(۲۷) است آن کردگارتا ز هستیها برآرَد او دمار(۲۷) غالب: پیروز------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۹۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3396پس ریاضت را به جان شو مُشتریچون سپردی تن به خدمت، جان بَریمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #257, Divan e Shamsلعلِ لبش داد کنون مر مراآنچه تو را لعل کُنَد، مرمرامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١٣٠٨Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1308بر زند از جانِ کامل معجزاتبر ضمیرِ جان طالب چون حیاتمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1068تو هنوز از خارج آن را طالبی؟مَحْلَبی(۲۸)، از دیگران چون حالِبی(۲۹)؟(۲۸) مَحْلَب: جای دوشیدنِ شیر (اسم مکان) و مِحْلَب، ظرفی که در آن شیر بدوشند (اسم آلت).(۲۹) حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا بهمعنی جویندهٔ شیر.------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsبیا بیا، که جمال و جلال میبخشیبیا بیا، که دوایِ هزار ایّوبیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۰۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2509غُلْغُل و طاق و طُرُنب(۳۰) و گیر و دارکه نمیبینم، مرا معذور دار(۳۰) طاق و طُرُنب: سر و صدا------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۵۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1854صد هزاران کیمیا، حق آفریدکیمیایی همچو صبر، آدم ندیدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۴۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3145صبر کردن، جانِ تسبیحاتِ توستصبر کن، کآن است تسبیحِ دُرُستهیچ تَسبیحی ندارد آن دَرَج(۳۱)صبر کن، اَلصَّبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَج(۳۲)(۳۱) دَرَج: درجه(۳۲) اَلصَّبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَج: صبرْ کلید رستگاری است.------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۳۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3135یونسَت در بطنِ(۳۳) ماهی پُخته شدمَخْلَصش(۳۴) را نیست از تسبیح، بُدگر نبودی او مُسَبِّح(۳۵)، بطنِ نُون(۳۶)حَبس و زندانش بُدی تا یُبْعَثوناو به تسبیح از تنِ ماهی بجَستچیست تسبیح؟ آیتِ روزِ اَلَسْتقرآن كريم، سورهٔ صافّات (۳۷)، آيهٔ ۱۴۳ و ۱۴۴Quran, As-Saaffaat(#37), Line #143-144«فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ» (۱۴۳)«پس اگر نه از تسبيحگويان مىبود،»«لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (۱۴۴)«تا روز قيامت در شكمِ ماهى مىماند.»(۳۳) بطن: شکم(۳۴) مَخْلَص: محل خلاصى(۳۵) مُسَبِّح: تسبیح کننده(۳۶) نُون: ماهى------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰٣Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1103خلق را طاق و طُرُم(۳۷) عاریّتیست(۳۸)امر را طاق و طُرُم ماهیّتیست(۳۹)(۳۷) طاق و طُرُم: جلال و شکوهِ ظاهری؛ مراد از آن سروصدای ظاهری و جلوه و عظمتِ ناپایداری است که عامِ خلق را مفتون میدارد.(۳۸) عاریّتی: قرضی(۳۹) ماهیّتی: ذاتی------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsبیا بیا تو، اگرچه نرفتهای هرگزولیک هر سخنی گویمت به مرغوبیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۷۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2172, Divan e Shamsوَ هْوَ مَعَکُم یعنی با توست در این جُستنآنگه که تو میجویی هم در طلب او را جوقرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۴Quran, Al-Hadid(#57), Line #4«... وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَما كُنْتُمْ… .»«… و اوست با شما، هرجا که باشید… .»مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1077اسب، زیرِ ران و، فارِس(۴۰) اسبجوچیست این؟ گفت: اسب، لیکن اسب کو؟ هَی نه اسب است این به زیرِ تو پدید؟گفت: آری، لیک خود اسبی که دید؟(۴۰) فارِس: سوار بر اسب، سوارکار------------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۸۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1080چون گُهَر در بحر گوید: بحر کو؟وآن خیالِ چون صدف، دیوارِ او گفتنِ «آن کو» حجابش میشودابرِ تابِ آفتابش میشودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣۴۵۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3456اَنْصِتُوا(۴۱) را گوش کن، خاموش باشچون زبانِ حق نگشتی، گوش باش(۴۱) اَنصِتُوا: خاموش باشید------------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3199اَنصِتُوا یعنی که آبت را به لاغ(۴۲)هین تلف کم کن که لبخشکست باغ(۴۲) لاغ: بیهوده------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3692پس شما خاموش باشید اَنْصِتواتا زبانْتان من شَوم در گفتوگومولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۶۲۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1622چون تو گوشی، او زبان، نی جنس توگوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۲۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2828, Divan e Shamsشدهای غلامِ صورت به مثالِ بتپرستانتو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداریمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsبه جایِ جان تو نشین، که هزار چون جانیمحبّ و عاشقِ خود را تو کُش که محبوبیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۴۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1440هم بگو تو، هم تو بشنو، هم تو باشما همه لاشیم(۴۳) با چندین تراش(۴۳) لاش: هیچچیز------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #30جمله معشوق است و عاشق پَردهایزنده معشوق است و عاشق مُردهایمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۲۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1023استخوان و باد روپوش است و بَسدر دو عالَم غیرِ یزدان نیست کَسمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۱۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3517کافیَم، بدْهم تو را من جمله خیربیسبب، بیواسطهٔ یاریِ غیرکافیَم بینان تو را سیری دهمبی سپاه و لشکرت میری دهمبیبهارت نرگس و نسرین دهمبی کتاب و اوستا تلقین دهمکافیَم بیداروَت درمان کنمگور را و چاه را میدان کنممولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۳۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1938رُو که بی یَسْمَع وَ بی یُبْصِر(۴۴) تُویسِر تُوی، چه جای صاحبسِر تویحدیث قدسی«مَن طَلَبَنی وَجَدَنی، مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی اَحَبَّنی وَ مَن اَحَبَّنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتَهُ وَ مَن عَشَقَتَهُ قَتَلتَهُ وَ مَن قَتَلتَهُ فَعَلی دِیَتَهُ وَ مَن عَلی دِیَتَهُ فَاِنّا دِیَتُهُ.»«(خداوند فرمود): هرکس مرا طلب کند، مرا مییابد و هرکه مرا بیابد، مرا میشناسد و هرکه مرا بشناسد، مرا دوست دارد و هرکسی مرا دوست بدارد، عاشقم میشود و هر که عاشقم بشود، عاشقش میشوم و هرکس را که عاشقش بشوم، او را میکُشم و هرکس را بکُشم، خونبهای او به گردنِ من است و هرکس که به گردن من خونبها دارد، من خودم خونبهای او هستم.»(۴۴) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند.------------مولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۱۱۶۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Robaaiaat) #1167, Divan e Shamsبا درد بساز چون دوای تو منمدر کس منگر که آشنای تو منمگر کُشته شَوی مگو که من کُشته شدمشُکرانه بده که خونبهای تو منممولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۷۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1750ما بها و خونبها را یافتیمجانبِ جانباختن بشتافتیممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsگهی ز رایَتِ سبزش، لطیف و سرسبزیز قلبِ لشکرِ هَیجاش، گاه مَقلوبیمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۴۶۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2465لحظهای ماهم کُنَد، یک دَم سیاهخود چه باشد غیرِ این، کار اِلٰه؟مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4466 عاشقان از بیمرادیهایِ خویشباخبر گشتند از مولایِ خویشبیمرادی شد قلاووزِ(۴۵) بهشتحُفَّتِ الْجَنَّه شنو ای خوشسرشتکه مراداتت همه اِشکستهپاست(۴۶)پس کسی باشد که کامِ او، رواست؟حدیث«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْـمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»«بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.»(۴۵) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشروِ لشکر(۴۶) اِشکستهپا: ناقص------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsدمی چو فکرتِ نقّاش نقشها سازیگهی چو دستهٔ فرّاش فرشها روبیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۶۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1462, Divan e Shamsصورتگرِ نقّاشم، هر لحظه بتی سازموآنگه همه بتها را در پیشِ تو بگْدازم(۴۷)(۴۷) بگْدازم: بسوزانم------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2029, Divan e Shamsای عاشقِ جَریده(۴۸)، بر عاشقان گُزیدهبگذر ز آفریده، بنگر در آفریدن(۴۸) جَریده: یگانه، تنها------------سنایی، حدیقة الحقیقه، باب اوّل، در توحید باری تعالیتا به جاروبِ لا نروبی راهنرسی در سرای الّا اللهمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٢٨٠۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2804خانه را من روفتم از نیک و بدخانهام پُرّ است از عشقِ احدهرچه بینم اندر او غیرِ خداآنِ من نَبْوَد، بُوَد عکسِ گدامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsچو نقش را تو بروبی، خلاصهٔ آن رافرشتگی دهی و پرّ و بالِ کرّوبیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3056, Divan e Shamsفرشتهای کُنَمَت پاک با دو صد پَر و بالکه در تو هیچ نماند کدورتِ(۴۹) بشری(۴۹) کدورت: تاریکی، کِدِری------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsخموش، آب نگهدار همچو مَشکِ درستور از شکاف بریزی، بدانکه معیوبیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3199اَنصِتُوا یعنی که آبت را به لاغ(۵۰)هین تلف کم کن که لبخشکست باغ(۵۰) لاغ: بیهوده------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۹۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #393خُفته از احوالِ دنیا روز و شبچون قلم در پنجهٔ تقلیبِ(۵۱) رب(۵۱) تقلیب: برگردانیدن، واژگونه کردن------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1052کار، عارف راست، کو نه اَحول(۵۲) استچشمِ او بر کِشتهای اول است(۵۲) اَحْوَل: لوچ، دوبین------------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۳۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #737این زمان جز نفیِ ضِدّ، اعلام نیستاندرین نَشأت(۵۳)، دَمی بیدام نیست(۵۳) نَشأت: آبشخور------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۰۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1309عقلِ کل را گفت: ما زاغَالْبَصَرعقلِ جزوی میکند هر سو نظرقرآن کریم، سورهٔ نجم (۵۳)، آیهٔ ۱۷Quran, An-Najm(#53), Line #17«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ.»«چشم خطا نكرد و از حد درنگذشت.»مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۳٠Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #530گفت: مُفتیِّ(۵۴) ضرورت هم توییبیضرورت گر خوری، مُجرم شَوی(۵۴) مُفتی: فتوادهنده------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۸۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #382گر نه موشی دزد در انبارِ ماستگندمِ اعمالِ چل ساله(۵۵) کجاست؟(۵۵) چل ساله: چهل ساله------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #591هیچ کُنجی بیدَد و بیدام نیستجز به خلوتگاهِ حق، آرام نیستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۰۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1505چون به هر فکری که دل خواهی سپرداز تو چیزی در نهان خواهند بُردمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۰۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1508بارِ بازرگان چو در آب اوفتددست اندر کالۀ(۵۶) بهتر زندچونکه چیزی فوت خواهد شد در آبترکِ کمتر گوی و، بهتر را بیاب(۵۶) کاله: کالا------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shamsبه شمس مفخرِ تبریز از آن رسید دلتکه چُست دُلدُلِ دل مینمود مرکوبیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۶۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #862, Divan e Shamsقومی که بر بُراقِ(۵۷) بصیرت سفر کنندبی ابر و بیغبار در آن مَه نظر کننددر دانههای شهوتی آتش زنند زودوز دامگاهِ صَعب(۵۸) به یک تَک(۵۹) عَبَر کنند(۶۰)(۵۷) بُراق: اسب تندرو، مرکب هوشیاری، مَرکَبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد.(۵۸) صَعب: سخت و دشوار(۵۹) تَک: تاختن، دویدن، حمله(۶۰) عَبَر کردن: عبور کردن و گذشتن------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #202, Divan e Shamsای بیخبر برو که تو را آبِ روشنیستتا وارَهد ز آب و گِلت، صَفوَتِ(۶۱) صفا(۶۲)زیرا که طالبِ صفتِ صَفوَت است آبو آن نیست جز وصالِ تو با قُلزُمِ(۶۳) ضیا(۶۴)(۶۱) صَفوَت: خلوص، پاکی(۶۲) صفا: پاکی، روشنی(۶۳) قُلزُم: دریا(۶۴) ضیا: نور------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #53مر عَسَس(۶۵) را ساخته یزدان سببتا ز بیمِ او دَوَد در باغ، شببیند آن معشوقه را او با چراغطالبِ انگشتری در جُویِ باغپس قرین میکرد از ذوق آن نَفَسبا ثنایِ(۶۶) حق، دعایِ آن عَسَس(۶۵) عَسَس: داروغه(۶۶) ثنا: حمد و ستایش------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۷۴۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1744 من چه غم دارم که ویرانی بُوَد؟زیرِ ویران، گنجِ سلطانی بُوَدغرقِ حق، خواهد که باشد غرقترهمچو موجِ بحرِ جان، زیر و زَبَر زیرِ دریا خوشتر آید، یا زَبَر؟تیر او دلکشتر آید، یا سپر؟پارهکردهٔ وسوسه باشی دلاگر طَرَب را بازدانی از بلامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۶۴٣Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1643لیک حاضر باش در خود، ای فتیٰ(۶۷)تا به خانه او بیابد مر تو راورنه خِلْعَت(۶۸) را بَرَد او بازپسکه نیابیدم به خانه هیچکس(۶۷) فَتیٰ: جوانمرد، جوان(۶۸) خِلْعَت: لباس یا پارچهای که خانوادهٔ داماد به عروس یا خانوادهٔ او هدیه میدهند، مجازاً هدیه------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۷۴۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1748گر مرادت را مَذاق(۶۹) شِکَّرستبیمُرادی نی مُرادِ دلبرست؟ هر ستارهش خونبهایِ صد هِلالخونِ عالَم ریختن، او را حلالما بها و خونبها را یافتیمجانبِ جانباختن بشتافتیم ای حیاتِ عاشقان در مُردگیدل نیابی جز که در دِلبُردگی(۷۰)من دلش جُسته، به صد ناز و دَلال(۷۱)او بهانه کرده با من از ملالگفتم: آخِر غرقِ توست این عقل و جانگفت: رُو، رُو، بر من این افسون مخوانمن ندانم آنچه اندیشیدهای؟ای دو دیده(۷۲)، دوست را چون دیدهای؟ای گرانجان، خوار دیدستی مرازآنکه، بس ارزان خریدستی مراهر که او ارزان خَرَد، ارزان دهدگوهری، طفلی به قُرصی نان دهد(۶۹) مَذاق: طعم، مزّه(۷۰) دِلبُردگی: عاشقی، عاشق شدن(۷۱) دَلال: ناز و کرشمه(۷۲) دو دیده: دوبین، اَحْوَل------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۵۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1356 پای در دریا مَنِه، کم گُو از آنبر لبِ دریا خَمُش کن لبْ گزان گر چه صد چون من ندارد تابِ بحرلیک من نشْکیبم از غرقابِ بحر جان و عقلِ من، فِدایِ بحر بادخونبهایِ عقل و جان، این بحر داد تا که پایم میرود، رانَم در اوچون نمانَد پا، چو بَطّانم(۷۳) در او بیادب، حاضر ز غایب خوشترستحلقه گرچه کژ بُوَد، نه بر در است؟ ای تنآلوده، به گِردِ حوض گَردپاک کِی گردد برونِ حوض مَرد؟ پاک کو از حوض، مهجور اوفتاداو ز پاکیِ خویش هم دور اوفتاد پاکیِ این حوض، بیپایان بُوَدپاکیِ اجسام، کممیزان(۷۴) بُوَد زآنکه دل، حوض است، لیکن در کمینسویِ دریا راهِ پنهان دارد اینپاکیِ محدودِ تو خواهد مَدَدورنه اندر خرج کم گردد عددآب گفت آلوده را: در من شتابگفت آلوده که دارم شرم از آب گفت آب: این شرم، بیمن کِی رود؟بیمن این آلوده زایل(۷۵) کِی شود؟ز آب، هر آلوده کو پنهان شوداَلْحَیاٰءُ یَمْنَعُ الْایمان بُوَد حدیث«اَلْحَیاٰءُ یَمْنَعُ مِنَ الْایمانِ»«شرم، (آدمی را) از ایمان باز میدارد.»حدیث«اَلْحَیاٰءُ شُعْبَةٌ مِنَ الْایمانِ»«شرم شاخهای از ایمان است.»حدیث«اَلْحَیاٰءُ خَيْرٌ كُلُّه»«شرم، سراسر خوبی است.»دل ز پایۀ حوضِ تن، گِلناک شدتن ز آبِ حوضِ دلها پاک شد گِردِ پایۀ حوضِ دل، گَرد ای پسرهان ز پایۀ حوضِ تن، میکُن حَذَر(۷۳) بَطّ: نوعی مرغابی(۷۴) کممیزان: کمارزش(۷۵) زایل: زدوده، ناپدید-------------------------مجموع لغات:(۱) گُلکوبی: مالیدنِ گُل زیر پای، مجازاً سیر و تفرّج(۲) دُژَم: غمگین و اندوهناک(۳) رایَت: بیرق، پرچم(۴) قلب: قسمت میانی لشکر، واژگون ساختن چیزی(۵) هَیجا: جنگ، کارزار(۶) مقلوب: تبدیلشده(۷) فرّاش: جاروب بلند دستهدار(۸) کرّوبی: آسمانی، منسوب به عالَمِ فرشتگان(۹) دُلدُل: نام اسب یا استری که حاکم اسکندریه به رسول اکرم فرستاده بود. در اینجا مطلق مَرکَب، اسب.(۱۰) فَرَس: اسب(۱۱) نَمَط: طریقه و روش(۱۲) سَیْرانِ درشت: حرکت و سیر خشن و ناهموار(۱۳) زودی: شتاب(۱۴) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی برویَد آن را ویران میکند. بسیار خرابکننده(۱۵) پیش کَش: پیش بیآور (۱۶) شکَرخانه: بسیار شیرین(۱۷) دُردانه: دانهٔ مروارید، یکتا(۱۸) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه(۱۹) حَدید: آهن(۲۰) تگ: ته و بُن(۲۱) فَتیٰ: جوان، جوانمرد(۲۲) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره(۲۳) نَفَخْتُ: دمیدم(۲۴) حَبر: دانشمند، دانا(۲۵) سَنی: رفیع، بلند مرتبه(۲۶) مَطْلب: طلبشده(۲۷) غالب: پیروز(۲۸) مَحْلَب: جای دوشیدنِ شیر (اسم مکان) و مِحْلَب، ظرفی که در آن شیر بدوشند (اسم آلت).(۲۹) حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا بهمعنی جویندهٔ شیر.(۳۰) طاق و طُرُنب: سر و صدا(۳۱) دَرَج: درجه(۳۲) اَلصَّبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَج: صبرْ کلید رستگاری است.(۳۳) بطن: شکم(۳۴) مَخْلَص: محل خلاصى(۳۵) مُسَبِّح: تسبیح کننده(۳۶) نُون: ماهى(۳۷) طاق و طُرُم: جلال و شکوهِ ظاهری؛ مراد از آن سروصدای ظاهری و جلوه و عظمتِ ناپایداری است که عامِ خلق را مفتون میدارد.(۳۸) عاریّتی: قرضی(۳۹) ماهیّتی: ذاتی(۴۰) فارِس: سوار بر اسب، سوارکار(۴۱) اَنصِتُوا: خاموش باشید(۴۲) لاغ: بیهوده(۴۳) لاش: هیچچیز(۴۴) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند.(۴۵) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشروِ لشکر(۴۶) اِشکستهپا: ناقص(۴۷) بگْدازم: بسوزانم(۴۸) جَریده: یگانه، تنها(۴۹) کدورت: تاریکی، کِدِری(۵۰) لاغ: بیهوده(۵۱) تقلیب: برگردانیدن، واژگونه کردن(۵۲) اَحْوَل: لوچ، دوبین(۵۳) نَشأت: آبشخور(۵۴) مُفتی: فتوادهنده(۵۵) چل ساله: چهل ساله(۵۶) کاله: کالا(۵۷) بُراق: اسب تندرو، مرکب هوشیاری، مَرکَبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد.(۵۸) صَعب: سخت و دشوار(۵۹) تَک: تاختن، دویدن، حمله(۶۰) عَبَر کردن: عبور کردن و گذشتن(۶۱) صَفوَت: خلوص، پاکی(۶۲) صفا: پاکی، روشنی(۶۳) قُلزُم: دریا(۶۴) ضیا: نور(۶۵) عَسَس: داروغه(۶۶) ثنا: حمد و ستایش(۶۷) فَتیٰ: جوانمرد، جوان(۶۸) خِلْعَت: لباس یا پارچهای که خانوادهٔ داماد به عروس یا خانوادهٔ او هدیه میدهند، مجازاً هدیه(۶۹) مَذاق: طعم، مزّه(۷۰) دِلبُردگی: عاشقی، عاشق شدن(۷۱) دَلال: ناز و کرشمه(۷۲) دو دیده: دوبین، اَحْوَل(۷۳) بَطّ: نوعی مرغابی(۷۴) کممیزان: کمارزش(۷۵) زایل: زدوده، ناپدید

برنامه شماره ۱۰۰۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۵ مارس ۲۰۲۴ - ۱۶ اسفند ۱۴۰۲برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۰۰ بر روی این لینک کلیک کنید.

برنامه شماره ۹۹۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۲۷ فوریه ۲۰۲۴ - ۹ اسفند ۱۴۰۲برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۹۹۹ بر روی این لینک کلیک کنید.برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتیخوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #48, Divan e Shamsماهِ دُرُست(۱) را ببین، کو بشکست خوابِ ماتافت(۲) ز چرخِ هفتُمین(۳) در وطنِ خرابِ ماخواب بِبَر ز چشمِ ما، چون ز تو روز گشت شبآب مده به تشنگان، عشق بس است آبِ ماجملهٔ ره، چکیده خون از سرِ تیغِ عشقِ اوجملهٔ کو(۴) گرفته بو از جگرِ کبابِ ماشکّرِ باکَرانه(۵) را، شکّرِ بیکَرانه گفت:غِرّه(۶) شدی به ذوقِ خود، بشنو این جوابِ مارُوتُرشی چرا؟ مگر صاف نَبُد شرابِ تو؟از پیِ امتحان بخور یک قدح از شرابِ ماتا چه شوند عاشقان روزِ وصال، ای خداچونکه ز هم بشد جهان از بتِ بانقابِ مااز تبریز، شمسِ دین روی نمود، عاشقانای که هزار آفرین بر مَه و آفتابِ ما(۱) ماهِ دُرُست: ماه شبِ چهارده، ماهِ کامل، بدر(۲) تافت: تابید(۳) چرخِ هفتُمین: فلکِ هفتم، در اینجا منظور عرش است.(۴) کو: کوی، محلّه(۵) باکَرانه: محدود، متناهی(۶) غِرّه: مغرور------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #48, Divan e Shamsماهِ دُرُست را ببین، کو بشکست خوابِ ماتافت ز چرخِ هفتُمین در وطنِ خرابِ مامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۵۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #756 پس قیامت شو، قیامت را ببیندیدنِ هر چیز را شرط است این تا نگردی او، ندانیاش تمامخواه آن انوار باشد یا ظَلام(۷) عقل گردی، عقل را دانی کمالعشق گردی، عشق را دانی ذُبال(۸)(۷) ظَلام: تاریکی(۸) ذُبال: فتیلهها، شعلهها، جمعِ ذُبالَه------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۴۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1145عقلِ جُزوی، گاه چیره، گَه نگونعقلِ کلّی، ایمن از رَیْبُ الْمَنُون(۹)عقل بفروش و، هنر حیرت بخررُو به خواری، نی بُخارا ای پسر(۹) رَیْبُ الْـمَنون: حوادثِ ناگوار------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #801نقش، اگر خود نقشِ سلطان یا غنیستصورتست از جانِ خود بیچاشنیست زینتِ او از برایِ دیگرانباز کرده بیهُده چشم و دهان ای تو در پیکار، خود را باختهدیگران را تو ز خود نشناختهتو به هر صورت که آیی بیستی(۱۰)که، منم این، والله آن تو نیستی یک زمان تنها بمانی تو ز خلقدر غم و اندیشه مانی تا به حلق این تو کی باشی؟ که تو آن اَوْحَدی(۱۱)که خوش و زیبا و سرمستِ خودیمرغِ خویشی، صیدِ خویشی، دامِ خویشصدرِ خویشی، فرشِ خویشی، بامِ خویش جوهر آن باشد که قایم با خود استآن عَرَض، باشد که فرعِ او شدهست گر تو آدمزادهیی، چون او نشینجمله ذُرّیّات(۱۲) را در خود ببین(۱۰) بیستی: بِایستی(۱۱) اَوْحَد: یگانه، یکتا(۱۲) ذُرّیّات: جمع ذُرّیَّة به معنی فرزند، نسل------------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۱۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2513دلقک اندر دِه بُد و آن را شنیدبرنشست و تا به تِرمَد میدوید مَرکَبی دو اندر آن ره شد سَقَطاز دوانیدن فَرَس(۱۳) را زآن نَمَط(۱۴) پس به دیوان دَردَوید از گَردِ راهوقتِ ناهنگام، رَه جُست او به شاهفُجْفُجی(۱۵) در جملهٔ دیوان فتادشورشی در وَهمِ آن سلطان فتاد خاص و عامِ شهر را دل شد ز دستتا چه تشویش و بلا حادث شدهست؟! یا عَدوّی قاهری(۱۶) در قصدِ ماستیا بلایی مُهلِکی(۱۷) از غیب خاستکه زده دلقک به سَیْرانِ درشت(۱۸)چند اسپی تازی اندر راه کشت جمع گشته بر سرایِ شاه، خلقتا چرا آمد چنین اِشتاب دلق(۱۹)؟ از شتاب او و فُحشِ(۲۰) اِجتهاد(۲۱)غُلغُل و تشویش در تِرْمَد فتادآن یکی دو دست بر زانوزنانوآن دگر از وَهْم، وٰاوَیْلیکنان از نفیر و فتنه و خوفِ(۲۲) نَکال(۲۳)هر دلی رفته به صد کویِ خیال(۱۳) فَرَس: اسب(۱۴) نَمَط: طریقه و روش(۱۵) فُجْفُج: پچپچ کردن(۱۶) قاهر: چیره، غالب(۱۷) مُهلِک: هلاک کننده(۱۸) سَیْرانِ درشت: حرکت و سیر خشن و ناهموار(۱۹) دلق: مخفّفِ دلقک(۲۰) فُحش: در اینجا به معنی فاحش است.(۲۱) فُحشِ اِجتهاد: اِجتهادِ فاحش، تلاشِ بیش از حدّ(۲۲) خوف: ترس(۲۳) نَکال: کیفر، عقوبت------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۸۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #384وسوسهٔ این امتحان، چون آمدتبختِ بَد دان کآمد و گَردن زدتچون چنین وسواس دیدی، زود زودبا خدا گَرد و، درآ اندر سجودسَجدهگَه را تَر کُن از اشکِ روانکِای خدا تو وارَهانَم زین گمانآن زمان کِت امتحان مطلوب شدمسجدِ دینِ تو، پُر خَرُّوب(۲۴) شد(۲۴) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران میکند.------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1376گفت: نامت چیست؟ برگو بیدهانگفت: خَرّوب است ای شاهِ جهانگفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟گفت: من رُستَم(۲۵)، مکان ویران شودمن که خَرّوبم، خرابِ منزلمهادمِ(۲۶) بنیادِ این آب و گِلم(۲۵) رُستَن: روییدن(۲۶) هادِم: ویران کننده، نابود کننده------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1383مسجدست آن دل، که جسمش ساجدستیارِ بَد خَرُّوبِ هر جا مسجدستیارِ بَد چون رُست در تو مِهرِ اوهین ازو بگریز و کم کن گفتوگوبرکَن از بیخش، که گر سَر برزندمر تو را و مسجدت را برکَنَدعاشقا، خَرّوبِ تو آمد کژی(۲۷)همچو طفلان، سویِ کژ چون میغژی(۲۸)؟خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترستا ندزدد از تو آن اُستاد، درسچون بگویی: جاهلم، تعلیم دِهاین چنین انصاف از ناموس(۲۹) بِه(۲۷) کژی: کجی، ناموزونی، ناراستی(۲۸) میغژی: فعل مضارع از غژیدن، به معنی خزیدن بر شکم مانند حرکت خزندگان و اطفال.(۲۹) ناموس: خودبینی، تکبّر------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4462 عزمها و قصدها در ماجَراگاهگاهی راست میآید تو راتا به طَمْعِ(۳۰) آن دلت نیّت کندبارِ دیگر نیّتت را بشکندور به کلّی بیمرادت داشتیدل شدی نومید، اَمَل(۳۱) کی کاشتی؟ور نکاریدی اَمَل، از عوریاش(۳۲)کی شدی پیدا بر او مقهوریاش(۳۳)؟ عاشقان از بیمرادیهایِ خویشباخبر گشتند از مولایِ خویشبیمرادی شد قلاووزِ(۳۴) بهشتحُفَّتِ الْجَنَّه شنو ای خوشسرشتحدیث«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْـمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»«بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.»که مراداتت همه اِشکستهپاستپس کسی باشد که کامِ او، رواست؟ پس شدند اشکستهاش آن صادقانلیک کو خود آن شکستِ عاشقان؟ عاقلان، اشکستهاش از اضطرارعاشقان، اِشکسته با صد اختیارعاقلانش، بندگانِ بندیاندعاشقانش، شِکّری و قندیاند اِئْتیِاٰ کَرْهاً مهارِ عاقلاناِئْتِیاٰ طَوْعاً بهارِ بیدلاناز روی کراهت و بی میلی بیایید، افسار عاقلان است، اما از روی رضا و خرسندی بیایید، بهار عاشقان است.قرآن كريم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آيهٔ ۱۱Quran, Fussilat(#41), Line #11«ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.»«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. پس به آسمان و زمين گفت: خواه يا ناخواه بياييد. گفتند: فرمانبردار آمديم.»(۳۰) طَمْع: زیادهخواهی، حرص، آز(۳۱) اَمَل: آرزو(۳۲) عوری: برهنگی(۳۳) مقهوری: مقهور بودن، شکستخوردگی، مخالف قهّار(۳۴) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشروِ لشکر------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۶۸۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3686هر چه جز عشقِ خدایِ اَحْسَن است گر شِکَر خواریست، آن جان کَنْدَن است چیست جانکندن؟ سویِ مرگ آمدن دست در آبِ حیاتی نازدن خلق را دو دیده در خاک و مَمات(۳۵) صد گمان دارند در آبِ حیات(۳۵) مَمات: مُردن، مُردگی------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۳۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3135یونسَت در بطنِ(۳۶) ماهی پُخته شدمَخْلَصش(۳۷) را نیست از تسبیح، بُدگر نبودی او مُسَبِّح(۳۸)، بطنِ نُون(۳۹)حَبس و زندانش بُدی تا یُبْعَثونقرآن كريم، سورهٔ صافّات (۳۷)، آيهٔ ۱۴۳ و ۱۴۴Quran, As-Saaffaat(#37), Line #143-144«فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ» (۱۴۳)«پس اگر نه از تسبيحگويان مىبود،»«لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (۱۴۴)«تا روز قيامت در شكم ماهى مىماند.»او به تسبیح از تنِ ماهی بجَستچیست تسبیح؟ آیتِ روزِ اَلَسْتگر فراموشت شد آن تسبیحِ جانبشنو این تسبیحهایِ ماهیانهر که دید الله را، اَللّٰهی استهر که دید آن بحر را، آن ماهی استاین جهان دریاست و تن، ماهیّ و روحیونسِ محجوب از نورِ صَبوحگر مُسَبِّح باشد از ماهی، رهیدور نَه در وَی هضم گشت و ناپدیدماهیانِ جان، در این دریا پُرندتو نمیبینی به گِردت میپَرَند؟بر تو خود را میزنند آن ماهیانچشم بگشا، تا ببینیشان عیانماهیان را گر نمیبینی پدیدگوشِ تو تسبیحشان آخر شنیدصبر کردن، جانِ تسبیحاتِ توستصبر کن، کآنست تسبیحِ دُرُستهیچ تسبیحی ندارد آن دَرَج(۴۰)صبر کُن، اَلصَّبْرُ مِفتاحُ الْفَرَج(۴۱)(۳۶) بطن: شکم(۳۷) مَخْلَص: محل خلاصى(۳۸) مُسَبِّح: تسبیح کننده(۳۹) نُون: ماهى(۴۰) دَرَج: درجه(۴۱) اَلصَّبْرُ مِفتاحُ الْفَرَج: صبر کلید رستگاری است.------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1059کِشتِ اوّل کامل و بُگزیده استتخمِ ثانی فاسد و پوسیده استمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2284, Divan e Shamsدر دِهِ ویرانهٔ تو گنجِ نهان است ز هو(۴۲)هین دِهِ ویرانِ تو را نیز به بغداد مده(۴۲) هو: خداوند------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۱۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2211از دَمِ حُبُّ الْوَطَن بگذر مَایستکه وطن آنسوست، جان این سوی نیستگر وطن خواهی، گذر زآن سویِ شَط(۴۳)این حدیثِ راست را کم خوان غلطحدیث«حُبُّ الْوَطَن مِنَ الاْيمانِ.»«وطندوستی از ایمان است.»(۴۳) شَط: رودخانه------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۳۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2230همچنین حُبُّ الْوَطَن باشد درستتو وطن بشناس، ای خواجه نخستمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #48, Divan e Shamsخواب بِبَر ز چشمِ ما، چون ز تو روز گشت شبآب مده به تشنگان، عشق بس است آبِ مامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2721روز روشن، هر که او جوید چراغعین جُستن، کوریَش دارد بلاغ(۴۴)ور نمیبینی، گمانی بُردهایکه صباحست و، تو اندر پَردهایکوریِ خود را مکن زین گفت، فاشخامُش و، در انتظارِ فضل باشدر میان روز گفتن: روز کو؟خویش رسوا کردن است ای روزجوصبر و خاموشی جذوبِ(۴۵) رحمت استوین نشان جُستن، نشانِ علّت استأنصِتُوا(۴۶) بپذیر تا بر جانِ توآید از جانان جزای أنصِتُوا(۴۴) بلاغ: دلالت(۴۵) جَذوب: بسیار جذب کننده(۴۶) أنصِتُوا: خاموش باشید------------حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۸۸Poem(Qazal)# 188, Divan e Hafezمرا به رِندی(۴۷) و عشق آن فُضولْ(۴۸) عیب کندکه اعتراض بر اسرارِ عِلمِ غیب کندکمالِ سِرِّ مَحبَّت ببین نه نَقصِ گناهکه هر که بیهنر افتد نَظَر به عیب کندکلیدِ گنجِ سعادت قبولِ اهلِ دل استمَباد کَس که درین نکته شکّ و رَیب(۴۹) کندشَبانِ(۵۰) وادیِ اَیْمَن(۵۱) گهی رسد به مُرادکه چند سال به جان خدمتِ شُعیب کندز دیده خون بِچکانَد فَسانهٔ حافظچو یادِ وقتِ شباب(۵۲) و زمانِ شِیب(۵۳) کند(۴۷) رِند: آزاده(۴۸) فُضول: کسی که بیجهت در کارِ دیگران دخالت کند.(۴۹) رَیب: شک(۵۰) شَبان: چوپان(۵۱) وادیِ اَیْمَن: وادی مقدس را گویند و آن بیابان و صحرایی است که در آنجا به حضرت موسی وحی رسید.(۵۲) شباب: جوانی(۵۳) شِیب: پیری------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۳۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1535دانشِ ناقص نداند فرق رالاجَرَم(۵۴) خورشید داند برق راچونکه ملعون خوانْد ناقص را رسولبود در تأویل(۵۵)، نقصانِ(۵۶) عقول(۵۴) لاجَرَم: به ناچار(۵۵) تأویل: تعبیر، تفسیر، توضیح، شرح(۵۶) نقصان: کمی، کاستی------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ٣٢١٢Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3212هرکه نقصِ خویش را دید و شناختاندر اِستکمالِ(۵۷) خود دواسبه تاخت(۵۸)(۵۷) اِستکمال: به کمال رسانیدن، کمالخواهی(۵۸) دواسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۳۷۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2370گفت: من آیینهام، مَصْقُولِ(۵۹) دستتُرک و هندو در من آن بیند که هست(۵۹) مَصْقُول: صیقلیافته------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3034ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دیدهر که عیبی گفت، آن بر خود خریدمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #34آینهات، دانی چرا غمّاز(۶۰) نیست؟زآنکه زنگار از رُخَش ممتاز نیست(۶۰) غمّاز: سخنچین------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2436, Divan e Shamsمن از عدم زادم تو را، بر تخت بنهادم تو راآیینهای دادم تو را، باشد که با ما خو کنیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٠٣۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3038گر همان عیبت نبود، ایمن مباشبوک(۶۱) آن عیب از تو گردد نیز فاش(۶۱) بوک: باشد که، شاید که------------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ۱۰۱۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1014در همه ز آیینهٔ کَژسازِ خَودمنگر ای مردودِ نفرینِ ابدمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۱۹۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3197لایق، آن دیدم که من آیینهایپیشِ تو آرم، چو نورِ سینهایمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۳۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1337, Divan e Shamsدلا خود را در آیینه، چو کژ بینی هرآیینهتو کژ باشی نه آیینه، تو خود را راست کن اوّلمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1489گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنااو ز فعل حق نَبُد غافل چو ما«ولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.»و او همچون ما از حکمت کار حضرت حق بیخبر نبود.»قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۳Quran, Al-A'raaf(#7), Line #23«قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.»«آدم و حوّا گفتند: پروردگارا به خود ستم کردیم. و اگر بر ما آمرزش نیاوری و رحمت روا مداری، هر آینه از زیانکاران خواهیم بود.»مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2622در میانِ صالحان، یک اَصْلَحیستبر سرِ توقیعش(۶۲) از سلطان صَحیست(۶۳) کآن دعا شد با اجابت مُقْتَرِن(۶۴)کُفوِ(۶۵) او نبْود کِبار اِنس و جِن در مِریاَش(۶۶) آنکه حُلو(۶۷) و حامِض(۶۸) استحجّتِ ایشان برِ حق داحِض(۶۹) استکه چو ما او را به خود افراشتیمعذر و حجّت از میان برداشتیم قبله را چون کرد دستِ حق عِیانپس، تحرّی بعد ازین مردود دان هین بگردان از تحرّی(۷۰) رُو و سرکه پدید آمد مَعاد و مُسْتَقَر(۷۱) (۶۲) توقیع: فرمان شاه، امضای نامه و فرمان(۶۳) صَحّ: مخفّفِ صَحَّ به معنی درست است، صحیح است.(۶۴) مُقْتَرِن: قرین(۶۵) کُفو: همتا، نظیر(۶۶) مِری: ستیز و جدال(۶۷) حُلو: شیرین(۶۸) حامِض: ترش(۶۹) داحِض: باطل(۷۰) تَحَرّی: جستجو(۷۱) مُستَقَر: محل استقرار، جای گرفته، ساکن، قائم------------حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۳۹۳Poem(Qazal)# 393, Divan e Hafezمَنَم که شُهرهٔ(۷۲) شَهرَم به عشقْ ورزیدنمَنَم که دیده نَیالودهام به بَد دیدنوفا کنیم و مَلامَت کشیم و خوش باشیمکه در طَریقَتِ ما کافریست رنجیدنبه پیرِ میکده گفتم که چیست راهِ نجاتبِخواست جامِ می و گفت عیب پوشیدنمُرادِ دل ز تماشای باغِ عالَم چیستبه دستِ مردمِ چَشم از رُخِ تو گُل چیدنبه مِیپَرستی از آن نَقشِ خود زدم بر آبکه تا خَراب کُنَم نقشِ خودْ پرستیدنبه رحمتِ سرِ زلفِ تو واثِقم(۷۳) وَرنهکشش چو نَبْوَد از آن سو چه سود کوشیدنعِنانْ به میکده خواهیم تافت زین مَجلس(۷۴)که وَعظِ بیعَمَلانْ واجب است نشنیدن(۷۲) شُهره: مشهور(۷۳) واثِق: اطمینانکننده، اعتماددارنده، مطمئن(۷۴) عِنان از چیزی تافتن: کنایه از رو برگرداندن و برگشتن از چیزی------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1359ننگرم کس را و گر هم بنگرماو بهانه باشد و، تو مَنْظَرم(۷۵)عاشقِ صُنعِ تواَم در شُکر و صبر(۷۶)عاشقِ مصنوع کی باشم چو گَبر(۷۷)؟عاشقِ صُنعِ(۷۸) خدا با فَر بوَدعاشقِ مصنوعِ(۷۹) او کافر بُوَد(۷۵) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن(۷۶) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست.(۷۷) گبر: کافر(۷۸) صُنع: آفرینش(۷۹) مصنوع: آفریده، مخلوق------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #807مرغِ خویشی، صیدِ خویشی، دامِ خویشصدرِ خویشی، فرشِ خویشی، بامِ خویشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #257, Divan e Shamsجامِ مُباح(۸۰) آمد، هین نوش کُنبازرَه از غابر(۸۱) و از ماجَرا(۸۰) مُباح: حلال، جامِ مُباح: شرابِ حلال(۸۱) غابر: گذشته------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۶۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2666, Divan e Shamsبه تن اینجا، به باطن در چه کاری؟شکاری میکنی، یا تو شکاری؟کز او در آینه ساعت به ساعتهمیتابد عَجَب نقش و نگاریمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۹۷۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2979چون گزیدی پیر، نازکدل مباشسست و ریزیده(۸۲) چو آب و گِل مباشگر به هر زخمی تو پُرکینه شویپس کجا بیصیقل، آیینه شوی؟(۸۲) ریزیده: سست و ناتوان------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۳۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1134, Divan e Shamsتو را هر آنکه بیآزرد، شیخ و واعظِ توستکه نیست مهرِ جهان را چو نقشِ آب قرارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3133کژ رَوی، جَفَّ الْقَلَم کژ آیدتراستی آری، سعادت زایدتحدیث«جَفَّ القَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍ.»«خشک شد قلم به آنچه سزاوار بودی.»حدیث«جَفَّ الْقَلَمُ بِما هُوَ کائِنٌ.»«خشک شد قلم به آنچه بودنی است.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۳۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3137گفت: رُو، هر که غمِ دین برگزیدباقیِ غمها خدا از وی بُریدمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۷۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1357, Divan e Shamsچرخ ار نگردد گردِ دل از بیخ و اصلش برکنمگردون اگر دونی(۸۳) کند گردونِ گردان بشکنم(۸۳) دونی: پستی------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۹۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #592, Divan e Shamsاگر چرخِ وجودِ من ازین گردش فرو مانَدبگردانَد مرا آنکَس که گردون را بگردانَدحافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۳۰۱Poem(Qazal)# 301, Divan e Hafezچرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گرددمن نه آنم که زبونی(۸۴) کَشم از چرخِ فلک(۸۴) زبونی: خواری، پستی------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۹۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3396پس ریاضت(۸۵) را به جان شو مُشتریچون سپردی تن به خدمت، جان بَریور ریاضت آیدت بیاختیارسر بنهْ، شکرانه دِهْ، ای کامیار(۸۶)چون حقت داد آن ریاضت، شکر کنتو نکردی، او کشیدت زامرِ کُن(۸۷)(۸۵) ریاضت: رنج، زحمت(۸۶) کامیار: کامیاب، آنکه به آرزوی خود رسیده است(۸۷) امرِ کُن: فرمانِ «بشُو و میشودِ» خداوند.------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3214علّتی بتّر ز پندارِ کمالنیست اندر جانِ تو ای ذُودَلال(۸۸)(۸۸) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۴۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3240کرده حق ناموس را صد من حَدید(۸۹)ای بسی بسته به بندِ ناپدید(۸۹) حَدید: آهن------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3219در تگِ(۹۰) جو هست سِرگین ای فَتیٰ(۹۱)گرچه جو صافی نماید مر تو را(۹۰) تگ: ته و بُن(۹۱) فَتیٰ: جوان، جوانمرد------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۶۷۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2670حکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط(۹۲)که بگویید از طریقِ انبساط(۹۲) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1130چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَناتا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنامانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» تا «جز آنچه به ما آموختی» دستِ تو را بگیرد.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3175چون ملایک گو که لا عِلْمَ لَنایا الهی، غَیْرَ ما عَلَّمْتَنامانند فرشتگان بگو: «خداوندا، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختی.»قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲Quran, Al-Baqarah(#2), Line #32«قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»«گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموختهاى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1344, Divan e Shamsدم او جان دَهَدَت رو ز نَفَخْتُ(۹۳) بپذیرکارِ او کُنْ فَیکون است نه موقوفِ علل(۹۳) نَفَخْتُ: دمیدم------------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3196تا کنی مر غیر را حَبْر(۹۴) و سَنی(۹۵)خویش را بدخُو و خالی میکنی(۹۴) حَبر: دانشمند، دانا(۹۵) سَنی: رفیع، بلند مرتبه------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #151مردهٔ خود را رها کردهست اومردهٔ بیگانه را جوید رَفومولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #479دیده آ، بر دیگران، نوحهگریمدّتی بنشین و، بر خود میگِریمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2636از قَرین بی قول و گفتوگویِ اوخو بدزدد دل نهان از خویِ اومولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1421میرود از سینهها در سینههااز رهِ پنهان، صلاح و کینههامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4856گرگِ درّندهست نفسِ بَد، یقینچه بهانه مینهی بر هر قرین؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3514بر قرینِ خویش مَفزا در صِفتکآن فراق آرد یقین در عاقبتمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #48, Divan e Shamsماهِ دُرُست را ببین، کو بشکست خوابِ ماتافت ز چرخِ هفتُمین در وطنِ خرابِ ماخواب بِبَر ز چشمِ ما، چون ز تو روز گشت شبآب مده به تشنگان، عشق بس است آبِ مامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۴۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1944پاک کن دو چشم را از مویِ عیبتا ببینی باغ و سَروستانِ(۹۶) غیب(۹۶) سَروستانِ: جایی که درخت سرو بسیار باشد، بوستان------------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #549چون ز مُرده زنده بیرون میکشدهر که مُرده گشت، او دارد رَشَد(۹۷)چون ز زنده مُرده بیرون میکندنفسِ زنده سویِ مرگی میتند(۹۸)(۹۷) رَشَد: به راه راست رفتن(۹۸) میتند: از مصدر تنیدن. در اینجا یعنی میگراید------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #48, Divan e Shamsجملهٔ ره، چکیده خون از سرِ تیغِ عشقِ اوجملهٔ کو گرفته بو از جگرِ کبابِ مامولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۹۱۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #911مُرده باید بود پیشِ حکمِ حقتا نیاید زخم، از رَبُّ الفَلَق(۹۹)قرآن کریم، سورهٔ فلق (١١٣)، آیات ۱و ۲Quran, Al-Falaq(#113), Line #1-2«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ.»«بگو: به پروردگارِ صبحگاه پناه مىبرم»«مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ.»«از شر آنچه بيافريدهاست»(۹۹) رَبُّ الفَلَق: پروردگارِ صبحگاه------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #48, Divan e Shamsشکّرِ باکَرانه را، شکّرِ بیکَرانه گفت:غِرّه شدی به ذوقِ خود، بشنو این جوابِ مامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۸۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2583آن ادب که باشد از بهرِ خدااندر آن مُسْتَعجِلی(۱۰۰) نبْود روا وآنچه باشد طبع و خشمِ عارضیمیشتابد، تا نگردد مرتضی(۱۰۱)ترسد ار آید رضا، خشمش رَوَدانتقام و ذوقِ آن، فایِت(۱۰۲) شود شهوتِ کاذب شتابد در طعامخوفِ فوتِ ذوق، هست آن خود سَقام(۱۰۳) اِشتها صادق بود، تأخیر بِهْتا گُواریده شود آن بیگِرِه(۱۰۰) مُسْتَعجِلی: شتابکاری، تعجیل(۱۰۱) مرتضی: خشنود، راضی(۱۰۲) فایِت: از میان رفته، فوت شده(۱۰۳) سَقام: بیماری------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #48, Divan e Shamsرُوتُرشی چرا؟ مگر صاف نَبُد شرابِ تو؟از پیِ امتحان بخور یک قدح از شرابِ مامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2437, Divan e Shamsخاموش کن گر بلبلی، رُو سویِ گلشن باز پَربلبل به خارِستان رَوَد، اما به نادر، گهگهیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1232نه تو اَعْطَیْنٰاکَ کَوْثَر خواندهای؟پس چرا خشکی و تشنه ماندهای؟ یا مگر فرعونی و، کَوْثَر چو نیلبر تو خون گشتهست و ناخوش، ای علیل(۱۰۴)توبه کن، بیزار شو از هر عدو(۱۰۵)کو ندارد آبِ کوثر در کدوقرآن کریم، سورهٔ کوثر (۱۰۸)، آیات ۱ تا ۳Quran, Al-Kawthar(#108), Line #1-3«إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ» (۱)«ما كوثر را به تو عطا كرديم.»«فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ» (۲)«پس براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى كن»«إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ» (۳)«كه بدخواه تو خود اَبتر است.»(۱۰۴) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند(۱۰۵) عدو: دشمن------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #48, Divan e Shamsاز تبریز، شمسِ دین روی نمود، عاشقانای که هزار آفرین بر مَه و آفتابِ مامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ١۵٣٧Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1537چارۀ آن دل عطای مُبدِلی(۱۰۶) استدادِ(۱۰۷) او را قابلیّت شرط نیستبلکه شرطِ قابلیّت دادِ اوستدادْ لُبّ و قابلیّت هست پوست(۱۰۶) مُبدِل: بَدَلکننده، تغییردهنده(۱۰۷) داد: عطا، بخشش------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۳۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3335گر امین آیید سویِ اهلِ رازوارهید از سَرکُلَه مانندِ بازسَرْ کلاهِ چشمبندِ گوشبندکه ازو بازست مسکین و نَژَند(۱۰۸) زآن کُلَه مر چشمِ بازان را سَد استکه همه میلش سویِ جنسِ خود استچون بُرید از جنس، با شَه گشت یاربرگُشایَد چشمِ او را بازدارراند دیوان را حق از مِرصادِ(۱۰۹) خویشعقلِ جُزوی را ز استبدادِ(۱۱۰) خویشقرآن کریم، سورهٔ فجر (۸۹)، آیهٔ ۱۴Quran, Al-Fajr(#89), Line #14«إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ»«زيرا پروردگارت به كمينگاه است.» که سَری(۱۱۱) کم کن نهای تو مستبِدبلکه شاگردِ دلی و مستعِدرُو برِ دل، رُو که تو جزوِ دلیهین که بندهٔ پادشاهِ عادلی بندگیّ او بِهْ از سلطانی استکه اَنا(۱۱۲) خَیْرٌ(۱۱۳) دمِ شیطانی استقرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۲Quran, Al-A'raaf(#7), Line #12«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ۖ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ … .»«خدا گفت: وقتى تو را به سجده فرمان دادم، چه چيز تو را از آن بازداشت؟ گفت: من از او بهترم، … .»فرق بین و برگُزین تو ای حبیس(۱۱۴)بندگیِّ آدم از کِبرِ بلیسگفت آنکه هست خورشیدِ رَه، اوحرفِ طُوبٰی(۱۱۵) هر که ذَلَّتْ نَفْسُهُ(۱۱۶) خبر«خوشا به حال کسی که نَفْسش رام و خوار شده و کسبش حلال گشته و درونش نکو شده و برونش شکوهمند گردیده و گزند خود از مردم دور کرده است.»سایهٔ طُوبی ببین و خوش بخسپسر بنه در سایه بی سَرکَش بخسپظِلِّ(۱۱۷) ذَلَّتْ نَفْسُهُ خوش مَضْجَعیست(۱۱۸)مستعدِّ آن صفا را مَهْجَعیست(۱۱۹)سايه خاكساری و انکسار نَفْس، (کوچک کردن من ذهنی)، واقعاً خوابگاه خوبی است، این خوابگاه برای کسی است، که لایق و مستعد آن صفا باشد.گر ازین سایه رَوی سویِ مَنیزود طاغی(۱۲۰) گردی و رَه گُم کنی(۱۰۸) نَژَند: افسرده، اندوهگین(۱۰۹) مِرصادِ: کمینگاه(۱۱۰) استبداد: خودرأی بودن، خودکامگی(۱۱۱) سَری: ریاست، سروری، بزرگی(۱۱۲) اَنا: من(۱۱۳) خَیْر: بهتر(۱۱۴) حبیس: محبوس(۱۱۵) طُوبٰی: درختی است در بهشت(۱۱۶) ذَلَّتْ نَفْسُهُ: خار شد نَفْسِ او(۱۱۷) ظِلّ: سایه(۱۱۸) مَضجَع: خوابگاه، استراحتگاه(۱۱۹) مَهْجَع: خوابگاه، استراحتگاه(۱۲۰) طاغی: سرکش، طغیانکننده------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1488گفت شیطان که بِمٰا اَغْوَیْتَنیکرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی(۱۲۱)«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق، نسبت داد و آن دیو فرومایه، کار خود را پنهان داشت.»قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶Quran, Al-A'raaf(#7), Line #16«قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ»«ابلیس گفت: پروردگارا به عوض آنکه مرا گمراه کردی، من نیز بر راه بندگانت به کمین مینشینم و آنان را از راه مستقیم تو باز میدارم.» (۱۲۱) دَنی: فرومایه، پست------------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3216علّتِ ابلیس اَنَاخَیری بُدهستوین مرض در نَفْسِ هر مخلوق هستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٣۶۴٧Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3647غیرتش بر عاشقی و صادقیستغیرتش بر دیو و بر اُستور(۱۲۲) نیست(۱۲۲) اُستور: سُتور، حیوانِ بارکش مانند اسب و الاغ و استر------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۰Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #360بنده را کِی زَهره باشد کز فُضول(۱۲۳)امتحانِ حق کند ای گیجِ گُول؟آن، خدا را میرسد کو امتحانپیش آرَد هر دَمی با بندگان(۱۲۳) فُضول: فضولی و گستاخی------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3348 «بیان آنکه یٰا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِاللهِ وَ رَسُولِهِ» چون نبی نیستی ز اُمّت باش چون که سلطان نهای رعیّت باشپسروِ خاموش باش، از خود زحمتی و رایی مَتَراشپسروِ عارفان و خامُش باش از خودی رای و زحمتی مَتَراشقرآن کریم، سورهٔ حجرات (۴۹)، آیهٔ ۱Quran, Al-Hujuraat(#49), Line #1«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ ۖ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بر خدا و پيامبر او پيشى مگيريد و از خدا بترسيد، زيرا خدا شنوا و داناست.»پس برو خاموش باش از انقیاد(۱۲۴)زیرِ ظِلِّ امرِ شیخ(۱۲۵) و اوستاد ورنه گرچه مستعدّ و قابلیمسخ گردی تو ز لافِ کاملی هم ز استعداد وامانی اگرسرکشی ز استادِ راز و باخبرصبر کن در موزهدوزی(۱۲۶) تو هنوزور بُوی بیصبر، گردی پارهدوز کهنهدوزان گر بُدیشان صبر و حلم(۱۲۷)جمله نودوزان شدندی هم به علم پس بکوشی و به آخِر از کَلال(۱۲۸)هم تو گوئی خویش کِالعقلُ عِقال(۱۲۹ و ۱۳۰)همچو آن مردِ مُفَلْسِف(۱۳۱) روزِ مرگعقل را میدید بس بی بال و برگ بیغرض میکرد آن دم اعترافکز ذکاوت راندیم اسب از گزاف از غروری سَر کشیدیم از رجالآشنا(۱۳۲) کردیم در بحرِ خیالآشنا هیچست اندر بحرِ روحنیست اینجا چاره جز کشتیِّ نوح این چنین فرمود آن شاهِ رُسُل(۱۳۳)که مَنَم کشتی در این دریایِ کُل یا کسی کو در بصیرتهایِ منشد خلیفهٔ راستی بر جایِ منکشتیِ نوحیم در دریا که تارو نگردانی ز کشتی ای فَتیٰ همچو کَنعان سویِ هر کوهی مَرُواز نُبی(۱۳۴) لاعٰاصِمَ الْیَومَ(۱۳۵) شنو قرآن کریم، سورهٔ هود (۱۱)، آیهٔ ۴۳Quran, Hud(#11), Line #43«قَالَ سَآوِي إِلَىٰ جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاءِ ۚ قَالَ لَا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَنْ رَحِمَ ۚ وَحَالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ»«گفت: من بر سر كوهى كه مرا از آب نگه دارد، جا خواهم گرفت. گفت: امروز هيچ نگهدارندهاى از فرمان خدا نيست مگر كسى را كه بر او رحم آورد. ناگهان موج ميان آن دو حايل گشت و او از غرقشدگان بود.»مینماید پست این کشتی ز بندمینماید کوهِ فکرت بس بلندپست منگر هان و هان این پست رابنگر آن فضلِ حقِ پیوست را در علوِّ(۱۳۶) کوهِ فکرت کم نگرکه یکی موجش کند زیر و زَبَر گر تو کنعانی، نداری باورمگر دو صد چندین نصیحت پَروَرَمگوشِ کنعان کِی پذیرد این کلام؟که بر او مُهرِ خدای است و خِتام(۱۳۷) کِی گذارَد موعظه بر مُهرِ حق؟کِی بگردانَد حَدَث حکمِ سَبَق(۱۳۸)؟ لیک میگویم حدیثِ خوشپیای(۱۳۹)بر امیدِ آنکه تو کَنعان نهایآخِر این اقرار خواهی کرد هینهم ز اوّل روز آخِر را ببین میتوانی دید آخِر را، مکنچشمِ آخِربینْت را کورِ کَهُنهر که آخِربین بُوَد مسعودوارنبودش هر دَم ز رَه رفتن عِثار(۱۴۰)گر نخواهی هر دَمی این خُفت و خیزکُن ز خاکِ پایِ مردی چشم تیز کُحْلِ(۱۴۱) دیده ساز خاکِ پاش راتا بیندازی سَرِ اوباش را که ازین شاگردی و زین اِفتقار(۱۴۲)سوزنی باشی، شوی تو ذوالْفَقار سُرمه کن تو خاکِ هر بگزیده راهم بسوزد، هم بسازد دیده را چشم اُشتر زآن بُوَد بس نوربارکو خورَد از بهرِ نورِ چشم، خار(۱۲۴) انقیاد: رام شدن، مطیع شدن، فرمانبرداری(۱۲۵) شیخ: انسانِ کامل(۱۲۶) موزهدوزی: چکمهدوزی(۱۲۷) حِلم: فضاگشایی(۱۲۸) کَلال: خستگی، درماندگی(۱۲۹) عِقال: زانوبند شتر(۱۳۰) کِالعقلُ عِقال: عقل به منزلهٔ زانوبند است.(۱۳۱) مُفَلْسِف: فلسفهدان(۱۳۲) آشنا: شنا(۱۳۳) رُسُل: رسولان(۱۳۴) نُبی: قرآن کریم(۱۳۵) لاعٰاصِمَ الْیَومَ: امروز نگهدارندهای غیر از خدا نیست.(۱۳۶) علوّ: بلندی، بزرگی(۱۳۷) خِتام: پایان کار، گِلی که با آن مُهر میکنند.(۱۳۸) حَدَث: حادث، امری که تازه واقع شده.(۱۳۸) حکمِ سَبَق: حکمِ ازلی(۱۳۹) حدیثِ خوشپی: سخن نیک و فرخنده(۱۴۰) عِثار: لغزش(۱۴۱) کُحْل: سُرمه(۱۴۲) اِفتقار: فقیر شدن، تهیدستی و درویشی-------------------------مجموع لغات:(۱) ماهِ دُرُست: ماه شبِ چهارده، ماهِ کامل، بدر(۲) تافت: تابید(۳) چرخِ هفتُمین: فلکِ هفتم، در اینجا منظور عرش است.(۴) کو: کوی، محلّه(۵) باکَرانه: محدود، متناهی(۶) غِرّه: مغرور(۷) ظَلام: تاریکی(۸) ذُبال: فتیلهها، شعلهها، جمعِ ذُبالَه(۹) رَیْبُ الْـمَنون: حوادثِ ناگوار(۱۰) بیستی: بِایستی(۱۱) اَوْحَد: یگانه، یکتا(۱۲) ذُرّیّات: جمع ذُرّیَّة به معنی فرزند، نسل(۱۳) فَرَس: اسب(۱۴) نَمَط: طریقه و روش(۱۵) فُجْفُج: پچپچ کردن(۱۶) قاهر: چیره، غالب(۱۷) مُهلِک: هلاک کننده(۱۸) سَیْرانِ درشت: حرکت و سیر خشن و ناهموار(۱۹) دلق: مخفّفِ دلقک(۲۰) فُحش: در اینجا به معنی فاحش است.(۲۱) فُحشِ اِجتهاد: اِجتهادِ فاحش، تلاشِ بیش از حدّ(۲۲) خوف: ترس(۲۳) نَکال: کیفر، عقوبت(۲۴) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران میکند.(۲۵) رُستَن: روییدن(۲۶) هادِم: ویران کننده، نابود کننده(۲۷) کژی: کجی، ناموزونی، ناراستی(۲۸) میغژی: فعل مضارع از غژیدن، به معنی خزیدن بر شکم مانند حرکت خزندگان و اطفال.(۲۹) ناموس: خودبینی، تکبّر(۳۰) طَمْع: زیادهخواهی، حرص، آز(۳۱) اَمَل: آرزو(۳۲) عوری: برهنگی(۳۳) مقهوری: مقهور بودن، شکستخوردگی، مخالف قهّار(۳۴) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشروِ لشکر(۳۵) مَمات: مُردن، مُردگی(۳۶) بطن: شکم(۳۷) مَخْلَص: محل خلاصى(۳۸) مُسَبِّح: تسبیح کننده(۳۹) نُون: ماهى(۴۰) دَرَج: درجه(۴۱) اَلصَّبْرُ مِفتاحُ الْفَرَج: صبر کلید رستگاری است.(۴۲) هو: خداوند(۴۳) شَط: رودخانه(۴۴) بلاغ: دلالت(۴۵) جَذوب: بسیار جذب کننده(۴۶) أنصِتُوا: خاموش باشید(۴۷) رِند: آزاده(۴۸) فُضول: کسی که بیجهت در کارِ دیگران دخالت کند.(۴۹) رَیب: شک(۵۰) شَبان: چوپان(۵۱) وادیِ اَیْمَن: وادی مقدس را گویند و آن بیابان و صحرایی است که در آنجا به حضرت موسی وحی رسید.(۵۲) شباب: جوانی(۵۳) شِیب: پیری(۵۴) لاجَرَم: به ناچار(۵۵) تأویل: تعبیر، تفسیر، توضیح، شرح(۵۶) نقصان: کمی، کاستی(۵۷) اِستکمال: به کمال رسانیدن، کمالخواهی(۵۸) دواسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن(۵۹) مَصْقُول: صیقلیافته(۶۰) غمّاز: سخنچین(۶۱) بوک: باشد که، شاید که(۶۲) توقیع: فرمان شاه، امضای نامه و فرمان(۶۳) صَحّ: مخفّفِ صَحَّ به معنی درست است، صحیح است.(۶۴) مُقْتَرِن: قرین(۶۵) کُفو: همتا، نظیر(۶۶) مِری: ستیز و جدال(۶۷) حُلو: شیرین(۶۸) حامِض: ترش(۶۹) داحِض: باطل(۷۰) تَحَرّی: جستجو(۷۱) مُستَقَر: محل استقرار، جای گرفته، ساکن، قائم(۷۲) شُهره: مشهور(۷۳) واثِق: اطمینانکننده، اعتماددارنده، مطمئن(۷۴) عِنان از چیزی تافتن: کنایه از رو برگرداندن و برگشتن از چیزی(۷۵) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن(۷۶) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست.(۷۷) گبر: کافر(۷۸) صُنع: آفرینش(۷۹) مصنوع: آفریده، مخلوق(۸۰) مُباح: حلال، جامِ مُباح: شرابِ حلال(۸۱) غابر: گذشته(۸۲) ریزیده: سست و ناتوان(۸۳) دونی: پستی(۸۴) زبونی: خواری، پستی(۸۵) ریاضت: رنج، زحمت(۸۶) کامیار: کامیاب، آنکه به آرزوی خود رسیده است(۸۷) امرِ کُن: فرمانِ «بشُو و میشودِ» خداوند.(۸۸) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه(۸۹) حَدید: آهن(۹۰) تگ: ته و بُن(۹۱) فَتیٰ: جوان، جوانمرد(۹۲) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره(۹۳) نَفَخْتُ: دمیدم(۹۴) حَبر: دانشمند، دانا(۹۵) سَنی: رفیع، بلند مرتبه(۹۶) سَروستانِ: جایی که درخت سرو بسیار باشد، بوستان(۹۷) رَشَد: به راه راست رفتن(۹۸) میتند: از مصدر تنیدن. در اینجا یعنی میگراید(۹۹) رَبُّ الفَلَق: پروردگارِ صبحگاه(۱۰۰) مُسْتَعجِلی: شتابکاری، تعجیل(۱۰۱) مرتضی: خشنود، راضی(۱۰۲) فایِت: از میان رفته، فوت شده(۱۰۳) سَقام: بیماری(۱۰۴) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند(۱۰۵) عدو: دشمن(۱۰۶) مُبدِل: بَدَلکننده، تغییردهنده(۱۰۷) داد: عطا، بخشش(۱۰۸) نَژَند: افسرده، اندوهگین(۱۰۹) مِرصادِ: کمینگاه(۱۱۰) استبداد: خودرأی بودن، خودکامگی(۱۱۱) سَری: ریاست، سروری، بزرگی(۱۱۲) اَنا: من(۱۱۳) خَیْر: بهتر(۱۱۴) حبیس: محبوس(۱۱۵) طُوبٰی: درختی است در بهشت(۱۱۶) ذَلَّتْ نَفْسُهُ: خار شد نَفْسِ او(۱۱۷) ظِلّ: سایه(۱۱۸) مَضجَع: خوابگاه، استراحتگاه(۱۱۹) مَهْجَع: خوابگاه، استراحتگاه(۱۲۰) طاغی: سرکش، طغیانکننده(۱۲۱) دَنی: فرومایه، پست(۱۲۲) اُستور: سُتور، حیوانِ بارکش مانند اسب و الاغ و استر(۱۲۳) فُضول: فضولی و گستاخی(۱۲۴) انقیاد: رام شدن، مطیع شدن، فرمانبرداری(۱۲۵) شیخ: انسانِ کامل(۱۲۶) موزهدوزی: چکمهدوزی(۱۲۷) حِلم: فضاگشایی(۱۲۸) کَلال: خستگی، درماندگی(۱۲۹) عِقال: زانوبند شتر(۱۳۰) کِالعقلُ عِقال: عقل به منزلهٔ زانوبند است.(۱۳۱) مُفَلْسِف: فلسفهدان(۱۳۲) آشنا: شنا(۱۳۳) رُسُل: رسولان(۱۳۴) نُبی: قرآن کریم(۱۳۵) لاعٰاصِمَ الْیَومَ: امروز نگهدارندهای غیر از خدا نیست.(۱۳۶) علوّ: بلندی، بزرگی(۱۳۷) خِتام: پایان کار، گِلی که با آن مُهر میکنند.(۱۳۸) حَدَث: حادث، امری که تازه واقع شده.(۱۳۸) حکمِ سَبَق: حکمِ ازلی(۱۳۹) حدیثِ خوشپی: سخن نیک و فرخنده(۱۴۰) عِثار: لغزش(۱۴۱) کُحْل: سُرمه(۱۴۲) اِفتقار: فقیر شدن، تهیدستی و درویشی

برنامه شماره ۹۹۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۲۰ فوریه ۲۰۲۴ - ۲ اسفند ۱۴۰۲برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۹۹۸ بر روی این لینک کلیک کنیدبرای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتیخوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ بیا بیا، که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوتِ شیرینِ ما، چه میشوری؟ حیات موجزنان گشته اندرین مجلس خدای ناصر(۱) و، هر سو شرابِ منصوری(۲) به دست طرّهٔ(۳) خوبان به جایِ دستهٔ گل به زیرِ پای بنفشه به جایِ مَحفوری(۴) هزار جامِ سعادت بنوش ای نومید بگیر صد زر و زور ای غریبِ زُرزوری(۵) هزار گونه زلیخا و یوسفند اینجا شرابِ روح فزای و سماعِ طنبوری(۶) جواهر از کفِ دریایِ لامکان ز گزاف به پیشِ مؤمن و کافر نهاده کافوری(۷) میانِ بحرِ عسل، بانگ میزند هر جان صلا، که باز رهیدم ز شهدِ زنبوری فتادهاند به هم عاشقان و معشوقان خراب و مست، رهیده ز نازِ مَستوری(۸) قیامت است همه راز و ماجراها فاش که مرده زنده کند نالههایِ ناقوری(۹) برآر باز سر، ای استخوانِ پوسیده اگرچه سخرهٔ(۱۰) ماری و طعمهٔ موری ز مور و مار خریدت امیرِ کُن فَیَکُون(۱۱)* بپوش خلعتِ میری، جزای مأموری(۱۲) تو راست کانِ گُهَر، غصّهٔ دکان بگذار ز نورِ پاک خوری، بِهْ که نانِ تنّوری شکوفههایِ شرابِ خدا شکفت، بِهِل(۱۳) شکوفهها(۱۴) و خمارِ شرابِ انگوری جمالِ حور بِهْ از بردگانِ بلغاری(۱۵) شرابِ روح بِهْ از آشهای بلغوری(۱۶) خیالِ یار به حمّامِ اشکِ من آمد نشست مردمکِ دیدهام به ناطوری(۱۷) دو چشمِ تُرکِ خطا را چه ننگ از تنگی؟ چه عار دارد سبّاحِ(۱۸) جان از این عوری(۱۹)؟ درخت شو، هله، ای دانهای که پوسیدی تویی خلیفه و دستورِ ما به دستوری(۲۰) که دیدهاست چنین روز با چنان روزی که واخرد همه را از شبی و شبکوری کرم گشاد چو موسی کنون یدِ بیضا جهان شدهست چو سینا و سینهٔ نوری دلا، مقیم شو اکنون به مجلسِ جانها که کدخدایِ مقیمانِ بیتِ مَعموری(۲۱) مباش بستهٔ مستی، خراب باش خراب یقین بدانکه خرابیست اصلِ مَعموری(۲۲) خراب و مستِ خدایی در این چمن امروز هزار شیشه اگر بشکنی تو، مَعذوری به دستِ ساقیِ تو خاک میشود زرِ سرخ چو خاکِ پای ویای خسروی و فَغفوری(۲۳) صلایِ صحّتِ جان هر کجا که رنجوریست تو مرده زنده شدن بین، چه جایِ رنجوری؟ غلامِ شعر بدآنم که شعر گفتهٔ توست که جانِ جانِ سرافیل و نفخهٔ صوری سخن چو تیر و زبان چون کمانِ خوارزمیست(۲۴) که دیر و دور دهد دست، وای از این دوری ز حرف و صوت بباید شدن به منطقِ جان اگر غفار(۲۵) نباشد، بس است مغفوری(۲۶) کز آن طرف شنوااند بیزبان دلها نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری بیا که همرهِ موسی شویم تا کُهِ طور که کَلَّمَ الله(۲۷) آمد مخاطبهٔ(۲۸) طوری** که دامنم بگرفتهست و میکشد عشقی چنانکه گرسنه گیرد کنارِ کَندوری(۲۹) ز دستِ عشق که جستهست تا جَهَد دلِ من؟ به قبضِ عشق بُوَد قبضهٔ قلاجوری(۳۰) * قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸۲ «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» «چون بخواهد چيزى را بيافريند، فرمانش اين است كه مىگويد: موجود شو، پس موجود مىشود.» * قرآن کریم، سورهٔ نحل (۱۶)، آیهٔ ۹۶ «مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ ۖ وَمَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ ۗ وَلَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ» «آنچه نزد شماست فنا مىشود و آنچه نزد خداست باقى مىماند. و آنان را كه شكيبايى ورزيدند پاداشى بهتر از كردارشان خواهيم داد.» ** قرآن کریم، سورهٔ نسا (۴)، آیهٔ ۱۶۴ «… وكَلَّمَ اللهُ مُوسَىٰ تَكْلِيمًا» «… و خدا با موسى سخن گفت، چه سخن گفتنى بىميانجى.» (۱) ناصر: یاریکننده، یاور، فاتح (۲) منصور: یاری شده، پیروز. شرابِ منصوری: میِ وحدت و معرفت که حلّاج را به گفتن انَاالحق واداشت. (۳)طُرّه: زُلف، موی پیشانی یار (۴) مَحفوری: نوعی فرش، زیلو (۵) زُرزور: پرندۀ کوچک سیاهرنگ دارای خالهای سفید، سار. زُرزوری: مجازاً ضعیف و ناتوان (۶) طنبوری: طنبورزن، طنبورنواز (۷) کافور: مادهای سفیدرنگ، خوشبو، یکی از چشمه های بهشت. کافوری: مجازاً خداوند، عارف کامل (۸) مَستوری: پردهنشینی، پاکدامنی، عفّت (۹) ناقور: سازی بادی که شبیه بوق یا شیپور است. (۱۰) سخره: ذلیل و زیردست (۱۱) کُن فَیَکُون: باش و میشود. اشاره به آیهٔ ۸۲، سورهٔ یس(۳۶). (۱۲) جزای مأموری: اشاره است به آیاتی که خداوند مؤمنان را به سبب اعمالشان به بهشت وعده داده است. (۱۳) بِهِل: بگذار، رها کن (۱۴) شکوفه: استفراغ (۱۵) بردگانِ بلغاری: کنیز و غلامی که از بلغارستان میآوردهاند. (۱۶) آشِ بلغور: آشی که از گندم خردشده بپزند. (۱۷) ناطور: باغبان، کشتبان، نگهبان، واژهٔ ترکی به معنی سردستهٔ کارگران حمام و در اینجا معنی اخیر مراد است. (۱۸) سبّاح: شناگر (۱۹) عوری: برهنگی، لخت بودن (۲۰) دستور: وزیر (۲۱) بیتِ مَعمور: خانهای در آسمان چهارم، مقابل کعبه (۲۲) مَعمور: آباد شده، آبادان (۲۳) فَغفور: لقبِ پادشاهانِ چین (۲۴) کمانِ خوارزمی: کمانی که در سرزمینِ خوارزم میساختهاند. (۲۵) غفار: غفّار، بخشنده، از نامهای خداوند (۲۶) مغفور: آمرزیده شده (۲۷) کَلَّمَ الله: خدا (با موسى) سخن گفت. اشاره به آیهٔ ۱۶۴، سورهٔ نسا (۴). (۲۸) مخاطبه: گفتگو و خطابه (۲۹) کَندوری: سفره، خوان (۳۰) قلاجور: نوعی شمشیر، شمشیرِ آبدار ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ بیا بیا، که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوتِ شیرینِ ما، چه میشوری؟ مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۷۷ لیک مقصودِ ازل، تسلیمِ توست ای مسلمان بایدت تسلیم جُست - شوریدن یعنی چه؟ - «تو یکی نِهای، هزاری، تو چراغِ خود برافروز» - هر چه بشود، هر اتفاقی بیفتد، من چراغ خودم را میافروزم. - حواسم رو خودم، یا دیگران؟ - هر چه بشود، مرغِ خویشم - اگر حواسم روی خودم نیست، از طریق فضاگشایی، از مردم و خدا عذرخواهی میکنم. - هیچ اتفاقی سبب نمیشود که من تمرکزم را از روی خودم بردارم. - سه بیت قرین را میخوانم. - قرین جنسِ من را تعیین میکند یا خودم؟ این لحظه از جنسِ اصلی خودم میشوم یا دیگران مرا از جنسِ خودشان میکنند؟ - سَیرانِ درشت با زیادهروی در آن (فحشِ اجتهاد)، یا اجتهادِ گرم؟ - آیا میدانم که سَیرانِ درشت (عمل بر حسب عقل من ذهنی) به نفعِ دیو، و به ضررِ من خواهد بود؟ - پس دوباره و به طور مستمر از خودم بپرسم که حواسم روی خودم است، یا دیگران. مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶ از قَرین بی قول و گفتوگویِ او خو بدزدد دل نهان از خویِ او مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۱ میرود از سینهها در سینهها از رهِ پنهان، صلاح و کینهها مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶ گرگِ درّندهست نفسِ بَد، یقین چه بهانه مینهی بر هر قرین؟ مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲٨ کاین چراغی را که هست او نورکار(۳۱) از پُف و دَمهایِ دُزدان دور دار (۳۱) نورکار: روشنیبخش، مُنیر ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۹۷ تو مگو همه به جنگند و ز صلحِ من چه آید؟ تو یکی نهای، هزاری، تو چراغِ خود برافروز مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۷ مرغِ خویشی، صیدِ خویشی، دامِ خویش صدرِ خویشی، فرشِ خویشی، بامِ خویش مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۷ گر بروید، ور بریزد صد گیاه عاقبت بر روید آن کِشتهٔ اله کِشتِ نو کارید بر کِشتِ نخست این دوم فانی است و آن اوّل درست مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۶ او درون دام دامی مینهد جان تو نه این جهد نه آن جهد گر بروید، ور بریزد صد گیاه عاقبت بر روید آن کِشتهٔ اله کِشتِ نو کارید بر کِشتِ نخست این دوم فانی است و آن اوّل درست کِشتِ اوّل کامل و بُگزیده است تخمِ ثانی فاسد و پوسیده است افکن این تدبیرِ خود را پیشِ دوست گر چه تدبیرت هم از تدبیرِ اوست کار، آن دارد که حق افراشته است آخر آن روید که اوّل کاشته است مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۱۹ که زده دلقک به سَیْرانِ درشت(۳۲) چند اسپی تازی اندر راه کُشت جمع گشته بر سرایِ شاه، خلق تا چرا آمد چنین اِشتاب دلق(۳۳)؟ از شتاب او و فُحشِ(۳۴) اِجتهاد(۳۵) غُلغُل و تشویش در تِرْمَد فتاد (۳۲) سَیْرانِ درشت: حرکت و سیر خشن و ناهموار (۳۳) دلق: مخفّفِ دلقک (۳۴) فُحش: در اینجا به معنی فاحش است. (۳۵) فُحشِ اِجتهاد: اِجتهادِ فاحش، تلاشِ بیش از حدّ ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ بیا بیا، که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوتِ شیرینِ ما، چه میشوری؟ مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۹۰۹ در حَذَر(۳۶) شوریدنِ شور و شَر است رُو توکّل کن، توکّل بهتر است با قضا پنجه مَزَن ای تند و تیز تا نگیرد هم قضا با تو ستیز مُرده باید بود پیشِ حکمِ حق تا نیاید زخم، از رَبُّ الفَلَق(۳۷) (۳۶) حذر: دوری کردن، پرهیز کردن. در اینجا یعنی دوری کردن از زندگی. (۳۷) رَبُّ الفَلَق: پروردگار صبحگاه ------------ مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۱۶ از سخنگویی مجویید ارتفاع(۳۸) منتظر را بِهْ ز گفتن، استماع(۳۹) منصبِ تعلیم نوعِ شهوت است هر خیالِ شهوتی در رَه بُت است (۳۸) ارتفاع: بالا رفتن، والایی و رفعت جُستن (۳۹) استماع: شنیدن، گوش دادن ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۹ اَیا(۴۰) نزدیکِ جان و دل، چنین دوری روا داری؟ به جانی کز وصالت زاد، مَهجوری(۴۱) روا داری؟ گرفتم دانهٔ تلخم، نشاید کِشت و خوردن را تو با آن لطفِ شیرینکار(۴۲)، این شوری روا داری؟ (۴۰) اَیا: به معنی «اِی» است که به عربی «یا» گویند که حرف ندا باشد. (۴۱) مَهجور: جامانده، دورافتاده (۴۲) شیرینکار: آن که دانههای شیرین کارَد، ویژگی کسی که کار و هنر جالب توجه از خود نشان میدهد. ------------ مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶ گفت: نامت چیست؟ برگو بیدهان گفت: خَرّوب(۴۳) است ای شاهِ جهان گفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟ گفت: من رُستَم، مکان ویران شود (۴۳) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران میکند. ------------ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵۳ گاوِ زرّین بانگ کرد، آخِر چه گفت؟ کاحمقان را اینهمه رغبت شگُفت مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۰ چون زِ زنده مُرده بیرون میکُنَد نَفْسِ زنده سویِ مرگی میتَنَد مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۲۸ زان چنین خندان و خوش ما جانِ شیرین میدهیم کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا میکُشد مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۷۲ هِل(۴۴) تا کُشد تو را، نه که آبِ حیات اوست؟ تلخی مکُن که دوست، عسلوار میکشد (۴۴) هِل: بگذار، اجازه بده. ------------ مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۴۰ جهدِ فرعونی، چو بیتوفیق بود هرچه او میدوخت، آن تفتیق(۴۵) بود (۴۵) تَفتیق: شکافتن ------------ مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶٣۵ اجتهادِ گَرم ناکرده، که تا دل شود صاف و، ببیند ماجَرا سَر بُرون آرَد دلش از بُخْشِ(۴۶) راز اوّل و آخِر ببیند چشمِ باز (۴۶) بُخْش: سوراخ، منفذ ------------ مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱ اوّل و آخِر تویی ما در میان هیچ هیچی که نیاید در بیان « همانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم، ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد. باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.» قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۳ «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.» «اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.» مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۳۷ گفته او را من زبان و چشمِ تو من حواس و من رضا و خشمِ تو رُو که بییَسْمَع و بییُبصِر(۴۷) توی سِر تُوی، چه جایِ صاحبسِر تُوی (۴۷) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند. ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۷ جامِ مُباح(۴۸) آمد، هین نوش کُن بازرَه از غابر(۴۹) و از ماجَرا (۴۸) مُباح: حلال، جامِ مُباح: شرابِ حلال (۴۹) غابر: گذشته ------------ مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹ نعرهٔ لاضَیْر(۵۰) بر گردون رسید هین بِبُر که جان ز جان کندن رهید ساحران با بانگی بلند که به آسمان می رسید گفتند: هیچ ضرری به ما نمیرسد. هان اینک (ای فرعون دست و پای ما را) قطع کن که جان ما از جان کندن نجات یافت. قرآن کریم، سوره شعراء (۲۶)، آیه ۵۰ «قَالُوا لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ.» «گفتند ساحران: هیچ زیانی ما را فرو نگیرد که به سوی پروردگارمان بازگردیم.» (۵۰) ضَیْر: ضرر، ضرر رساندن ------------ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٢۴۴۵ بازخر ما را ازین نَفْسِ پلید کاردش تا استخوانِ ما رسید مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۴۰ ما بدانستیم ما این تن نهایم از وَرایِ تن، به یزدان میزیایم ای خُنُک(۵۱) آن را که ذاتِ خود شناخت اندر امنِ سَرمَدی(۵۲) قصری بساخت (۵۱) خُنُک: خوشا (۵۲) سَرمَدی: ابدی، جاودانه ------------ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۱ هیچ کُنجی بیدَد(۵۳) و بیدام نیست جز به خلوتگاهِ حق، آرام نیست (۵۳) دَد: حیوانِ درّنده و وحشی ------------ مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۶۶ قهرِ حق بهتر ز صد حِلمِ(۵۴) من است منع کردن جان ز حق، جان کندن است (۵۴) حِلم: فضاگشایی، در اینجا یعنی فضاگشاییِ ذهنی ------------ مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۶ عاشقان از بیمرادیهایِ خویش باخبر گشتند از مولایِ خویش بیمرادی شد قَلاووزِ(۵۵) بهشت حُفَّتِ الْجَنَّة شنو ای خوشسرشت حدیث «حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.» «بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.» (۵۵) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشروِ لشکر ------------ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۳۶ کُشته از ره، جملهٔ شب بیعلف گاه در جان کَندن و، گه در تلف خر همه شب ذکر میکرد: ای اِله جُو رها کردم، کم از یک مشت کاه با زبانِ حال میگفت: ای شیوخ رحمتی، که سوختم زین خامِ شوخ(۵۶) (۵۶) خامِ شوخ: نادانِ گستاخ و بیشرم ------------ مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۰ عمر بیتوبه، همه جان کندن است مرگِ حاضر، غایب از حق بودن است مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۹ گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا او ز فعلِ حق نَبُد غافل چو ما ولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.» و او همچون ما از حکمت کار حضرت حق بیخبر نبود. قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۳ «قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.» «آدم و حوّا گفتند: پروردگارا به خود ستم کردیم. و اگر بر ما آمرزش نیاوری و رحمت روا مداری، هر آینه از زیانکاران خواهیم بود.» مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۸ گفت شیطان که بِمٰا اَغْوَیْتَنی کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی(۵۷) شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق، نسبت داد و آن دیو فرومایه، کار خود را پنهان داشت. قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶ «قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ» «ابلیس گفت: پروردگارا به عوض آنکه مرا گمراه کردی، من نیز بر راه بندگانت به کمین مینشینم و آنان را از راه مستقیم تو باز میدارم.» (۵۷) دَنی: فرومایه، پست ------------ مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳ نفس و شیطان، هر دو یک تن بودهاند در دو صورت خویش را بنمودهاند چون فرشته و عقل، که ایشان یک بُدند بهرِ حکمتهاش دو صورت شدند مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۶۰ کشتیِ نوحیم در دریا که تا رو نگردانی ز کشتی ای فَتیٰ همچو کَنعان سویِ هر کوهی مَرُو از نُبی(۵۸) لاعٰاصِمَ الْیَومَ(۵۹) شنو مینماید پست این کشتی ز بند مینماید کوهِ فکرت بس بلند قرآن کریم، سورهٔ هود (۱۱)، آیهٔ ۴۳ «قَالَ سَآوِي إِلَىٰ جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاءِ ۚ قَالَ لَا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَنْ رَحِمَ ۚ وَحَالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ» «گفت: من بر سر كوهى كه مرا از آب نگه دارد، جا خواهم گرفت. گفت: امروز هيچ نگهدارندهاى از فرمان خدا نيست مگر كسى را كه بر او رحم آورد. ناگهان موج ميان آن دو حايل گشت و او از غرقشدگان بود.» (۵۸) نُبی: قرآن کریم (۵۹) لاعٰاصِمَ الْیَومَ: امروز نگهدارندهای غیر از خدا نیست. ------------ مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٢٢۵ هر ولی را نوح و کشتیبان شناس صحبتِ این خلق را طوفان شناس مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۲۲۸ ره نیابد از ستاره هر حواس جز که کشتیبانِ اِستارهشناس مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۶۳ پست منگر هان و هان این پست را بنگر آن فضلِ حقِ پیوست را در علوِّ(۶۰) کوهِ فکرت کم نگر که یکی موجش کند زیر و زَبَر گر تو کنعانی، نداری باورم گر دو صد چندین نصیحت پَروَرَم (۶۰) علوّ: بلندی، بزرگی ------------ مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۲۱۴ طالب است و غالب است آن کردگار تا ز هستیها برآرَد او دَمار مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۶۶ گوشِ کنعان کِی پذیرد این کلام؟ که بر او مُهرِ خدای است و خِتام(۶۱) کِی گذارَد موعظه بر مُهرِ حق؟ کِی بگردانَد حَدَث(۶۲) حکمِ سَبَق؟ لیک میگویم حدیثِ خوشپیای(۶۳) بر امیدِ آنکه تو کَنعان نهای آخِر این اقرار خواهی کرد هین هم ز اوّل روز آخِر را ببین میتوانی دید آخِر را، مکن چشمِ آخِربینْت را کورِ کَهُن (۶۱) خِتام: پایان کار، گِلی که با آن مُهر میکنند. (۶۲) حَدَث: حادث، امری که تازه واقع شده. (۶۳) حدیثِ خوشپی: سخن نیک و فرخنده ------------ مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۵۶ اوّلِ صف بر کسی مانَد به کام کو نگیرد دانه، بیند بندِ دام مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۵۸۵ گر همی خواهی سلامت از ضرر چشم ز اوّل بند و پایان را نگر مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۷۱ هر که آخِربین بُوَد مسعودوار نبودش هر دَم ز رَه رفتن عِثار(۶۴) گر نخواهی هر دَمی این خُفت و خیز کُن ز خاکِ پایِ مردی چشم تیز کُحْلِ(۶۵) دیده ساز خاکِ پاش را تا بیندازی سَرِ اوباش را که ازین شاگردی و زین اِفتقار(۶۶) سوزنی باشی، شوی تو ذوالْفَقار سُرمه کن تو خاکِ هر بگزیده را هم بسوزد، هم بسازد دیده را چشم اُشتر زآن بُوَد بس نوربار کو خورَد از بهرِ نورِ چشم، خار (۶۴) عِثار: لغزش (۶۵) کُحْل: سُرمه (۶۶) اِفتقار: فقیر شدن، تهیدستی و درویشی ------------ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۱ پَردههایِ دیده را دارویِ صَبر هم بِسوزد، هَم بِسازد شَرحِ صَدْر مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۷۱۴ تیغِ چوبین را مَبَر در کارزار(۶۷) بنگر اوّل، تا نگردد کار، زار(۶۸) (۶۷) کارزار: جنگ و نبرد (۶۸) زار: خراب و نابسامان ------------ مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۷۲ اُذْکُروا الله کارِ هر اوباش نیست اِرْجِعی بر پای هر قَلّاش(۶۹) نیست لیک تو آیِس(۷۰) مشو، هم پیل باش ور نه پیلی، در پی تبدیل باش کیمیاسازانِ(۷۱) گَردون را ببین بشنو از میناگَران(۷۲) هر دَم طنین قرآن کریم، سورهٔ احزاب (۳۳)، آیهٔ ۴۱ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا» «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خدا را فراوان ياد كنيد.» قرآن كريم، سورهٔ فجر (۸۹)، آيات ۲۷ و ۲۸ «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ. ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً.» «ای جانِ آرامگرفته و اطمینانیافته. به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، بازگرد.» (۶۹) قَلّاش: بیکاره، ولگرد، مفلس (۷۰) آیس: ناامید (۷۱) کیمیاساز: کیمیاگر (۷۲) میناگر: آنکه فلزات مختلف را با لعابهای رنگین میآراید. ------------ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۱۹ تو وَرایِ عقلِ کُلّی در بیان آفتابی، در جنون چونی نهان؟ گفت: این اوباش، رایی میزنند تا درین شهرِ خودم قاضی کنند دفع میگفتم، مرا گفتند: نی نیست چون تو عالِمی، صاحبفَنی با وجودِ تو حرام است و خبیث که کم از تو در قضا گوید حدیث در شریعت نیست دستوری که ما کمتر از تو شَه کنیم و پیشوا زین ضرورت گیج و دیوانه شدم لیک در باطن همانم که بُدم عقلِ من گنج است و من ویرانهام گنج اگر پیدا کنم، دیوانهام اوست دیوانه که دیوانه نشد این عَسَس(۷۳) را دید و، در خانه نشد دانشِ من، جوهر آمد نه عَرَض این بهایی نیست بهرِ هر غَرَض (۷۳) عَسَس: داروغه ------------ مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۲۲ قصر چیزی نیست، ویران کن بدن گنج در ویرانی است، ای میرِ من مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۲۸ کانِ قندم، نیْسِتانِ شِکَّرم هم ز من میرویَد و، من میخورم مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۳۴ او ز شَرِّ عامه اندر خانه شد او ز ننگِ عاقلان دیوانه شد مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲۲ در میانِ صالحان، یک اَصلَحیست بر سرِ توقیعش(۷۴) از سلطان صَحیست(۷۵) کآن دعا شد با اجابت مُقْتَرِن(۷۶) کُفوِ(۷۷) او نبْود کِبار اِنس و جِن در مِریاَش(۷۸) آنکه حُلو(۷۹) و حامِض(۸۰) است حجّتِ ایشان برِ حق داحِض(۸۱) است که چو ما او را به خود افراشتیم عذر و حجّت از میان برداشتیم (۷۴) توقیع: فرمان شاه، امضای نامه و فرمان (۷۵) صَحّ: مخفّفِ صَحَّ به معنی درست است، صحیح است. (۷۶) مُقْتَرِن: قرین (۷۷) کُفو: همتا، نظیر (۷۸) مِری: ستیز و جدال (۷۹) حُلو: شیرین (۸۰) حامِض: ترش (۸۱) داحِض: باطل ------------ مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۷ مرغِ خویشی، صیدِ خویشی، دامِ خویش صدرِ خویشی، فرشِ خویشی، بامِ خویش جوهر آن باشد که قایم با خودست آن عَرَض باشد که فرعِ او شدهست مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۸۴ وآنچه باشد طبع و خشمِ عارضی میشتابد، تا نگردد مرتضی(۸۲) ترسد ار آید رضا، خشمش رود انتقام و ذوقِ آن، فایِت(۸۳) شود شهوتِ کاذب شتابد در طعام خوفِ فوتِ ذوق، هست آن خود سَقام(۸۴) اِشتها صادق بود، تأخیر بِهْ تا گُواریده شود آن بیگِرِه (۸۲) مرتضی: خشنود، راضی (۸۳) فایِت: از میان رفته، فوت شده (۸۴) سَقام: بیماری ------------ مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۴۰۳ اختیاری را نبودی چاشنی(۸۵) گر نگشتی آخِر او محو از منی در جهان گر لقمه و گر شربت است لذّتِ او فرعِ محوِ لذّت است گرچه از لذّات، بیتأثیر شد لذّتی بود او و لذّتگیر(۸۶) شد (۸۵) چاشنی: مقداری اندک از خوراک که برای مزّه کردن بچشند، در اینجا به معنی لذّت و حلاوت است. (۸۶) لذّتگیر: گیرندهٔ لذّت و خوشی، جذبکنندهٔ لذّت و خوشی. ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ حیات موجزنان گشته اندرین مجلس خدای ناصر و، هر سو شرابِ منصوری مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹ ننگرم کس را و گر هم بنگرم او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم(۸۷) عاشقِ صُنعِ تواَم در شُکر و صبر(۸۸) عاشقِ مصنوع کی باشم چو گَبر(۸۹)؟ عاشقِ صُنعِ(۹۰) خدا با فَر بوَد عاشقِ مصنوعِ(۹۱) او کافر بُوَد (۸۷) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن (۸۸) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست. (۸۹) گبر: کافر (۹۰) صُنع: آفرینش (۹۱) مصنوع: آفریده، مخلوق ------------ مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٣۶۴٠ بهرِ دیدهٔ روشنان، یزدانِ فرد(۹۲) شش جهت را مَظْهَرِ(۹۳) آیات کرد تا به هر حیوان و نامی(۹۴) کهنْگََرَند از ریاضِ(۹۵) حُسنِ رَبّانی(۹۶) چرند بهرِ این فرمود با آن اِسْپَه(۹۷) او حَیْثُ وَلَّیْتُم فَثَمَّ وَجْهُهُ از اینرو خداوند خطاب به خیلِ مؤمنان فرمود: به هر طرف که روی کنید همانجا ذات الهی است. قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۱۵ «وَلِله الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ ۚ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ ۚ إِنَّ اللهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ» «مشرق و مغرب از آن خداست. پس به هر جاى كه رو كنيد، همان جا رو به خداست. خدا فراخرحمت و داناست.» (۹۲) یزدانِ فرد: خداوند یکتا (۹۳) مَظهَر: محلِ ظهور، جای آشکار شدن (۹۴) نامی: نموّ کننده، گیاه (۹۵) ریاض: جمعِ روضه، باغها (۹۶) حُسنِ رَبّانی: جمالِ الهی (۹۷) اِسْپَه: مخفّفِ اسپاه، سپاه، لشکر ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ به دست طرّهٔ خوبان به جایِ دستهٔ گل به زیرِ پای بنفشه به جایِ مَحفوری مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲ قبض دیدی چارهٔ آن قبض کن زآنکه سَرها جمله میرویَد زِ بُن بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِه چون برآید میوه، با اصحاب دِه مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۲ نه تو اَعطَیناکَ کَوثَر خواندهای؟ پس چرا خشکی و تشنه ماندهای؟ یا مگر فرعونی و کوثر چو نیل بر تو خون گشتهست و ناخوش، ای عَلیل(۹۸) (۹۸) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ هزار جامِ سعادت بنوش ای نومید بگیر صد زر و زور ای غریبِ زُرزوری مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣١۴۵ ذرّهای گر جهدِ تو افزون بُوَد در ترازویِ خدا موزون بُوَد مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١٩٠٠ از ترازو کم کُنی، من کم کنم تا تو با من روشنی، من روشنم مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۴ علّتی بتّر ز پندارِ کمال نیست اندر جانِ تو ای ذُودَلال(۹۹) (۹۹) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه ------------ مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۴۰ کرده حق ناموس را صد من حَدید(۱۰۰) ای بسی بسته به بندِ ناپدید (۱۰۰) حَدید: آهن ------------ مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۹ در تگِ(۱۰۱) جو هست سِرگین ای فَتیٰ(۱۰۲) گرچه جو صافی نماید مر تو را (۱۰۱) تگ: ته و بُن (۱۰۲) فَتیٰ: جوان، جوانمرد ------------ مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۶۷۰ حکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط(۱۰۳) که بگویید از طریقِ انبساط (۱۰۳) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره ------------ مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰ چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» تا «جز آنچه به ما آموختی» دستِ تو را بگیرد. مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۵ چون ملایک گو که لا عِلْمَ لَنا یا الهی، غَیْرَ ما عَلَّمْتَنا مانند فرشتگان بگو: «خداوندا، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختی.» قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲ «قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.» «گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموختهاى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.» مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴ دم او جان دَهَدَت رو ز نَفَخْتُ(۱۰۴) بپذیر کارِ او کُنْ فَیکون است نه موقوفِ علل (۱۰۴) نَفَخْتُ: دمیدم ------------ مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶ تا کنی مر غیر را حَبْر(۱۰۵) و سَنی(۱۰۶) خویش را بدخُو و خالی میکنی (۱۰۵) حَبر: دانشمند، دانا (۱۰۶) سَنی: رفیع، بلند مرتبه ------------ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱ مردهٔ خود را رها کردهست او مردهٔ بیگانه را جوید رَفو مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷۹ دیده آ، بر دیگران، نوحهگری مدّتی بنشین و، بر خود میگِری مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶ از قَرین بی قول و گفتوگویِ او خو بدزدد دل نهان از خویِ او مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۱ میرود از سینهها در سینهها از رهِ پنهان، صلاح و کینهها مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶ گرگِ درّندهست نفسِ بَد، یقین چه بهانه مینهی بر هر قرین؟ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۴ بر قرینِ خویش مَفزا در صِفت کآن فراق آرد یقین در عاقبت مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ بیا بیا، که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوتِ شیرینِ ما، چه میشوری؟ حیات موجزنان گشته اندرین مجلس خدای ناصر و، هر سو شرابِ منصوری به دستِ طرّهٔ خوبان به جایِ دستهٔ گل به زیرِ پای بنفشه به جایِ مَحفوری هزار جامِ سعادت بنوش ای نومید بگیر صد زر و زور ای غریبِ زُرزوری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ جواهر از کفِ دریایِ لامکان ز گزاف به پیشِ مؤمن و کافر نهاده کافوری مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۸ گویدش: رُدُّوا لَعادُوا(۱۰۷)، کارِ توست ای تو اندر توبه و میثاق، سُست لیک من آن ننگرم، رحمت کنم رحمتم پُرّست، بر رحمت تنم ننگرم عهدِ بَدت، بِدْهم عطا از کَرَم، این دَم چو میخوانی مرا (۱۰۷) رُدُّوا لَعادوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوباره به آنچه که از آن نهی شدهاند، بازگردند. ------------ مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۳۷ چارۀ آن دل عطای مُبدِلی(۱۰۸) است دادِ(۱۰۹) او را قابلیّت شرط نیست بلکه شرطِ قابلیّت دادِ اوست دادْ لُبّ(۱۱۰) و قابلیّت هست پوست (۱۰۸) مُبدِل: بَدَلکننده، تغییردهنده (۱۰۹) داد: عطا، بخشش (۱۱۰) لُب: خالص و برگزیده از هر چیزی. مغز، مغز چیزی ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ فتادهاند به هم عاشقان و معشوقان خراب و مست، رهیده ز نازِ مَستوری مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۸۹ دید خود مگذار از دیدِ خسان که به مُردارت کَشَند این کرکسان چشم چون نرگس فروبندی که چی؟ هین عصااَم کَش که کورم ای اَچی(۱۱۱)؟ وآن عصاکش که گزیدی، در سفر خود ببینی باشد از تو کورتر دست، کورانه بِحَبْلِ الله زن جز بر امر و نهیِ یزدانی مَتَن قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۰۳ «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا… .» «و همگان دست در ريسمان خدا زنيد و پراكنده مشويد… .» چیست حَبْلُ اللَه؟ رها کردن هوا کاین هوا شد صَرصَری مر عاد را خلق در زندان نشسته، از هواست مرغ را پَرها ببسته، از هواست ماهی اندر تابهٔ(۱۱۲) گرم، از هواست رفته از مستوریان شرم، از هواست (۱۱۱) اَچی: برادر (۱۱۲) تابه: ماهیتابه ------------ مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۳ ای بسا نازا که گردد آن گناه افگنَد مر بنده را از چشمِ شاه ناز کردن خوشتر آید از شِکَر لیک، کم خایَش(۱۱۳)، که دارد صد خطر ایمنآبادست آن راهِ نیاز ترک نازش گیر و، با آن ره بساز ای بسا نازآوری زد پَرّ و بال آخِرُالْـاَمر، آن بر آن کس شد وَبال (۱۱۳) خایَش: از مصدر خاییدن، یعنی جویدن ------------ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲ پس شما خاموش باشید اَنْصِتوا تا زبانْتان من شَوم در گفتوگو مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٢٣٣١ ایمنی بگذار و جایِ خوف باش بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۵۵ تا نشویِ مَستِ خدا، غم نشود از تو جُدا تا صِفَتِ گُرگ دَری، یوسُفِ کَنعان نَبَری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ قیامت است همه راز و ماجراها فاش که مُرده زنده کند نالههایِ ناقوری مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۳۸ رُو که بییَسْمَع و بییُبصِر(۱۱۴) توی سِر تُوی، چه جایِ صاحبسِر تُوی (۱۱۴) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند. ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰ لذّتِ بیکرانهایست، عشق شدهست نام او قاعده خود شکایت است، ورنه جفا چرا بُوَد؟ مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۷۱ بَر خیالی صُلحشان و جنگشان وز خیالی فخرشان و نَنگشان مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ برآر باز سر، ای استخوانِ پوسیده اگرچه سخرهٔ ماری و طعمهٔ موری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۹ آن رفت کز رنج و غَمان، خَم داده بودم چون کمان بود این تنم چون استخوان در دستِ هر سَگسارهای(۱۱۵) (۱۱۵) سَگساره: سگطبع ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ تو راست کانِ گُهَر، غصّهٔ دکان بگذار ز نورِ پاک خوری، بِهْ که نانِ تنّوری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۴۹ دکّان ز خود پرداختم، انگازها(۱۱۶) انداختم قدرِ جنون بشناختم، زاندیشهها گشتم بَری (۱۱۶) انگاز: دستافزار، آلت ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ شکوفههایِ شرابِ خدا شکفت، بِهِل شکوفهها و خمارِ شرابِ انگوری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۲ نه از نبیذِ(۱۱۷) لذیذش شکوفهها(۱۱۸) و خُمار نه از حَلاوتِ حلواش، دُمَّل(۱۱۹) و تبها (۱۱۷) نبیذ: شراب (۱۱۸) شکوفه: استفراغ (۱۱۹) دُمَّل: آبسه، زخم ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۳۵ نه مستیی که تو را آرزویِ عقل آید ز مستیی که کند روح و عقل را بیدار ز هر چه دارد غیرِ خدا شکوفه(۱۲۰) کند از آنکه غیرِ خدا نیست جز صُداع(۱۲۱) و خمار (۱۲۰) شکوفه: استفراغ، قی کردن (۱۲۱) صُداع: سردرد ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ درخت شو، هله، ای دانهای که پوسیدی تویی خلیفه و دستورِ ما به دستوری مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۸۱ در دَمَم، قصّابوار این دوست را تا هِلَد(۱۲۲) آن مغزِ نغزش، پوست را (۱۲۲) هِلَد: از مصدرِ هلیدن به معنی گذاشتن، اجازه دادن، فروگذاشتن ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ مباش بستهٔ مستی، خراب باش خراب یقین بدانکه خرابیست اصلِ مَعموری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۵ تو همچو وادیِ(۱۲۳) خشکی و ما چو بارانی تو همچو شهرِ خرابی و ما چو معماری (۱۲۳) وادی: بیابان ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۲ زهی جهان و زهی نظمِ نادر و ترتیب هزار شور درافکنْد در مُرتَّبها مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ خراب و مستِ خدایی در این چمن امروز هزار شیشه اگر بشکنی تو، مَعذوری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۷۵ چون در کفِ سلطان شدم، یک حبّه بودم، کان شدم گر در ترازویم نهی، میدان که میزان بشکنم چون من خراب و مست را در خانهٔ خود ره دهی پس تو ندانی این قَدَر کاین بشکنم، آن بشکنم؟ گر پاسبان گوید که هی، بر وی بریزم جامِ می دربان اگر دستم کشد، من دستِ دربان بشکنم چرخ ار نگردد گردِ دل از بیخ و اصلش برکنم گردون اگر دونی کند گردونِ گردان بشکنم مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۹۷ چونکه من از دست شدم، در رهِ من شیشه منه ور بنهی پا بنهم، هر چه بیابم شکنم مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١۵٠٢ خویش را تسلیم کن بر دامِ مُزد وانگه از خود بی زِ خود چیزی بدُزد مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ صلایِ صحّتِ جان هر کجا که رنجوریست تو مرده زنده شدن بین، چه جایِ رنجوری؟ مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۷۸ چون به من زنده شود این مُردهتن جانِ من باشد که رو آرَد به من مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ سخن چو تیر و زبان چون کمانِ خوارزمیست که دیر و دور دهد دست، وای از این دوری مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۳ آنچه حقّ است اَقْرَب از حَبلالْوَرید تو فگنده تیرِ فکرت را بعید قرآن کریم، سوره ق (۵۰)، آیه ۱۶ «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» «ما آدمى را آفريدهايم و از وسوسههاى نَفْس او آگاه هستيم، زيرا از رگ گردنش به او نزديکتريم.» ای کمان و تیرها برساخته صید نزدیک و تو دور انداخته هرکه دوراندازتر، او دورتر وز چنین گنج است او مهجورتر(۱۲۴) (۱۲۴) مهجور: دورافتاده ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ ز حرف و صوت بباید شدن به منطقِ جان اگر غفار نباشد، بس است مغفوری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۵ تو بی ز گوش شنو، بیزبان بگو با او که نیست گفتِ زبان بیخلاف و آزاری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ کز آن طرف شنوااند بیزبان دلها نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۷۲ خاموش کُن کاندر سخن، حلوا بیفتد از دهن بی گفت، مردم بو بَرَد زآن سان که من بوییدهام مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ که دامنم بگرفتهست و میکشد عشقی چنانکه گرسنه گیرد کنارِ کَندوری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۹ دامنکشانم میکشد در بُتکده عَیّارهای(۱۲۵) من همچو دامن میدوم اندر پیِ خونخوارهای (۱۲۵) عَیّاره: مؤنث عَیّار، زن فریبنده و حیلهباز ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۷ دامن ندارد(۱۲۶) غیرِ او، جمله گدااند ای عمو درزن دو دستِ خویش را در دامنِ(۱۲۷) شاهنشهی (۱۲۶) دامن داشتن: کنایه از توانگر بودن و ثروت داشتن (۱۲۷) دست در دامن زدن: یاری خواستن، متوسل شدن ------------ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ ز دستِ عشق که جستهست تا جَهَد دلِ من؟ به قبضِ عشق بُوَد قبضهٔ قلاجوری مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۷۰ عاقلان، اشکستهاش از اضطرار عاشقان، اشکسته با صد اختیار عاقلانش، بندگانِ بندیاند عاشقانش، شِکّری و قندیاند اِئْتِیا کَرْهاً مهارِ عاقلان اِئْتِیا طَوْعاً بهارِ بیدلان «از روی کراهت و بی میلی بیایید، افسار عاقلان است، اما از روی رضا و خرسندی بیایید، بهار عاشقان است.» قرآن كريم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آيهٔ ۱۱ « ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.» «سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. پس به آسمان و زمين گفت: «خواه يا ناخواه بياييد.» گفتند: «فرمانبردار آمديم.»» ------------------------- مجموع لغات: (۱) ناصر: یاریکننده، یاور، فاتح (۲) منصور: یاری شده، پیروز. شرابِ منصوری: میِ وحدت و معرفت که حلّاج را به گفتن انَاالحق واداشت. (۳)طُرّه: زُلف، موی پیشانی یار (۴) مَحفوری: نوعی فرش، زیلو (۵) زُرزور: پرندۀ کوچک سیاهرنگ دارای خالهای سفید، سار. زُرزوری: مجازاً ضعیف و ناتوان (۶) طنبوری: طنبورزن، طنبورنواز (۷) کافور: مادهای سفیدرنگ، خوشبو، یکی از چشمه های بهشت. کافوری: مجازاً خداوند، عارف کامل (۸) مَستوری: پردهنشینی، پاکدامنی، عفّت (۹) ناقور: سازی بادی که شبیه بوق یا شیپور است. (۱۰) سخره: ذلیل و زیردست (۱۱) کُن فَیَکُون: باش و میشود. اشاره به آیهٔ ۸۲، سورهٔ یس(۳۶). (۱۲) جزای مأموری: اشاره است به آیاتی که خداوند مؤمنان را به سبب اعمالشان به بهشت وعده داده است. (۱۳) بِهِل: بگذار، رها کن (۱۴) شکوفه: استفراغ (۱۵) بردگانِ بلغاری: کنیز و غلامی که از بلغارستان میآوردهاند. (۱۶) آشِ بلغور: آشی که از گندم خردشده بپزند. (۱۷) ناطور: باغبان، کشتبان، نگهبان، واژهٔ ترکی به معنی سردستهٔ کارگران حمام و در اینجا معنی اخیر مراد است. (۱۸) سبّاح: شناگر (۱۹) عوری: برهنگی، لخت بودن (۲۰) دستور: وزیر (۲۱) بیتِ مَعمور: خانهای در آسمان چهارم، مقابل کعبه (۲۲) مَعمور: آباد شده، آبادان (۲۳) فَغفور: لقبِ پادشاهانِ چین (۲۴) کمانِ خوارزمی: کمانی که در سرزمینِ خوارزم میساختهاند. (۲۵) غفار: غفّار، بخشنده، از نامهای خداوند (۲۶) مغفور: آمرزیده شده (۲۷) کَلَّمَ الله: خدا (با موسى) سخن گفت. اشاره به آیهٔ ۱۶۴، سورهٔ نسا (۴). (۲۸) مخاطبه: گفتگو و خطابه (۲۹) کَندوری: سفره، خوان (۳۰) قلاجور: نوعی شمشیر، شمشیرِ آبدار (۳۱) نورکار: روشنیبخش، مُنیر (۳۲) سَیْرانِ درشت: حرکت و سیر خشن و ناهموار (۳۳) دلق: مخفّفِ دلقک (۳۴) فُحش: در اینجا به معنی فاحش است. (۳۵) فُحشِ اِجتهاد: اِجتهادِ فاحش، تلاشِ بیش از حدّ (۳۶) حذر: دوری کردن، پرهیز کردن. در اینجا یعنی دوری کردن از زندگی. (۳۷) رَبُّ الفَلَق: پروردگار صبحگاه (۳۸) ارتفاع: بالا رفتن، والایی و رفعت جُستن (۳۹) استماع: شنیدن، گوش دادن (۴۰) اَیا: به معنی «اِی» است که به عربی «یا» گویند که حرف ندا باشد. (۴۱) مَهجور: جامانده، دورافتاده (۴۲) شیرینکار: آن که دانههای شیرین کارَد، ویژگی کسی که کار و هنر جالب توجه از خود نشان میدهد. (۴۳) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران میکند. (۴۴) هِل: بگذار، اجازه بده. (۴۵) تَفتیق: شکافتن (۴۶) بُخْش: سوراخ، منفذ (۴۷) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند. (۴۸) مُباح: حلال، جامِ مُباح: شرابِ حلال (۴۹) غابر: گذشته (۵۰) ضَیْر: ضرر، ضرر رساندن (۵۱) خُنُک: خوشا (۵۲) سَرمَدی: ابدی، جاودانه (۵۳) دَد: حیوانِ درّنده و وحشی (۵۴) حِلم: فضاگشایی، در اینجا یعنی فضاگشاییِ ذهنی (۵۵) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشروِ لشکر (۵۶) خامِ شوخ: نادانِ گستاخ و بیشرم (۵۷) دَنی: فرومایه، پست (۵۸) نُبی: قرآن کریم (۵۹) لاعٰاصِمَ الْیَومَ: امروز نگهدارندهای غیر از خدا نیست. (۶۰) علوّ: بلندی، بزرگی (۶۱) خِتام: پایان کار، گِلی که با آن مُهر میکنند. (۶۲) حَدَث: حادث، امری که تازه واقع شده. (۶۳) حدیثِ خوشپی: سخن نیک و فرخنده (۶۴) عِثار: لغزش (۶۵) کُحْل: سُرمه (۶۶) اِفتقار: فقیر شدن، تهیدستی و درویشی (۶۷) کارزار: جنگ و نبرد (۶۸) زار: خراب و نابسامان (۶۹) قَلّاش: بیکاره، ولگرد، مفلس (۷۰) آیس: ناامید (۷۱) کیمیاساز: کیمیاگر (۷۲) میناگر: آنکه فلزات مختلف را با لعابهای رنگین میآراید. (۷۳) عَسَس: داروغه (۷۴) توقیع: فرمان شاه، امضای نامه و فرمان (۷۵) صَحّ: مخفّفِ صَحَّ به معنی درست است، صحیح است. (۷۶) مُقْتَرِن: قرین (۷۷) کُفو: همتا، نظیر (۷۸) مِری: ستیز و جدال (۷۹) حُلو: شیرین (۸۰) حامِض: ترش (۸۱) داحِض: باطل (۸۲) مرتضی: خشنود، راضی (۸۳) فایِت: از میان رفته، فوت شده (۸۴) سَقام: بیماری (۸۵) چاشنی: مقداری اندک از خوراک که برای مزّه کردن بچشند، در اینجا به معنی لذّت و حلاوت است. (۸۶) لذّتگیر: گیرندهٔ لذّت و خوشی، جذبکنندهٔ لذّت و خوشی. (۸۷) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن (۸۸) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست. (۸۹) گبر: کافر (۹۰) صُنع: آفرینش (۹۱) مصنوع: آفریده، مخلوق (۹۲) یزدانِ فرد: خداوند یکتا (۹۳) مَظهَر: محلِ ظهور، جای آشکار شدن (۹۴) نامی: نموّ کننده، گیاه (۹۵) ریاض: جمعِ روضه، باغها (۹۶) حُسنِ رَبّانی: جمالِ الهی (۹۷) اِسْپَه: مخفّفِ اسپاه، سپاه، لشکر (۹۸) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند (۹۹) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه (۱۰۰) حَدید: آهن (۱۰۱) تگ: ته و بُن (۱۰۲) فَتیٰ: جوان، جوانمرد (۱۰۳) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره (۱۰۴) نَفَخْتُ: دمیدم (۱۰۵) حَبر: دانشمند، دانا (۱۰۶) سَنی: رفیع، بلند مرتبه (۱۰۷) رُدُّوا لَعادوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوباره به آنچه که از آن نهی شدهاند، بازگردند. (۱۰۸) مُبدِل: بَدَلکننده، تغییردهنده (۱۰۹) داد: عطا، بخشش (۱۱۰) لُب: خالص و برگزیده از هر چیزی. مغز، مغز چیزی (۱۱۱) اَچی: برادر (۱۱۲) تابه: ماهیتابه (۱۱۳) خایَش: از مصدر خاییدن، یعنی جویدن (۱۱۴) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند. (۱۱۵) سَگساره: سگطبع (۱۱۶) انگاز: دستافزار، آلت (۱۱۷) نبیذ: شراب (۱۱۸) شکوفه: استفراغ (۱۱۹) دُمَّل: آبسه، زخم (۱۲۰) شکوفه: استفراغ، قی کردن (۱۲۱) صُداع: سردرد (۱۲۲) هِلَد: از مصدرِ هلیدن به معنی گذاشتن، اجازه دادن، فروگذاشتن (۱۲۳) وادی: بیابان (۱۲۴) مهجور: دورافتاده (۱۲۵) عَیّاره: مؤنث عَیّار، زن فریبنده و حیلهباز (۱۲۶) دامن داشتن: کنایه از توانگر بودن و ثروت داشتن (۱۲۷) دست در دامن زدن: یاری خواستن، متو

برنامه شماره ۹۹۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۱۳ فوریه ۲۰۲۴ - ۲۵ بهمن ۱۴۰۲برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۹۹۷ بر روی این لینک کلیک کنید