Interpretations of Rumi's poems in Farsi and English under Ganj e Hozour (Tresure of Presence)
Listeners of Ganj e Hozour Programs that love the show mention: life, ganj e.
The Ganj e Hozour Programs podcast is a truly incredible and captivating show that brings immense joy and enlightenment to its listeners. Hosted with great grace and charisma, the program is a must-listen for anyone seeking spiritual growth and introspection.
One of the best aspects of this podcast is its ability to delve deep into profound topics and explore them from various perspectives. The host's expertise in spirituality is evident in the way they guide discussions and offer valuable insights. Whether it's exploring the meaning of life, discussing ancient wisdom teachings, or delving into the mysteries of the universe, each episode leaves you feeling inspired and enlightened.
Another notable aspect of The Ganj e Hozour Programs podcast is its guests. The host brings on a diverse range of experts, scholars, and spiritual leaders who offer unique perspectives on spirituality and personal growth. Their engaging conversations provide a wealth of knowledge and open up new avenues for self-reflection.
Furthermore, the production quality of this podcast is top-notch. The audio is crisp and clear, allowing listeners to fully immerse themselves in each episode. The pacing of the show is also well-balanced, ensuring that there are no dull moments or unnecessary digressions.
However, despite its many strengths, there are some aspects that could be improved upon. Occasionally, some episodes may feel overly dense or complex for listeners who are new to spirituality or unfamiliar with certain concepts. It would be beneficial to provide more context or explanations during these discussions to ensure everyone can fully grasp the ideas being presented.
In conclusion, The Ganj e Hozour Programs podcast is an exceptional show that offers profound spiritual insights and inspiration. With its diverse range of topics, expert guests, and impeccable production quality, it has truly established itself as a leader in the realm of spiritual podcasts. Despite minor areas for improvement in terms of accessibility for beginners, this podcast remains an invaluable resource for anyone seeking personal growth and enlightenment.

برنامه شماره ۱۰۰۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۱۱ ژوئن ۲۰۲۴ - ۲۳ خرداد ۱۴۰۳.برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۰۷ بر روی این لینک کلیک کنیدبرای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید. متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید) متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید) تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت) تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶رَوَم به حُجرهٔ خیّاطِ عاشقان، فردامنِ درازقَبا با هزار گَز(۱) سودا(۲)بِبُرَّدت ز یزید و بِدوزَدَت بر زیدبدین یکی کُنَدَت جُفت و، ز آن دگر عَذْرا(۳)بِدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمرزِهی بَریشَم(۴) و بَخیه، زِهی یدِ بَیْضا(۵)چو دل، تمام نهادی، ز هَجْر(۶) بشکافدبه زخمِ نادره(۷) مِقراضِ(۸) «اِهْبِطُوا مِنْها»(۹)*ز جمع کردن و تفریقِ او شدم حیرانبه ثبت و محو(۱۰)، چو تلوینِ(۱۱) خاطرِ شیدا(۱۲)**دل است تختهٔ پُر خاک، او مهندسِ دلزِهی رُسوم و رُقوم(۱۳) و حقایق و اَسماتو را چو در دِگَری ضرب کرد همچو عددز ضربِ خود چه نتیجه همیکُنَد پیدا؟چو ضرب دیدی، اکنون بیا و قِسمت(۱۴) بینکه قطرهای را چون بخش کرد در دریابه جبر(۱۵)، جملهٔ اضداد را مقابله(۱۶) کردخَمُش که فکر دراِشکست، ز این عجایبها* قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۸«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا ۖ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ»«گفتيم: همه از بهشت فرو شويد؛ پس اگر از جانب من راهنمايى برايتان آمد، بر آنها كه از راهنمايى من پيروى كنند بيمى نخواهد بود و خود اندوهناک نمىشوند.»** قرآن کریم، سورهٔ رعد (۱۳)، آیهٔ ۳۹«يَمْحُو اللَّـهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ ۖ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ»«خدا هر چه را بخواهد محو يا اثبات مىكند و امالكتاب نزد اوست.»(۱) گَز: مقیاس طول، معادل ذَرْع(۲) سودا: عشق، هوا و هوس، آرزو و خواسته(۳) عَذْرا: عَذْراء، دوشیزه، تنها و جدا(۴) بَریشَم: ابریشَم، نخ بخیه(۵) یدِ بَیْضا: معجزهٔ موسیٰ(ع)(۶) هَجْر: جدایی(۷) نادره: کمیاب، استثنایی(۸) مِقراض: قیچی(۹) اِهْبِطُوا مِنْها: فرود آیید از آن جایگاه، اشاره به آیهٔ ۳۸ سورهٔ بقره (۲).(۱۰) ثبت و محو: برگرفته از اصطلاح قرآنی محو و اثبات، اشاره به آیهٔ ۳۹ سورهٔ رعد (۱۳).(۱۱) تلوین: رنگ به رنگ کردن(۱۲) شیدا: پریشان، آشفته، عاشق(۱۳) رُقوم: جمعِ رَقَم(۱۴) قِسمت: بخش کردن، تقسیم نمودن(۱۵-۱۶) جبر و مقابله: یکی از علوم ریاضی که در آن، حروف و نشانهها جایگزین اعداد و ارقام میشود.-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶رَوَم به حُجرهٔ خیّاطِ عاشقان، فردامنِ درازقَبا با هزار گَز سودامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۴صورتی را چون به دل ره میدهنداز ندامت آخرش دَه میدهندمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۶۸چون تو جُزوِ عالمَی هر چون بُوی(۱۷)کُلّ را بر وصفِ خود بینی غَوی(۱۸)گر تو برگردی و برگردد سَرَتخانه را گَردنده بیند مَنظرت(۱۷) بُوی: باشی(۱۸) غَوی: گمراه-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۳۴لاجَرَم سرگشته گشتیم از ضَلال(۱۹)چون حقیقت شد نهان، پیدا خیال(۱۹) ضَلال: گمراهی-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۹۴۴ آن رهی که بارها تو رفتهایبیقلاووز(۲۰)، اندر آن آشفتهای پس رهی را که ندیدستی تو هیچهین مرو تنها، ز رهبر سَر مپیچگر نباشد سایهٔ او بر تو گول(۲۱)پس تو را سرگشته دارد بانگِ غول(۲۰) قلاووز: پیشاهنگ، راهنما(۲۱) گُول: نادان، احمق-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۱آن هنرها گردنِ ما را ببستزآن مَناصِب سرنگونساریم و پست آن هنر فی جیدِنا حَبْلٌ مَسَدروزِ مُردن نیست زآن فنها مددقرآن کریم، سورهٔ لهب (۱۱۱)، آیهٔ ۵«فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ»«و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»جز همان خاصیّتِ آن خوشحواسکه به شب بُد چشمِ او سلطانشناسمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶گفت: نامت چیست؟ برگو بیدهانگفت: خَرّوب است ای شاهِ جهانگفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟گفت: من رُستَم(۲۲)، مکان ویران شودمن که خَرّوبم، خرابِ منزلمهادمِ(۲۳) بنیادِ این آب و گِلم(۲۲) رُستَن: روییدن(۲۳) هادِم: ویران کننده، نابود کننده-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۰چون زِ زنده مُرده بیرون میکُنَدنَفْسِ زنده سویِ مرگی میتَنَدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۱۶بلکه اغلب رنجها را چاره هستچون به جِدّ جویی، بیاید آن بهدستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶پس عدوِّ جانِ صَرّاف(۲۴) است قلب(۲۵)دشمنِ درویش که بْوَد غیرِ کَلْب(۲۶)؟(۲۴) صَرّاف: کسی که پولها را تبدیل میکند؛ کسی که سکّههای تقلّبی را از سکّههای حقیقی بازمیشناسد.(۲۵) قلب: تقلّبی(۲۶) کَلْب: سگ-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۷هرچه اندیشی، پذیرایِ فناستآنکه در اندیشه نآید، آن خداستمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۰۶آدمی دید است و باقی پوست استدیدْ آن است آن، که دیدِ دوست استچونکه دیدِ دوست نَبْوَد کور بِهْدوستْ کو باقی نباشد، دور بِهْمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مراکه زِ وَهمِ دارم است این صد عَنا(۲۷)(۲۷) عَنا: رنج-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۲۸عاشقِ حالی، نه عاشق بر مَنیبر امیدِ حال بر من میتَنیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۸۰تا دلبرِ خویش را نبینیمجُز در تَکِ خونِ دل نَشینیمما بِهْ نَشَویم از نصیحتچون گمرهِ عشقِ آن بهینیممولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۱با سُلیمان، پای در دریا بِنِهتا چو داود آب، سازد صد زِرِه آن سُلیمان، پیشِ جمله حاضرستلیک غیرت چشمبند و، ساحرست تا ز جهل و، خوابناکیّ و، فضولاو به پیشِ ما و، ما از وِی مَلول(۲۸)تشنه را دردِ سر آرَد بانگِ رعدچون نداند کو کشانَد ابرِ سعد چشمِ او ماندهست در جویِ روانبیخبر از ذوقِ آبِ آسمان مَرْکبِ(۲۹) هِمّت سویِ اسباب رانداز مُسَبِّب لاجَرَم(۳۰) محروم ماندآنکه بیند او مُسَبِّب را عیان(۳۱)کِی نَهَد دل بر سببهایِ جهان؟(۲۸) مَلول: افسرده، اندوهگین(۲۹) مَرْکب: وسیلهٔ نقلیه(۳۰) لاجَرَم: به ناچار(۳۱) عیان: آشکارا-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۴۵عقلِ جُزوی، گاه چیره، گَه نگونعقلِ کلّی، ایمن از رَیْبُ الْـمَنون(۳۲)(۳۲) رَیْبُ الْـمَنون: حوادثِ ناگوار روزگار-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۰۹عقلِ کل را گفت: ما زاغَالْبَصَرعقلِ جزوی میکند هر سو نظرعقلِ مازاغ است نورِ خاصگانعقلِ زاغ استادِ گورِ مردگانجان که او دنبالۀ زاغان پَرَدزاغ، او را سوی گورستان بَرَدقرآن کریم، سورهٔ نجم (۵۳)، آیهٔ ۱۷«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ.»«چشم خطا نكرد و از حد درنگذشت.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۲۰جمله قرآن هست در قطعِ سببعِزِّ(۳۳) درویش و، هلاکِ بولهب(۳۳) عِزّ: عزیز شدن، ارجمند شدن، ارجمندی-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۱۳چشمبندِ خلق، جز اسباب نیست هر که لرزد بر سبب، ز اصحاب نیستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۹ای یَرانٰا! لٰا نَراهُ روز و شبچشمبَندِ ما شده دیدِ سبب ای خدایی که روز و شب ما را میبینی و ما تو را نمیبینیم، اصولاً سببسازی ذهنی چشممان را بسته است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۶مَرْکبِ(۳۴) هِمّت سویِ اسباب رانداز مُسَبِّب لاجَرَم(۳۵) محروم ماندآنکه بیند او مُسَبِّب را عیانکِی نَهَد دل بر سببهایِ جهان؟(۳۴) مَرْکب: وسیلهٔ نقلیه(۳۵) لاجَرَم: به ناچار-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۰۸کار آن کار است، ای مشتاقِ مستکاندر آن کار، اَر رسد مرگت خوش استمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۱کار آن دارد که پیش از تن بُدهستبگذر از اینها که نو حادِث(۳۶) شدهستکارْ عارف راست، کو نه اَحول(۳۷) استچشمِ او بر کِشتهای اوّل است(۳۶) حادِث: تازه پدیدهآمده، جدید، نو(۳۷) اَحْوَل: لوچ، دوبین-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰من سبب را ننگرم، کآن حادِث(۳۸) استزآنکه حادث، حادِثی را باعث استلطفِ سابق را نِظاره میکنمهرچه آن حادِث، دوپاره میکنم(۳۸) حادث: تازهپدیدآمده، جدید، نو-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۱۴در تو هست اخلاقِ آن پیشینیانچون نمیترسی که تو باشی همان؟آن نشانیها همه چون در تو هستچون تو زیشانی، کجا خواهی برست؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۳۶نفی، ضدِّ هست باشد بیشکیتا ز ضِد، ضِد را بدانی اندکیاین زمان جز نفیِ ضِدّ، اعلام نیستاندرین نَشأت(۳۹)، دَمی بیدام نیست(۳۹) نَشأت: آبشخور-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۹۰این سخن فرع وجودست و حجابست ز نفیکشفِ چیزی به حجابش نَبُوَد جز مردودمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۸همچو قومِ موسی اندر حَرِّ(۴۰) تیه(۴۱)ماندهیی بر جای، چل سال ای سَفیه(۴۲)میروی هر روز تا شب هَروَله(۴۳)خویش میبینی در اوّل مرحلهنگذری زین بُعدِ سیصد ساله توتا که داری عشقِ آن گوساله تو(۴۰) حَرّ: گرما، حرارت(۴۱) تَیْه: بیابانِ شنزار و بی آب و علف، صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است.(۴۲) سَفیه: نادان، بیخرد(۴۳) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸باد، تُندست و چراغم اَبْتری(۴۴)زو بگیرانم چراغِ دیگری(۴۴) اَبْتَر: ناقص و به دردنخور-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۱۲او نکرد این فهم، پس داد از غِرَر(۴۵)شمعِ فانی را به فانیای دِگر(۴۵) غِرَر: جمع غِرَّه بهمعنی غفلت و بیخبری و غرور-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۴۱آن یکی آمد، زمین را میشکافتابلهی فریاد کرد و برنتافتکاین زمین را از چه ویران میکنیمیشکافی و پریشان میکنی؟گفت: ای ابله برو، بر من مَران(۴۶)تو عمارت از خرابی باز دان(۴۶) بر من مَران: با من مخالفت مكن، عكسِ «با من بران» كه به معنی «با من همراهی و موافقت کن» است.-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۳۴ دامنی پُرخاک، ما چون طفلکاندر نظرْمان خاک همچون زَرِّ کان طفل را با بالِغان نبود مَجالطفل را حق کَی نشانَد با رِجال؟ میوه گر کهنه شود، تا هست خامپخته نبود، غوره گویندش به نامگر شود صد ساله آن خامِ تُرُشطفل و غورهست او بِر هر تیزهُش گرچه باشد مو و ریشِ او سپیدهم در آن طفلیِّ خوف است و امید که رسم؟ یا نارسیده ماندهام؟ای عجب با من کند کَرْم(۴۷) آن کَرَم؟ با چنین ناقابلی و دوریایبخشد این غورهٔ مرا انگوریای؟ نیستم اومیدوار از هیچ سووآن کَرَم میگویدم: لٰا تَیْأَسُوا(۴۸)قرآن کریم، سورهٔ یوسف (۱۲)، آیهٔ ۸۷«يَا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّـهِ ۖ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّـهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ»«اى پسران من، برويد و يوسف و برادرش را بجوييد و از رحمت خدا مأيوس مشويد، زيرا تنها كافران از رحمت خدا مأيوس مىشوند.»دایماً خاقانِ ما کردهست طُو(۴۹)گوشمان را میکشد لٰا تَقْنَطُوا(۵۰) قرآن کریم، سورهٔ زمر (۳۹)، آیهٔ ۵۳«قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّـهِ ۚ إِنَّ اللَّـهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا ۚ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»«بگو: اى بندگان من كه بر زيان خويش اسراف كردهايد، از رحمت خدا مأيوس مشويد. زيرا خدا همه گناهان را مىآمرزد. اوست آمرزنده و مهربان.»گرچه ما زین ناامیدی در گَویم(۵۱)چون صلا زد، دستاندازان(۵۲) رویم(۴۷) کَرْم: درخت انگور، تاک(۴۸) لٰا تَیْأَسُوا: نومید مشو(۴۹) طُو: مخفّفِ طُوی به معنی جشن مهمانی(۵۰) لٰا تَقْنَطُوا: ناامید و مأیوس نشوید.(۵۱) گَوْ: گودال(۵۲) دستْاندازان: در حال دستافشانی، رقصکنان.-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۶۲پس در آ در کارگه، یعنی عدمتا ببینی صُنع(۵۳) و صانع(۵۴) را به هم(۵۳) صُنع: آفرینش(۵۴) صانع: آفریدگار-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۹۰کارگاهِ صُنع حق چون نیستی استپس برونِ کارگه بیقیمتی استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹ننگرم کس را و گر هم بنگرماو بهانه باشد و، تو مَنْظَرم(۵۵)عاشق صُنع توام در شُکر و صبر(۵۶)عاشقِ مصنوع، کی باشم چو گبر(۵۷)؟عاشق صُنعِ(۵۸) خدا با فَر بُوَدعاشقِ مصنوعِ(۵۹) او کافر بُوَد(۵۵) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن(۵۶) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست.(۵۷) گَبر: کافر(۵۸) صُنع: آفرینش(۵۹) مصنوع: آفریده، مخلوق-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹ای مرغ آسمانی، آمد گهِ پریدنوی آهوی معانی، آمد گهِ چریدنای عاشقِ جَریده(۶۰)، بر عاشقان گُزیدهبگذر ز آفریده، بنگر در آفریدنآمد تو را فتوحی(۶۱)، روحی چگونه روحیکو چون خیال داند در دیدهها دویدن(۶۰) جَریده: یگانه، تنها(۶۱) فتوح: گشایش-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۳۷چارهٔ آن دل عطای مُبدِلیست(۶۲)دادِ او را قابلیّت(۶۳) شرط نیست بلکه شرط ِقابلیّت دادِ(۶۴) اوستداد، لُبّ(۶۵) و قابلیّت هست پوست(۶۲) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۶۳) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۶۴) داد: عطا، بخشش(۶۵) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمنَحْوَهُ هذا الَّذی لَمْ یَنْهَکُمدر هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۴گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُمحَیْثُ ماٰکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْگرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُم آشنایی با او (از جنس او بودن) را به حرکت در آر. به این آیه قرآن توجه کن که می گوید: در هر جا که هستی رو به او کن.قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۴۴«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّـهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ» «نگريستنت را به اطراف آسمان مىبينيم. تو را به سوى قبلهاى كه مىپسندى مىگردانيم. پس روى به جانب مسجدالحرام كن. و هر جا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مىدانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بوده است. و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست.»چون خَری در گِل فتد از گامِ تیزدَم به دَم جُنبد برایِ عزمِ خیزجای را هموار نَکْند بهرِ باشدانَد او که نیست آن جایِ معاشحسِّ تو از حسِّ خر کمتر بُدهستکه دلِ تو زین وَحَلها(۶۶) بَر نَجَستدر وَحَل تأویلِ(۶۷) رُخصَت میکُنیچون نمیخواهی کز آن دل بَر کَنیکین روا باشد مرا، من مُضْطَرم(۶۸)حق نگیرد عاجزی را، از کَرَمخود گرفتستت، تو چون کفتارِ کُوراین گرفتن را نبینی از غُرور(۶۶) وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بماند.(۶۷) تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی.(۶۸) مُضْطَر: بیچاره، درمانده-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۱با سُلیمان، پای در دریا بِنِهتا چو داود آب، سازد صد زِرِهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۳۷منگر اندر نقشِ زشت و خوبِ خویشبنگر اندر عشق و، در مطلوبِ خویشمنگر آن که تو حقیری یا ضعیفبنگر اندر همّتِ خود ای شریفتو به هر حالی که باشی میطلبآب میجو دایماً ای خشکلبمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۸۰لنگ و لوک(۶۹) و خَفتهشکل(۷۰) و بیادبسوی او میغیژ(۷۱) و، او را میطلب(۶۹) لوک: آنكه از شدّتِ ضعف و سستی، عاجزی و زبونی، به زانو و دست راه رود.(۷۰) خَفته: خمیده(۷۱) غیژیدن: مانند کودکان چهار دست و پا راه رفتن-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۶۶ای بسا سرمستِ نار و نارجوخویشتن را نورِ مطلق داند اوجز مگر بندهٔ خدا، یا جذبِ حقبا رهش آرَد، بگردانَد ورقتا بداند کآن خیالِ ناریه(۷۲)در طریقت نیست اِلّا عاریه(۷۳)(۷۲) نارِیه: آتشین(۷۳) عاریه: قرضی-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۲۶ «مثالِ عالَمِ هستِ نیستنما، و عالَمِ نیستِ هستنما»نیست را بنمود هست و محتشم(۷۴)هست را بنمود بر شکلِ عدمبحر را پوشید و کف کرد آشکارباد را پوشید و، بنمودت غبارچون مَنارهٔ خاک پیچان در هواخاک از خود چون برآید بر عُلا(۷۵)؟خاک را بینی به بالا ای علیل(۷۶)باد را نی، جز به تعریفِ دلیل کف همی بینی روانه هر طرفکفّ بیدریا ندارد مُنصَرف(۷۷) کف به حس بینیّ و، دریا از دلیلفکرْ پنهان، آشکارا قال و قیل(۷۴) محتشم: باحشمت(۷۵) عُلا: رفعت، بلندی(۷۶) عَلیل: بیمار(۷۷) مُنصَرف: انصراف و گشتن، حرکت-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۱۹آفتابی در سخن آمد که خیزکه برآمد روز بَرجه کم ستیزتو بگویی: آفتابا کو گواه؟گویدت: ای کور از حق دیده خواهروزِ روشن، هر که او جوید چراغعینِ جُستن، کوریَش دارد بَلاغ(۷۸)(۷۸) بَلاغ: دلالت-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۳۲نفی را اثبات میپنداشتیمدیدهٔ معدومبینی داشتیم دیدهیی کاندر نُعاسی(۷۹) شد پدیدکَی توانَد جز خیال و نیست دید؟ لاجَرَم سرگشته گشتیم از ضَلال(۸۰)چون حقیقت شد نهان، پیدا خیالاین عدم را چون نشاند اندر نظر؟چون نهان کرد آن حقیقت از بصر؟آفرین ای اوستادِ سِحربافکه نمودی مُعرِضان را دُرد(۸۱)، صافساحران مهتاب پیمایند زودپیشِ بازرگان و، زر گیرند سودسیم(۸۲) بربایند زین گون پیچ پیچسیم از کف رفته و کرباس(۸۳) هیچ این جهان جادوست، ما آن تاجریمکه ازو مهتابِ پیموده خریمگَز کند(۸۴) کرباس، پانصد گز، شتابساحرانه او ز نورِ ماهتابچون سِتد او سیمِ عمرت، ای رَهی(۸۵)سیم شد، کرباس نی، کیسه تهیقُلْ(۸۶) اَعُوذَت(۸۷) خوانْد باید کِای اَحَدهین ز نَفّاثات(۸۸)، افغان وَز عُقَد(۸۹) در اینصورت باید سوره قُل اَعوذُ را بخوانی و بگویی که ای خداوندِ یگانه، به فریاد رس از دست این دمندگان و این گرهها.میدمند اندر گِرِه آن ساحراتاَلْغیاث(۹۰) اَلْـمُستغاث(۹۱) از بُرد و ماتآن زنان جادوگر در گرههای افسون میدمند. ای خداوندِ دادرس به فریادم رس از غلبهٔ دنیا و مقهور شدنم به دستِ دنیا.لیک برخوان از زبانِ فعل نیزکه زبانِ قول سُست است ای عزیزقرآن کریم، سورهٔ فلق(۱۱۳)، آیات ۱ تا ۵«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ»«بگو: به پروردگار صبحگاه پناه مىبرم،»«مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ»«از شر آنچه بيافريده است،»«وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ»«و از شر شب چون درآيد،»«وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ»«و از شر جادوگرانى كه در گرهها افسون مىدمند،»«وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ»«از شر حسود چون رشک مىورزد.»در زمانه مر تو را سه همرهندآن یکی وافی و این دو غَدرمند(۹۲)آن یکی یاران و، دیگر رخت و مالوآن سَوُم وافیست، آن حُسنُ الْفِعال(۹۳)مال نآید با تو بیرون از قصوریار آید، لیک آید تا به گورچون تو را روزِ اَجَل آید به پیشیار گوید از زبانِ حالِ خویش تا بدینجا بیش همره نیستمبر سرِ گورت زمانی بیستم فعلِ تو وافیست(۹۴)، زو کُن مُلْتَحَد(۹۵)که درآید با تو در قعرِ لَحَدحدیث«لٰابُدَّ مِنْ قَرینٍ یُدْفَنُ مَعَکَ وَ هُوَ حَیٌ وَ تُدْفَنُ مَعهُ وَ اَنْتَ مَیَّتٌ اِنْ کٰانَ کَریماً اَکْرَمَکَ وَ اِنْ کٰانَ لَئیماً اَسْلَمَکَ وَ ذٰلِکَ الْقَرینُ عَمَلُکَ فَاَصْلِحْهُ مَا اسْتَطَعْتَ»«ناگزیر تو را همنشینی است که با تو به گور شود در حالی که زنده است. و تو با او به گور شوی در حالی که تو مُردهای. اگر آن همنشین بزرگوار باشد تو را بزرگ دارد، و اگر فرومایه باشد تو را خوار کند. و آن همنشین، عمل توست. پس تا میتوانی عملت را اصلاح کن.»پس پیمبر گفت: بهرِ این طریقباوفاتر از عمل نَبْوَد رفیق گر بود نیکو، ابد یارت شودور بود بَد، در لحد مارت شود این عمل، وین کسب، در راهِ سَداد(۹۶)کَی توان کرد ای پدر بیاوستاد؟دُونترین کسبی که در عالَم رودهیچ بیارشادِ استادی بود؟ اوّلش علمست، آنگاهی عملتا دهد بَر(۹۷)، بعدِ مهلت یا اَجَل(۷۹) نُعاس: چُرت، در اینجا مطلقاً به معنی خواب.(۸۰) ضَلال: گمراهی(۸۱) دُرد: لِردِ شراب، آنچه که تهنشین میشود.(۸۲) سیم: نقره، در اینجا مراد پول و سرمایه است.(۸۳) کرباس: نوعی پارچه(۸۴) گَز کُنَد: اندازه بگیرد، به اصطلاح مِتر کند.(۸۵) رَهی: روندهٔ راهِ حق(۸۶) قُلْ: بگو(۸۷) اَعُوذُ: پناه میبرم(۸۸) نَفّاثات: بسیار دمنده(۸۹) عُقَد: گرهها(۹۰) اَلْغیاث: کمک، یاری، فریادرسی(۹۱) اَلْـمُستغاث: فریادرس، کسی که به فریاد درماندگان رسد.(۹۲) غَدْرمند: فريبكار(۹۳) حُسْنُ الْفِعال: اعمالِ نيک(۹۴) وافی: وفاکننده، وفادار(۹۵) مُلْتَحَد: پناهگاه(۹۶) سَداد: راستی و درستی(۹۷) بَر: میوه-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۱پس لباسِ کبر بیرون کن ز تنمَلبسِ(۹۸) ذُل(۹۹) پوش در آموختن علمآموزی، طریقش قولی استحِرفَتآموزی، طریقش فعلی است فقر خواهی آن به صحبت قایم استنه زبانت کار میآید، نه دستدانشِ آن را، ستاند جان ز جاننه ز راهِ دفتر و، نه از زبان در دلِ سالک اگر هست آن رُموزرمزدانی نیست سالک را هنوز تا دلش را شرحِ آن سازد ضیاپس اَلَمْ نَشْرَحْ بفرماید خداقرآن کریم، سورهٔ انشراح (۹۴)، آیات ۱ تا ۳«أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ. وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ. الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ.»«آيا سينهات را برايت نگشوديم؟ و بار گرانَت را از پشتت برنداشتيم؟ بارى كه بر پشتِ تو سنگينى مىكرد؟»که درونِ سینه شرحت دادهایمشرح اندر سینهات بنهادهایم تو هنوز از خارج آن را طالبی؟مَحْلَبی(۱۰۰)، از دیگران چون حالِبی(۱۰۱)؟چشمهٔ شیرست در تو، بیکنارتو چرا می شیر جویی از تَغار(۱۰۲)؟مَنفَذی داری به بحر، ای آبگیرننگ دار از آب جُستن از غدیر(۱۰۳)که اَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز؟چون شدی تو شرحجو و کُدیهساز(۱۰۴)؟ در نگر در شرحِ دل در اندرونتا نیاید طعنهٔ لٰاتُبْصِرُونقرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۲۱«وَفِي أَنْفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»«و نيز در وجود خودتان. آيا نمىبينيد؟»قرآن کریم، سورهٔ واقعه (۵۶)، آیهٔ ۸۵«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَلَٰكِنْ لَا تُبْصِرُونَ»«ما از شما به او نزديكتريم ولى شما نمىبينيد.»(۹۸) مَلبس: لباس، جامه(۹۹) ذُل: خواری و انکسار(۱۰۰) مَحْلَب: جای دوشیدن شیر (اسم مکان) و مِحْلَب، ظرفی که در آن شیر بدوشند (اسم آلت).(۱۰۱) حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا به معنی جویندهٔ شیر(۱۰۲) تَغار: ظرف سفالی بزرگی که در آن ماست میریزند.(۱۰۳) غدیر: آبگیر، برکه(۱۰۴) کُدیهساز: گدایی کننده، تکدّی کننده-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶بِبُرَّدت ز یزید و بِدوزَدَت بر زیدبدین یکی کُنَدَت جُفت و، ز آن دگر عَذْرامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵در دلش خورشید چون نوری نشاندپیشش اختر را مقادیری نماندپس بدید او بیحجاب اسرار راسیرِ روحِ مؤمن و کُفّار رامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۰۴ زین کَشِشها ای خدایِ رازدانتو به جذبِ لطفِ خودْمان دِه امان غالبی(۱۰۵) بر جاذبان، ای مشتریشاید ار درماندگان را واخَری(۱۰۵) غالب: چیره-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶بِدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمرزِهی بَریشَم و بَخیه، زِهی یدِ بَیْضامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣١۴۵ذرّهای گر جهدِ تو افزون بُوَددر ترازویِ خدا موزون بُوَدمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٣٢۸۹جمع باید کرد اجزا را به عشقتا شوی خوش چون سمرقند و دمشقجَوجَوی(۱۰۶) چون جمع گردی زاِشتباهپس توان زد بر تو سِکّهٔ پادشاه(۱۰۶) جَوجَو: یکجو یکجو و ذرّهذرّه-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۸۷۹آب، اندر حوض اگر زندانی است باد نَشْفَش(۱۰۷) میکند کَارکانی(۱۰۸) است میرَهانَد، میبَرَد تا معدنش اندک اندک، تا نبینی بُردنش وین نَفَس، جانهایِ ما را همچنان اندک اندک دزدد از حبسِ جهان(۱۰۷) نَشْف: به خود کشیدن و جذب کردن(۱۰۸) ارکانی: منسوب به ارکان. منظور عناصر اربعه (باد و آب و آتش و خاک) است.-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱چون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت استچُونَت قُنُق(۱۰۹) کند که بیا، خَرگَهْ(۱۱۰) اندرآ(۱۰۹) قُنُق: مهمان(۱۱۰) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶چو دل، تمام نهادی، ز هَجْر بشکافدبه زخمِ نادره مِقراضِ «اِهْبِطُوا مِنْها»قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۸«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا ۖ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ»«گفتيم: همه از بهشت فرودآیید؛ پس اگر از جانب من راهنمايى برايتان آمد، بر آنها كه از راهنمايى من پيروى كنند بيمى نخواهد بود و خود اندوهناک نمىشوند.»مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۶۸جُز توکّل جز که تسلیمِ تمامدر غم و راحت همه مکر است و داممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ(۱۱۱) گلوکُلُّ شَیْءٍ مٰاسِوَیالله باطِلُدیدن روی هرکس بجز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هر چیز جز خدا باطل است.قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸«إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ»«و ما بر گردنهايشان تا زنخها غُلها نهاديم، چنان كه سرهايشان به بالاست و پايينآوردن نتوانند.»(۱۱۱) غُلّ: زنجیر-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۲هر که نقصِ خویش را دید و شناختاندر اِستکمالِ(۱۱۲) خود، دو اسبه تاخت(۱۱۳)(۱۱۲) اِستِکمال: به کمال رسانیدن، کمالخواهی(۱۱۳) دواسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶ز جمع کردن و تفریقِ او شدم حیرانبه ثبت و محو، چو تلوینِ خاطرِ شیداقرآن کریم، سورهٔ رعد (۱۳)، آیهٔ ۳۹«يَمْحُو اللَّـهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ ۖ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ»«خدا هر چه را بخواهد محو يا اثبات مىكند و امالكتاب نزد اوست.»مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲حق همی خواهد که تو زاهد شَویتا غَرَض بگذاری و شاهد شَویمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۲منظرِ حق، دل بُوَد در دو سراکه نظر در شاهد آید شاه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۲دِی(۱۱۴) شوی، بینی تو اِخراجِ بهارلیل(۱۱۵) گردی، بینی ایلاجِ(۱۱۶) نهار(۱۱۷)قرآن کریم، سورۀ حج (۲۲)، آیۀ ۶۱«ذَٰلِكَ بِأَنَّ الـلَّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ وَأَنَّ اللَّـهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ.»«اين بدآن سبب است كه خدا از شب مىكاهد و به روز مىافزايد و از روز مىكاهد و به شب مىافزايد. و خدا شنوا و بيناست.»(۱۱۴) دِی: زمستان(۱۱۵) لیل: شب(۱۱۶) ایلاج: وارد کردن، درآوردنِ چیزی در چیزِ دیگر(۱۱۷) نهار: روز-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶دل است تختهٔ پُر خاک، او مهندسِ دلزِهی رُسوم و رُقوم و حقایق و اَسمامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۸زین سبب فرمود: استثنا کنید(۱۱۸)گر خدا خواهد به پیمان بر زنیدهر زمان دل را دگر مَیلی دهمهر نَفَس بر دل دگر داغی نهمکُلُّ اَصْباحٍ لَناٰ شَأْنٌ جَدیدکُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحیددر هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطهٔ مشیت من خارج نمیشود.(۱۱۸) استثنا کنید: انشاءالله بگویید، اگر خدا بخواهد بگویید.-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶تو را چو در دِگَری ضرب کرد همچو عددز ضربِ خود چه نتیجه همیکُنَد پیدا؟مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱اوّل و آخِر تویی ما در میانهیچ هیچی که نیاید در بیانهمانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم، ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد. باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۳«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»«اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.»مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۶چو ضرب دیدی، اکنون بیا و قِسمت بینکه قطرهای را چون بخش کرد در دریامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳از خدا غیرِ خدا را خواستنظنِّ افزونیست و، کُلّی کاستن-------------------------مجموع لغات:(۱) گَز: مقیاس طول، معادل ذَرْع(۲) سودا: عشق، هوا و هوس، آرزو و خواسته(۳) عَذْرا: عَذْراء، دوشیزه، تنها و جدا(۴) بَریشَم: ابریشَم، نخ بخیه(۵) یدِ بَیْضا: معجزهٔ موسیٰ(ع)(۶) هَجْر: جدایی(۷) نادره: کمیاب، استثنایی(۸) مِقراض: قیچی(۹) اِهْبِطُوا مِنْها: فرود آیید از آن جایگاه، اشاره به آیهٔ ۳۸ سورهٔ بقره (۲).(۱۰) ثبت و محو: برگرفته از اصطلاح قرآنی محو و اثبات، اشاره به آیهٔ ۳۹ سورهٔ رعد (۱۳).(۱۱) تلوین: رنگ به رنگ کردن(۱۲) شیدا: پریشان، آشفته، عاشق(۱۳) رُقوم: جمعِ رَقَم(۱۴) قِسمت: بخش کردن، تقسیم نمودن(۱۵-۱۶) جبر و مقابله: یکی از علوم ریاضی که در آن، حروف و نشانهها جایگزین اعداد و ارقام میشود.(۱۷) بُوی: باشی(۱۸) غَوی: گمراه(۱۹) ضَلال: گمراهی(۲۰) قلاووز: پیشاهنگ، راهنما(۲۱) گُول: نادان، احمق(۲۲) رُستَن: روییدن(۲۳) هادِم: ویران کننده، نابود کننده(۲۴) صَرّاف: کسی که پولها را تبدیل میکند؛ کسی که سکّههای تقلّبی را از سکّههای حقیقی بازمیشناسد.(۲۵) قلب: تقلّبی(۲۶) کَلْب: سگ(۲۷) عَنا: رنج(۲۸) مَلول: افسرده، اندوهگین(۲۹) مَرْکب: وسیلهٔ نقلیه(۳۰) لاجَرَم: به ناچار(۳۱) عیان: آشکارا(۳۲) رَیْبُ الْـمَنون: حوادثِ ناگوار روزگار(۳۳) عِزّ: عزیز شدن، ارجمند شدن، ارجمندی(۳۴) مَرْکب: وسیلهٔ نقلیه(۳۵) لاجَرَم: به ناچار(۳۶) حادِث: تازه پدیدهآمده، جدید، نو(۳۷) اَحْوَل: لوچ، دوبین(۳۸) حادث: تازهپدیدآمده، جدید، نو(۳۹) نَشأت: آبشخور(۴۰) حَرّ: گرما، حرارت(۴۱) تَیْه: بیابانِ شنزار و بی آب و علف، صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است.(۴۲) سَفیه: نادان، بیخرد(۴۳) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن(۴۴) اَبْتَر: ناقص و به دردنخور(۴۵) غِرَر: جمع غِرَّه بهمعنی غفلت و بیخبری و غرور(۴۶) بر من مَران: با من مخالفت مكن، عكسِ «با من بران» كه به معنی «با من همراهی و موافقت کن» است.(۴۷) کَرْم: درخت انگور، تاک(۴۸) لٰا تَیْأَسُوا: نومید مشو(۴۹) طُو: مخفّفِ طُوی به معنی جشن مهمانی(۵۰) لٰا تَقْنَطُوا: ناامید و مأیوس نشوید.(۵۱) گَوْ: گودال(۵۲) دستْاندازان: در حال دستافشانی، رقصکنان.(۵۳) صُنع: آفرینش(۵۴) صانع: آفریدگار(۵۵) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن(۵۶) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست.(۵۷) گَبر: کافر(۵۸) صُنع: آفرینش(۵۹) مصنوع: آفریده، مخلوق(۶۰) جَریده: یگانه، تنها(۶۱) فتوح: گشایش(۶۲) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۶۳) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۶۴) داد: عطا، بخشش(۶۵) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی(۶۶) وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بماند.(۶۷) تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی.(۶۸) مُضْطَر: بیچاره، درمانده(۶۹) لوک: آنكه از شدّتِ ضعف و سستی، عاجزی و زبونی، به زانو و دست راه رود.(۷۰) خَفته: خمیده(۷۱) غیژیدن: مانند کودکان چهار دست و پا راه رفتن(۷۲) نارِیه: آتشین(۷۳) عاریه: قرضی(۷۴) محتشم: باحشمت(۷۵) عُلا: رفعت، بلندی(۷۶) عَلیل: بیمار(۷۷) مُنصَرف: انصراف و گشتن، حرکت(۷۸) بَلاغ: دلالت(۷۹) نُعاس: چُرت، در اینجا مطلقاً به معنی خواب.(۸۰) ضَلال: گمراهی(۸۱) دُرد: لِردِ شراب، آنچه که تهنشین میشود.(۸۲) سیم: نقره، در اینجا مراد پول و سرمایه است.(۸۳) کرباس: نوعی پارچه(۸۴) گَز کُنَد: اندازه بگیرد، به اصطلاح مِتر کند.(۸۵) رَهی: روندهٔ راهِ حق(۸۶) قُلْ: بگو(۸۷) اَعُوذُ: پناه میبرم(۸۸) نَفّاثات: بسیار دمنده(۸۹) عُقَد: گرهها(۹۰) اَلْغیاث: کمک، یاری، فریادرسی(۹۱) اَلْـمُستغاث: فریادرس، کسی که به فریاد درماندگان رسد.(۹۲) غَدْرمند: فريبكار(۹۳) حُسْنُ الْفِعال: اعمالِ نيک(۹۴) وافی: وفاکننده، وفادار(۹۵) مُلْتَحَد: پناهگاه(۹۶) سَداد: راستی و درستی(۹۷) بَر: میوه(۹۸) مَلبس: لباس، جامه(۹۹) ذُل: خواری و انکسار(۱۰۰) مَحْلَب: جای دوشیدن شیر (اسم مکان) و مِحْلَب، ظرفی که در آن شیر بدوشند (اسم آلت).(۱۰۱) حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا به معنی جویندهٔ شیر(۱۰۲) تَغار: ظرف سفالی بزرگی که در آن ماست میریزند.(۱۰۳) غدیر: آبگیر، برکه(۱۰۴) کُدیهساز: گدایی کننده، تکدّی کننده(۱۰۵) غالب: چیره(۱۰۶) جَوجَو: یکجو یکجو و ذرّهذرّه(۱۰۷) نَشْف: به خود کشیدن و جذب کردن(۱۰۸) ارکانی: منسوب به ارکان. منظور عناصر اربعه (باد و آب و آتش و خاک) است.(۱۰۹) قُنُق: مهمان(۱۱۰) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده(۱۱۱) غُلّ: زنجیر(۱۱۲) اِستِکمال: به کمال رسانیدن، کمالخواهی(۱۱۳) دواسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن(۱۱۴) دِی: زمستان(۱۱۵) لیل: شب(۱۱۶) ایلاج: وارد کردن، درآوردنِ چیزی در چیزِ دیگر(۱۱۷) نهار: روز(۱۱۸) استثنا کنید: انشاءالله بگویید، اگر خدا بخواهد بگویید.

برنامه شماره ۱۰۰۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۲۸ مِی ۲۰۲۴ - ۹ خرداد ۱۴۰۳برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۰۶ بر روی این لینک کلیک کنید.برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتیخوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویریبرای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱شب رفت و هم تمام نشد ماجَرایِ ماناچار، گفتنیست تمامیِّ ماجَراوالله ز دَوْرِ آدم، تا روزِ رستخیزکوتَه نگشت و، هم نشود این دِرازنا(۱)امّا چُنین نماید کاینک تمام شدچون تُرک گوید: «اِشْپو»(۲)، مردِ رونده رااِشپویِ تُرک چیست؟ که نزدیکِ منزلیتا گرمی و جَلادت(۳) و قوّت دهد تو راچون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت استچُونَت قُنُق(۴) کند که بیا، خَرگَهْ(۵) اندرآصاحبمُروَّتیست که جانَش دریغ نیستلیکن گَرَت بگیرد، ماندی در ابتلابر تُرک، ظنِّ بد مَبَر و مُتّهم مکنمَسْتیز(۶) همچو هندو، بشتاب هَمْرَها(۷)کآنجا در آتش است سه نعل(۸)، از برای توو آنجا به گوشِ(۹) توست دلِ خویش و اَقرِبا(۱۰)نگذارد اشتیاقِ کریمان که آبِ خوشاندر گلوی تو رَوَد ای یارِ باوفاگر در عسل نشینی، تلخت کنند زودور با وفا تو جُفت شوی، گردد آن جفاخاموش باش و راه رو و این، یقین بدانسرگشته دارد آبِ غریبی(۱۱)، چو آسیا(۱) دِرازنا: درازا، طول(۲) اِشْپو: این، از اَدَوات اشاره در زبان تُرکی(۳) جَلادت: جَلادَة، چابکی و نیرومندی(۴) قُنُق: مهمان(۵) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده(۶) مَسْتیز: ستیزه مکن(۷) هَمْرَها: ای همراه و همطریق(۸) نعل در آتش: کنایه از بیقراری و بیتابی در محبّت است، کسی را بیقرار کردن.(۹) گوش: انتظار(۱۰) اَقرِبا: جمعِ قریب، بستگان، خویشان(۱۱) غریبی: غربت، دور از وطن بودن-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱شب رفت و هم تمام نشد ماجَرایِ ماناچار، گفتنیست تمامیِّ ماجَراوالله ز دَوْرِ آدم، تا روزِ رستخیزکوتَه نگشت و، هم نشود این دِرازنامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۹۶آفتابی خویش را ذرّه نمودو اندک اندک، رویِ خود را برگشودجُملۀ ذرّات در وی محو شدعالَم از وی مست گشت و، صَحْو(۱۲) شد(۱۲) صَحْو: محو و فانی-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۷۹۸در دو چشمِ من نشین، ای آنکه از من منتریتا قمر را وانمایم کز قمر روشنتریاندر آ در باغ، تا ناموسِ گلشن بِشکَنَدزآنکه از صد باغ و گلشن خوشتر و گلشنتریتا که سرو از شرمِ قدَّت قدِّ خود پنهان کُنَدتا زبان اندرکشد سوسن که تو سوسنتریمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۳۰پوزبندِ وسوسه عشق است و بسورنه کِی وسواس را بسته است کَس؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۸همچو قومِ موسی اندر حَرِّ(۱۳) تیه(۱۴)ماندهیی بر جای، چل سال ای سَفیه(۱۵)میروی هر روز تا شب هَروَله(۱۶)خویش میبینی در اوّل مرحلهنگذری زین بُعد، سیصد ساله توتا که داری عشقِ آن گوساله توتا خیالِ عِجْل(۱۷) از جانْشان نرفتبُد بر ایشان تَیْه چون گردابِ تَفْت(۱۸)غیرِ این عِجْلی کزو یابیدهایبینهایت لطف و نعمت دیدهایگاوطبعی، زآن نکوییهایِ زفتاز دلت، در عشقِ این گوساله رفتقرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۹۳«… وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ ۚ… .»«... بر اثر كفرشان عشق گوساله در دلشان جاى گرفت… .»باری اکنون تو ز هر جُزوت بپرسصد زبان دارند این اجزایِ خُرس(۱۹)ذکر نعمتهایِ رزّاقِ(۲۰) جهانکه نهان شد آن در اوراقِ(۲۱) زمانروز و شب افسانهجویانی تو چُستجزو جزوِ تو فسانهگویِ توست(۱۳) حَرّ: گرما، حرارت(۱۴) تَیْه: بیابانِ شنزار و بی آب و علف؛ صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است(۱۵) سَفیه: نادان، بیخرد(۱۶) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن(۱۷) عِجْل: گوساله(۱۸) تَفْت: با حرارت، شتابان(۱۹) خُرس: افراد گُنگ و لال(۲۰) رزّاق: روزیدهنده(۲۱) اوراق: صفحات-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵۳گاوِ زرّین بانگ کرد، آخِر چه گفت؟کاحمقان را اینهمه رغبت شگُفتمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۱۰باز گِردِ شمس میگَردم عَجَبهم ز فَرِّ(۲۲) شمس باشد این سببشمس باشد بر سببها مُطَّلِعهم از او حبلِ(۲۳) سببها مُنْقَطِع(۲۴)صد هزاران بار بُبْریدم امیداز که؟ از شمس، این شما باور کنید؟تو مرا باور مکن کز آفتابصبر دارم من و یا ماهی ز آب(۲۲) فَر: شکوه و جلال(۲۳) حبل: ریسمان، طناب(۲۴) مُنْقَطِع: جداشده، بریده-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۱کار، آن دارد که پیش از تن بُدهستبگذر از اینها که نو حادث(۲۵) شدهستکار، عارف راست، کو نه اَحْوَل(۲۶) استچشمِ او بر کِشتهای اوّل است(۲۵) حادِث: تازه پدیدآمده، جدید، نو(۲۶) اَحْوَل: لوچ، دوبین-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰من سبب را ننگرم، کآن حادِث استزآنکه حادث، حادِثی را باعث استلطفِ سابق را نِظاره میکنمهرچه آن حادِث، دوپاره میکنممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۸بهرِ اظهار است این خلقِ جهانتا نمانَد گنجِ حکمتها نهانمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١٩۶٠همچو مُسْتَسقی(۲۷) کز آبش سیر نیستبر هر آنچه یافتی بِاللَّـه مَایستبینهایت حضرت است این بارگاهصدر را بگْذار، صدرِ توست راه(۲۷) مُسْتَسقی: کسی که تشنگی بسیار شدید دارد.-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۸۵رویْ زرد و، پایْ سُست و، دلْ سَبُککو غذایِ وَالسَّما ذاتِ الْحُبُک؟قرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۷«وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الْحُبُكِ»«سوگند به آسمان كه دارای راههاست»آن، غذایِ خاصِگانِ دولت استخوردنِ آن، بیگَلو و آلت استشد غذایِ آفتاب از نورِ عرشمر حسود و دیو را از دودِ فرشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۵۴گفت: اُدْعُوا(۲۸) الله، بی زاری مباشتا بجوشد شیرهای مِهرهاشقرآن کریم، سوره اسراء (۱۷)، آیه ۱۱۰«قُلِ ادْعُوا اللَّهَ …»«بگو: خدا را بخوانید...»هُوی هُویِ باد و شیرافشانِ ابردر غمِ مااَند، یک ساعت تو صبرفِی السَّماءِ رِزْقُکُم نشنیدهیی؟اندرین پستی چه بر چَفْسیدهیی(۲۹)؟مگر نشنیدهای که حق تعالی می فرماید: روزیِ شما در آسمان است؟ پس چرا به این دنیای پست چسبیدهای؟قرآن کریم، سورهٔ الذاریات (۵۱)، آیهٔ ۲۲«وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ»«و رزق شما و هر چه به شما وعده شده در آسمان است.»ترس و نومیدیت دان آوازِ غولمیکَشَد گوشِ تو تا قَعْرِ سُفول(۳۰)هر ندایی که تو را بالا کشیدآن ندا میدان که از بالا رسیدهر ندایی که تو را حرص آوردبانگِ گرگی دان که او مَردُم دَرَد(۲۸) اُدْعُوا: بخوانید(۲۹) چَفْسیدهیی: چسبیدهای(۳۰) سُفول: پستی-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۴جز که عفوِ تو که را دارد سند؟هر که با امر تو بیباکی کند غَفْلَت و گستاخیِ این مُجرِماناز وُفورِ عفوِ توست ای عَفوْلان(۳۱) دایماً غفلت ز گستاخی دَمَدکه بَرَد تعظیم از دیده رَمَد(۳۲)غَفْلت و نِسیانِ بَد آموختهز آتشِ تعظیم گردد سوخته هِیْبَتش بیداری و فِطنت(۳۳) دهدسهو و نسیان از دلش بیرون جَهَد وقتِ غارت خواب نآید خلق راتا بِنَرباید کسی زو دلق(۳۴) راخواب چون در میرمد از بیمِ دلقخوابِ نسیان(۳۵) کِی بُوَد با بیمِ حَلْق؟لٰاتُؤاخِذ اِنْ نَسینا، شد گواهکه بُوَد نسیان به وجهی هم گناه قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۸۶«… رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا…»«… اى پروردگار ما، اگر فراموش كردهايم يا خطايى كردهايم، ما را بازخواست مكن …»زآنکه استکمالِ تعظیم او نکردورنه نسیان در نیاوردی نبرد(۳۱) عَفوْلان: محل عفو و بخشش(۳۲) رَمَد: دردِ چشم(۳۳) فِطنت: زیرکی و هوشیاری(۳۴) دَلق: جامهٔ کهنه، خرقه(۳۵) نسیان: فراموشی-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۶۸جُز توکّل جز که تسلیمِ تمامدر غم و راحت همه مکر است و داممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۶ای رفیقان، راهها را بست یارآهویِ لَنگیم و او شیرِ شکارجز که تسلیم و رضا کو چارهای؟ در کفِ شیرِ نرِ خونخوارهایمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۹ای یَرانٰا! لٰا نَراهُ روز و شبچشمبَندِ ما شده دیدِ سبب ای خدایی که روز و شب ما را میبینی و ما تو را نمیبینیم،اصولاً سببسازی ذهنی چشممان را بسته است.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۳گرچه نسیان لابُد و ناچار بوددر سبب ورزیدن او مختار بود که تَهاوُن(۳۶) کرد در تعظیمهاتا که نسیان زاد یا سهو و خطا همچو مستی، کو جنایتها کندگوید او: معذور بودم من ز خَودگویدش لیکن سبب ای زشتکاراز تو بُد در رفتنِ آن اختیار بیخودی نآمَد به خود، توش خواندیاختیارت خود نشد، توش راندی(۳۶) تَهاوُن: سستی، سهلانگاری-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۰۸چیست تعظیمِ(۳۷) خدا افراشتن؟خویشتن را خوار و خاکی داشتنچیست توحیدِ خدا آموختن؟خویشتن را پیشِ واحد سوختنگر همیخواهی که بفْروزی چو روزهستیِ همچون شبِ خود را بسوز(۳۷) تعظیم: بزرگداشت، به عظمتِ خداوند پی بردن-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٣٢١۴طالب است و غالب(۳۸) است آن کردگارتا ز هستیها بر آرَد او دَمار(۳۸) غالب: چیره، پیروز-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۶گوش را بندد طَمَع از اِستماع(۳۹)چشم را بندد غَرَض(۴۰) از اِطّلاع(۳۹) اِستماع: شنیدن(۴۰) غَرَض: قصد-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۰۹عقلِ کل را گفت: ما زاغَالْبَصَرعقلِ جزوی میکند هر سو نظرقرآن کریم، سورهٔ نجم (۵۳)، آیهٔ ۱۷«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ.»«چشم خطا نكرد و از حد درنگذشت.»عقلِ مازاغ است نورِ خاصگانعقلِ زاغ استادِ گورِ مردگانجان که او دنبالۀ زاغان پَرَدزاغ، او را سوی گورستان بَرَدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١١۴۵عقلِ جُزوی، گاه چیره، گَه نگونعقلِ کلی، ایمن از رَیبُالْـمَنُون(۴۱)(۴۱) رَیبُالْمَنُون: حوادث ناگوار روزگار-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۲۴حُبُّکَ الْاَشْیاء یُعْمیکَ یُصِمّنَفْسُکَ السَّودا جَنَتْ لا تَخْتَصِمعشقِ تو به اشياء تو را كور و كر میکند. با من ستیزه مکن،زیرا نفسِ سیاهکار تو چنین گناهی مرتکب شده است.حدیث«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»«عشقِ تو به اشياء تو را كور و كر میکند.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۶۲ کوری عشقست این کوریِّ منحُبِّ یُعْمی وَ یُصِمّ است ای حَسَنآری اگر من، دچار کوری باشم، آن کوری قطعاً کوری عشق است نه کوری معمولی.ای حَسَن بدان که عشق، موجب کوری و کری عاشق میشود.کورم از غیر خدا، بینا بدومقتضایِ(۴۲) عشق این باشد بگو(۴۲) مقتضا: لازمه، اقتضاشده-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳یار در آخرزمان کرد طَرَبسازییباطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازییجملهٔ عشّاق را یار بدین عِلم کُشتتا نکُند هان و هان، جهلِ تو طنّازییمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۴چون کند دعویِّ خیّاطی خَسیافکنَد در پیشِ او شَه، اطلسیکه بِبُر این را بَغَلطاقِ(۴۳) فراخ(۴۴)زامتحان پیدا شود او را دو شاخ(۴۳) بَغَلطاق: نوعی جامه و لباس گشاد(۴۴) فراخ: وسیع، در اینجا یعنی گشاد-----------مولوی، مثنوی دفتر اوّل، بیت ۹۲۸آنکه او از آسمان باران دهدهم توانَد کو ز رحمت نان دهدمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۴۹خُطوتَیْنی(۴۵) بود این رَه تا وِصالماندهام در رَه ز شَستَت(۴۶) شصت سالاین راه تا وصال به معشوق دو قدم بیشتر فاصله ندارد، درحالیکه من در این راه شصت سال است که از کمند وصال تو دور ماندهام.(۴۵) خُطوتَیْن: دو قدم، دو گام؛ بایزید نیز خُطوتَیْن را اینگونه بیان میکند: هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیبهای خود نهد و یکی بر فرمانهای حق. آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای بدارد.(۴۶) شَست: قلّاب ماهیگیری-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۲۵وگر به خشم رَوی صد هزار سال ز منبه عاقبت به من آیی که منتهات منممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۷۷۴او تو است، امّا نه این تو آن تو استکه در آخِر، واقفِ بیرونشو استتویِ آخِر سویِ تویِ اَوَّلَتآمدهست از بهرِ تَنبیه و صِلَت(۴۷)تویِ تو در دیگری آمد دَفین(۴۸)من غلامِ مَردِ خودبینی چنین(۴۷) صِلَت: پیوند دادن و وصل کردن، به وصال رساندن(۴۸) دَفین: مدفون، دفنشده-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۶۸از هر جهتی تو را بلا دادتا باز کَشَد به بیجهاتتمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ(۴۹) گلوکُلُّ شَیْءٍ مٰاسِوَیالله باطِلُدیدن روی هرکس بجز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هر چیز جز خدا باطل است.قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸«إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ»«و ما بر گردنهايشان تا زنخها غُلها نهاديم، چنان كه سرهايشان به بالاست و پايينآوردن نتوانند.»باطلند و مینمایندم رَشَد(۵۰)زآنکه باطل، باطلان را میکَشَد(۴۹) غُلّ: زنجیر(۵۰) رَشَد: هدایت-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۰۵غالبی(۵۱) بر جاذبان، ای مشتریشاید(۵۲) ار درماندگان را واخَری(۵۱) غالب: چیره، پیروز(۵۲) شاید: شایسته است، سزاوار است-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۴۲قُلْ(۵۳) اَعُوذَت(۵۴) خوانْد باید کِای اَحَدهین ز نَفّاثات(۵۵)، افغان وَز عُقَد(۵۶)در اینصورت باید سوره قُل اَعوذُ را بخوانی و بگویی که ای خداوند یگانه، به فریاد رس از دست این دمندگان و این گرهها.میدمند اندر گِرِه آن ساحراتاَلْغیاث(۵۷) اَلْـمُستغاث(۵۸) از بُرد و ماتآن زنان جادوگر در گرههای افسون میدمند. ای خداوندِ دادرَس به فریادم رَس از غلبهٔ دنیا و مقهور شدنم به دستِ دنیا.لیک برخوان از زبانِ فعل نیزکه زبانِ قول سُست است ای عزیز(۵۳) قُلْ: بگو(۵۴) اَعُوذُ: پناه میبرم(۵۵) نَفّاثات: بسیار دمنده(۵۶) عُقَد: گرهها(۵۷) اَلْغیاث: کمک، فریادرسی(۵۸) اَلْـمُستغاث: فریادرَس، از نامهای خداوند-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۱ آن هنرها گردنِ ما را ببستزآن مَناصِب(۵۹) سرنگونساریم و پست(۵۹) مَناصِب: جمع منصب، درجه، مرتبه، مقام-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۱۹آفتابی در سخن آمد که خیزکه برآمد روز بَرجه کم ستیزتو بگویی: آفتابا کو گواه؟گویدت: ای کور از حق دیده خواهروزِ روشن، هر که او جوید چراغعینِ جُستن، کوریَش دارد بَلاغ(۶۰)ور نمیبینی، گمانی بُردهایکه صباحست و، تو اندر پَردهایکوریِ خود را مکن زین گفت، فاشخامُش و، در انتظارِ فضل باشدر میانِ روز گفتن: روز کو؟خویش رسوا کردن است ای روزجوصبر و خاموشی جَذوبِ(۶۱) رحمت استوین نشان جُستن، نشانِ علّت(۶۲) استاَنصتُوا(۶۳) بپذیر، تا بر جانِ توآید از جانان، جزایِ اَنْصِتُواگر نخواهی نُکس(۶۴)، پیش این طبیببر زمین زن زرّ و سَر را ای لَبیب(۶۵)گفتِ افزون را تو بفروش و، بخربذلِ جان و، بذلِ(۶۶) جاه و، بذلِ زرتا ثنایِ تو بگوید فضلِ هُوکه حسد آرَد فلک بر جاهِ تو(۶۰) بَلاغ: دلالت(۶۱) جَذوب: بسیار جذبکننده(۶۲) علّت: بیماری(۶۳) اَنْصِتُوا: خاموش باشید(۶۴) نُکس: عود کردنِ بیماری(۶۵) لَبیب: خردمند، عاقل(۶۶) بذل: بخشش-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۶۶ای بسا سرمستِ نار و نارجوخویشتن را نورِ مطلق داند اوجز مگر بندهٔ خدا، یا جذبِ حقبا رهش آرَد، بگردانَد ورقتا بداند کآن خیالِ ناریه(۶۷)در طریقت نیست اِلّا عاریه(۶۸)(۶۷) نارِیه: آتشین(۶۸) عاریه: قرضی-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸صد سال اگر گریزی و نایی بُتا، به پیشبَرهَم زنیم کارِ تو را همچو کارِ خویشمگریز که ز چَنبَرِ(۶۹) چَرخَت گذشتنیستگر شیرِ شَرزه(۷۰) باشی، ور سِفله(۷۱) گاومیش(۶۹) چَنبَر: حلقه، هرچیز دایرهمانند(۷۰) شَرزه: خشمگین(۷۱) سِفله: پست، فرومایه-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمنَحْوَهُ هذا الَّذی لَمْ یَنْهَکُمدر هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۱با سُلیمان، پای در دریا بِنِهتا چو داود آب، سازد صد زِرِه آن سُلیمان، پیشِ جمله حاضرستلیک غیرت چشمبند و، ساحرست تا ز جهل و، خوابناکیّ و، فضولاو به پیشِ ما و، ما از وِی مَلولتشنه را دردِ سر آرَد بانگِ رعدچون نداند کو کشاند ابرِ سعد چشمِ او ماندهست در جویِ روانبیخبر از ذوقِ آبِ آسمان مَرْکبِ هِمّت سویِ اسباب رانداز مُسَبِّب لاجَرَم محروم ماندآنکه بیند او مُسَبِّب را عیانکِی نَهَد دل بر سببهایِ جهان؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۳۷چارهٔ آن دل عطای مُبدِلیست(۷۲)دادِ او را قابلیّت(۷۳) شرط نیست بلکه شرط ِقابلیّت دادِ(۷۴) اوستداد، لُبّ(۷۵) و قابلیّت هست پوست(۷۲) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۷۳) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۷۴) داد: عطا، بخشش(۷۵) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۳۷گفته او را من زبان و چشمِ تومن حواس و من رضا و خشمِ تورُو که بییَسْمَع و بییُبصِر(۷۶) تویسِر تُوی، چه جایِ صاحبسِر تُویچون شدی مَن کانَ لِلَه از وَلَه(۷۷)من تو را باشم که کان اللهُ لَهحدیث«مَنْ کانَ لِـلّهَ کانَ اللهُ لَهُ»«هرکه برای خدا باشد، خدا نیز برای اوست.»(۷۶) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند.(۷۷) وَلَه: حیرت-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸باد، تُند است و چراغم اَبْتَری(۷۸)زو بگیرانم چراغِ دیگریتا بُوَد کز هر دو یک وافی(۷۹) شودگر به باد، آن یک چراغ از جا رَوَدهمچو عارف، کز تنِ ناقص چراغشمعِ دل افروخت از بهرِ فراغتا که روزی کاین بمیرد ناگهانپیشِ چشمِ خود نهد او شمعِ جاناو نکرد این فهم، پس داد از غِرَر(۸۰)شمعِ فانی را به فانیّی دِگرقرآن کریم، سورهٔ تحریم (۶۶)، آیهٔ ۸«… يَقُولُونَ رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْ لَنَا إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.»«… اى پروردگار ما، نور ما را براى ما به كمال رسان و ما را بيامرز، كه تو بر هر كارى توانا هستى.»(۷۸) اَبْتَر: ناقص و به دردنخور(۷۹) وافی: بسنده، کافی، وفاکننده به عهد(۸۰) غِرَر: جمع غِرَّه به معنی غفلت و بیخبری و غرور-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۴۰از تبریز شمسِ دین میرسدم چو ماهِ نُوچشم سوی چراغ کن، سوی چراغدان مکنمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱۱جانِ جانهایی تو، جان را برشکنکس تویی، دیگر کسان را برشکنشمسِ تبریز، آفتابی آفتابشمعِ جان و شمعدان را برشکنمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٨٨۶ور تو را شکّی و رَیْبی(۸۱) ره زندتاجرانِ انبیا را کُن سَنَد(۸۱) رَیْب: شک و تردید-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱لبّیک(۸۲) لبّیک ای کَرَم، سودایِ(۸۳) تُست اندر سَرَمز آبِ تو چرخی میزنم مانند چرخِ آسیاهرگز نداند آسیا مقصود گردشهای خودکاستون قوتِ ماست او یا کسب و کار نانبا(۸۴)آبیش گردان میکند، او نیز چرخی میزندحق آب را بسته کند، او هم نمیجنبد ز جا(۸۲) لبّیک: قبول میکنم، امرِ تو را اطاعت میکنم.(۸۳) سودا: خیال، هوی و هوس(۸۴) نانبا: نانوا-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱امّا چُنین نماید کاینک تمام شدچون تُرک گوید: «اِشْپو»، مردِ رونده رااِشپویِ تُرک چیست؟ که نزدیکِ منزلیتا گرمی و جَلادت و قوّت دهد تو رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۷۱گر تو را مادر بترساند ز آبتو مترس و سوی دریا ران شتابحافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۳۲۸همّتم بدرقهٔ راه کن ای طایرِ قدس(۸۵)که دراز است رَهِ مقصد و من نوسفرم(۸۵) طایر قدس: جبرئیل، در اینجا مطلق فرشته-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۸چیزِ دیگر ماند، اما گفتنشبا تو، روحُالْقُدْس گوید بیمَنَشنی، تو گویی هم به گوشِ خویشتننی من و، نی غیرِ من، ای هم تو منحافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۱اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْهاکه عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلهاای ساقی، جام و قَدَح شراب را بِگردان و به من بیآشامان؛ چرا که عشق، در ابتدا آسان جلوه کرد، امّا اکنون مشکلها و موانع پیش آمده است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۹۴آن ز دور، آسان نمایَد، بِهْ نگرکه به آخِر سخت باشد رَه گُذرمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۲ عزم ها و قصدها در ماجَراگاه گاهی راست میآید تو راتا به طَمْعِ(۸۶) آن دلت نیّت کندبارِ دیگر نیّتت را بشکندور به کلّی بیمرادت داشتیدل شدی نومید، اَمَل کی کاشتی؟ور نکاریدی اَمَل(۸۷)، از عوریاشکِی شدی پیدا بر او مَقهوریاش(۸۸)؟عاشقان از بیمرادیِهایِ خویشباخبر گشتند از مولایِ خویشبیمرادی شد قَلاووزِ(۸۹) بهشتحُفَّتِ الْجَنَّة شنو ای خوشسرشتحدیث نبوی«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»«بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.»که مراداتت همه اِشکستهپاستپس کسی باشد که کامِ او، رواست؟(۸۶) طَمْع: زیادهخواهی، حرص، آز(۸۷) اَمَل: آرزو(۸۸) مَقهور: خوار شده، مغلوب(۸۹) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشرو لشکر-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۳ای بسا نازا که گردد آن گناهافگنَد مر بنده را از چشمِ شاهناز کردن خوشتر آید از شِکَرلیک، کم خایَش(۹۰)، که دارد صد خطرایمنآبادست آن راهِ نیازترک نازش گیر و، با آن ره بسازای بسا نازآوری زد پَرّ و بالآخِرُالْـاَمر، آن بر آن کس شد وَبال(۹۱)خوشیِ ناز ار دمی بفْرازَدَت(۹۲)بیم و ترس مُضْمَرَش(۹۳) بگدازدتوین نیاز، ار چه که لاغر میکندصَدر(۹۴) را چون بدرِ انور میکند(۹۰) خایَش: از مصدر خاییدن، یعنی جویدن(۹۱) وَبال: بدبختی(۹۲) بفْرازَدَت: بلندت کند.(۹۳) مُضْمَر: پوشیده و پنهانشده(۹۴) صَدر: سینه، قلب-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۳۰۵نازنینی تو، ولی در حدِّ خویشاَللَّـه اَللَّـه پا مَنهِ از حدّ، بیشگر زنی بر نازنینتر از خَودتدر تگِ هفتمزمین، زیر آرَدَتقصهٔ عاد و ثمود از بهرِ چیست؟تا بدانی کانبیا را نازُکیست(۹۵)(۹۵) نازُکی: زودرنجی، لطافت. در اینجا بهمعنای عزت و ارجمندی-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱چون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت استچُونَت قُنُق کند که بیا، خَرگَهْ اندرآمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۶هر که را دیو از کریمان وا بَرَدبیکسش یابد، سرش را او خَورَدیک بَدَست(۹۶) از جمع رفتن یک زمانمکرِ شیطان باشد، این نیکو بدان(۹۶) بَدَست: وَجب-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲٨یک زمان زین قبله گر ذاهِل(۹۷) شویسُخرهٔ(۹۸) هر قبلهٔ باطل شوی(۹۷) ذاهِل: فراموشکننده، غافل(۹۸) سُخره: ذلیل، موردِمسخره، کارِ بی مزد-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱صاحبمُروَّتیست که جانَش دریغ نیستلیکن گَرَت بگیرد، ماندی در ابتلامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶١۱هرکه اندر کارِ تو شد مرگدوستبر دلِ تو، بیکراهت دوست، اوستمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱خاموش باش و راه رو و این، یقین بدانسرگشته دارد آبِ غریبی، چو آسیامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۸پس برو خاموش باش از انقیاد(۹۹)زیرِ ظِلِّ امرِ شیخ(۱۰۰) و اوستاد ورنه گرچه مستعدّ و قابلیمسخ گردی تو ز لافِ کاملی هم ز استعداد وامانی اگرسرکشی ز استادِ راز و باخبر(۹۹) انقیاد: رام شدن، مطیع شدن، فرمانبرداری(۱۰۰) شیخ: انسانِ کامل-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۸زآن رَهَش دور است تا دیدارِ دوستکاو نجویَد سَر، رئیسیش(۱۰۱) آرزوست(۱۰۱) رئیسی: ریاست-------------------------مجموع لغات:(۱) دِرازنا: درازا، طول(۲) اِشْپو: این، از اَدَوات اشاره در زبان تُرکی(۳) جَلادت: جَلادَة، چابکی و نیرومندی(۴) قُنُق: مهمان(۵) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده(۶) مَسْتیز: ستیزه مکن(۷) هَمْرَها: ای همراه و همطریق(۸) نعل در آتش: کنایه از بیقراری و بیتابی در محبّت است، کسی را بیقرار کردن.(۹) گوش: انتظار(۱۰) اَقرِبا: جمعِ قریب، بستگان، خویشان(۱۱) غریبی: غربت، دور از وطن بودن(۱۲) صَحْو: محو و فانی(۱۳) حَرّ: گرما، حرارت(۱۴) تَیْه: بیابانِ شنزار و بی آب و علف؛ صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است(۱۵) سَفیه: نادان، بیخرد(۱۶) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن(۱۷) عِجْل: گوساله(۱۸) تَفْت: با حرارت، شتابان(۱۹) خُرس: افراد گُنگ و لال(۲۰) رزّاق: روزیدهنده(۲۱) اوراق: صفحات(۲۲) فَر: شکوه و جلال(۲۳) حبل: ریسمان، طناب(۲۴) مُنْقَطِع: جداشده، بریده(۲۵) حادِث: تازه پدیدآمده، جدید، نو(۲۶) اَحْوَل: لوچ، دوبین(۲۷) مُسْتَسقی: کسی که تشنگی بسیار شدید دارد.(۲۸) اُدْعُوا: بخوانید(۲۹) چَفْسیدهیی: چسبیدهای(۳۰) سُفول: پستی(۳۱) عَفوْلان: محل عفو و بخشش(۳۲) رَمَد: دردِ چشم(۳۳) فِطنت: زیرکی و هوشیاری(۳۴) دَلق: جامهٔ کهنه، خرقه(۳۵) نسیان: فراموشی(۳۶) تَهاوُن: سستی، سهلانگاری(۳۷) تعظیم: بزرگداشت، به عظمتِ خداوند پی بردن(۳۸) غالب: چیره، پیروز(۳۹) اِستماع: شنیدن(۴۰) غَرَض: قصد(۴۱) رَیبُالْمَنُون: حوادث ناگوار روزگار(۴۲) مقتضا: لازمه، اقتضاشده(۴۳) بَغَلطاق: نوعی جامه و لباس گشاد(۴۴) فراخ: وسیع، در اینجا یعنی گشاد(۴۵) خُطوتَیْن: دو قدم، دو گام؛ بایزید نیز خُطوتَیْن را اینگونه بیان میکند: هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیبهای خود نهد و یکی بر فرمانهای حق. آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای بدارد.(۴۶) شَست: قلّاب ماهیگیری(۴۷) صِلَت: پیوند دادن و وصل کردن، به وصال رساندن(۴۸) دَفین: مدفون، دفنشده(۴۹) غُلّ: زنجیر(۵۰) رَشَد: هدایت(۵۱) غالب: چیره، پیروز(۵۲) شاید: شایسته است، سزاوار است(۵۳) قُلْ: بگو(۵۴) اَعُوذُ: پناه میبرم(۵۵) نَفّاثات: بسیار دمنده(۵۶) عُقَد: گرهها(۵۷) اَلْغیاث: کمک، فریادرسی(۵۸) اَلْـمُستغاث: فریادرَس، از نامهای خداوند(۵۹) مَناصِب: جمع منصب، درجه، مرتبه، مقام(۶۰) بَلاغ: دلالت(۶۱) جَذوب: بسیار جذبکننده(۶۲) علّت: بیماری(۶۳) اَنْصِتُوا: خاموش باشید(۶۴) نُکس: عود کردنِ بیماری(۶۵) لَبیب: خردمند، عاقل(۶۶) بذل: بخشش(۶۷) نارِیه: آتشین(۶۸) عاریه: قرضی(۶۹) چَنبَر: حلقه، هرچیز دایرهمانند(۷۰) شَرزه: خشمگین(۷۱) سِفله: پست، فرومایه(۷۲) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۷۳) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۷۴) داد: عطا، بخشش(۷۵) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی(۷۶) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند.(۷۷) وَلَه: حیرت(۷۸) اَبْتَر: ناقص و به دردنخور(۷۹) وافی: بسنده، کافی، وفاکننده به عهد(۸۰) غِرَر: جمع غِرَّه به معنی غفلت و بیخبری و غرور(۸۱) رَیْب: شک و تردید(۸۲) لبّیک: قبول میکنم، امرِ تو را اطاعت میکنم.(۸۳) سودا: خیال، هوی و هوس(۸۴) نانبا: نانوا(۸۵) طایر قدس: جبرئیل، در اینجا مطلق فرشته(۸۶) طَمْع: زیادهخواهی، حرص، آز(۸۷) اَمَل: آرزو(۸۸) مَقهور: خوار شده، مغلوب(۸۹) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشرو لشکر(۹۰) خایَش: از مصدر خاییدن، یعنی جویدن(۹۱) وَبال: بدبختی(۹۲) بفْرازَدَت: بلندت کند.(۹۳) مُضْمَر: پوشیده و پنهانشده(۹۴) صَدر: سینه، قلب(۹۵) نازُکی: زودرنجی، لطافت. در اینجا بهمعنای عزت و ارجمندی(۹۶) بَدَست: وَجب(۹۷) ذاهِل: فراموشکننده، غافل(۹۸) سُخره: ذلیل، موردِمسخره، کارِ بی مزد(۹۹) انقیاد: رام شدن، مطیع شدن، فرمانبرداری(۱۰۰) شیخ: انسانِ کامل(۱۰۱) رئیسی: ریاست

برنامه شماره ۱۰۰۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۱۴ مِی ۲۰۲۴ - ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۰۵ بر روی این لینک کلیک کنید.برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتیخوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸صد سال اگر گریزی و نایی بُتا، به پیشبَرهَم زنیم کارِ تو را همچو کارِ خویشمگریز که ز چَنبَرِ(۱) چَرخَت گذشتنیستگر شیرِ شَرزه(۲) باشی، ور سِفله(۳) گاومیشتن دُنبَلیست(۴) بر کتفِ جان برآمدهچون پر شود، تهی شود آخِر ز زخمِ نیشای شاد باطلی که گریزد ز باطلیبر عشقِ حق بچَفسَد(۵) بیصَمغ(۶) و بیسریشگَز میکنند جامهٔ عُمرَت به روز و شبهم آخِر آرَد او را یا روز یا شبیشبیچاره آدمی که زبون است عشق رازَفت(۷) آمد این سوار، بر این اسبِ پشتریش(۸)خاموش باش و در خَمُشی گم شو از وجودکان عشق راست کشتنِ عشّاق دین و کیش(۱) چَنبَر: حلقه، هرچیز دایرهمانند(۲) شَرزه: خشمگین(۳) سِفله: پست، فرومایه(۴) دُنبل: دمل، زخم چرکین روی پوست(۵) بچفسد: بچسبد(۶) صَمغ: مایهٔ چسبناک گیاهی که برای چسباندن اشیا به کار میرود.(۷) زَفت: درشت، قوی(۸) ریش: زخم، زخمی-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸صد سال اگر گریزی و نایی بُتا، به پیشبَرهَم زنیم کارِ تو را همچو کارِ خویشمگریز که ز چَنبَرِ چَرخَت گذشتنیستگر شیرِ شَرزه باشی، ور سِفله گاومیشمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۶ای رفیقان، راهها را بست یارآهویِ لَنگیم و او شیرِ شکارجز که تسلیم و رضا کو چارهای؟ در کفِ شیرِ نرِ خونخوارهایمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۶۸جُز توکّل جز که تسلیمِ تمامدر غم و راحت همه مکر است و داممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲حق همی خواهد که تو زاهد شویتا غَرَض بگذاری و شاهد شویمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۶۷آلتِ شاهد زبان و چشمِ تیزکه ز شبخیزش ندارد سِر گُریزمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۶۱زآن محمّد شافعِ(۹) هر داغ(۱۰) بودکه ز جز حق چشمِ او، مٰازاغ بوددر شبِ دنیا که محجوب است شید(۱۱)ناظرِ حق بود و زو بودش امید از أَلَمْ نَشْرَح دو چشمش سُرمه یافتدید آنچه جبرئیل آن برنتافتقرآن کریم، سورهٔ انشراح (۹۴)، آیهٔ ۱«أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ»«آيا سينهات را برايت نگشوديم؟»(۹) شافع: شفاعتکننده(۱۰) داغ: در اینجا یعنی گناهکار(۱۱) شید: خورشید-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۰۹عقلِ کل را گفت: ما زاغَالْبَصَرعقلِ جزوی میکند هر سو نظرعقلِ مازاغ است نورِ خاصگانعقلِ زاغ استادِ گورِ مردگانجان که او دنبالۀ زاغان پَرَدزاغ، او را سوی گورستان بَرَدقرآن کریم، سورهٔ نجم (۵۳)، آیهٔ ۱۷«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ.»«چشم خطا نكرد و از حد درنگذشت.»مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹نعرهٔ لاضَیْر(۱۲) بر گردون رسیدهین بِبُر که جان ز جانکندن رهیدساحران با بانگی بلند که به آسمان میرسید گفتند: هیچ ضرری به ما نمیرسد. هان اینک (ای فرعون دست و پای ما را) قطع کن که جان ما از جانکندن نجات یافت.قرآن کریم، سوره شعراء (۲۶)، آیه ۵۰«قَالُوا لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ.»«گفتند ساحران: هیچ زیانی ما را فرو نگیرد که به سوی پروردگارمان بازگردیم.»ما بدانستیم ما این تن نهایماز وَرایِ تن، به یزدان میزیایم(۱۲) ضَیْر: ضرر، ضرر رساندن-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۱ آن هنرها گردنِ ما را ببستزآن مَناصِب سرنگونساریم و پستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۴آن هنرها جمله غولِ راه بودغیرِ چشمی کو ز شه آگاه بودمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۳۹تو به هر حالی که باشی میطلبآب میجو دایماً ای خشکلبمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵حَیْثَ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمنَحْوَهُ هذا الَّذی لَمْ یَنْهَکُمدر هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.کورمرغانیم و، بس ناساختیمکآن سُلیمان را دَمی نشناختیمهمچو جُغدان، دشمنِ بازان شدیملاجَرَم(۱۳) واماندهٔ ویران شدیم(۱۳) لاجَرَم: به ناچار-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۳۷چارهٔ آن دل عطای مُبدِلیست(۱۴)دادِ او را قابلیّت(۱۵) شرط نیست بلکه شرط ِقابلیّت دادِ(۱۶) اوستداد، لُبّ(۱۷) و قابلیّت هست پوست(۱۴) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۱۵) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۱۶) داد: عطا، بخشش(۱۷) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۴۲قابلی گر شرطِ فعلِ حق بُدیهیچ معدومی به هستی نآمدیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۸۰تا دلبرِ خویش را نبینیمجُز در تَکِ خونِ دل نَشینیمما بِهْ نَشَویم از نصیحتچون گمرهِ عشقِ آن بهینیممولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۱ با سُلیمان، پای در دریا بِنِهتا چو داود آب، سازد صد زِرِهآن سُلیمان، پیشِ جمله حاضرستلیک غیرت چشمبند و، ساحرست تا ز جهل و، خوابناکیّ و، فضولاو به پیشِ ما و، ما از وی مَلول(۱۸)تشنه را دردِ سر آرد بانگِ رعدچون نداند کو کشاند ابرِ سعد چشمِ او ماندهست در جویِ روانبیخبر از ذوقِ آبِ آسمان مَرْکبِ هِمّت سویِ اسباب رانداز مُسَبِّب لاجَرَم محروم ماندآنکه بیند او مُسَبِّب را عیانکِی نهد دل بر سببهایِ جهان؟(۱۸) مَلول: افسرده، اندوهگین-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۷۷۴او تو است، امّا نه این تو آن تو استکه در آخِر، واقفِ بیرونشو استتویِ آخِر سویِ تویِ اَوَّلَتآمدهست از بهرِ تَنبیه و صِلَت(۱۹)تویِ تو در دیگری آمد دَفین(۲۰)من غلامِ مَردِ خودبینی چنین(۱۹) صِلَت: پیوند دادن و وصل کردن، به وصال رساندن(۲۰) دَفین: مدفون، دفنشده-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۹۲۵جانهایِ خَلق پیش از دست و پامیپریدند از وفا اندر صفاچون به امرِ اِهْبِطُوا(۲۱) بندی(۲۲) شدندحبسِ خشم و حرص و خرسندی شدندقرآن کریم، سورۀ بقره (۲)، آیۀ ٣٨«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ.»«گفتيم: همه از بهشت فرودآیید، پس اگر هدایتی از من بهسویِ شما رسید، آنها كه هدایت مرا پيروى كنند، نه بيمى دارند و نه اندوهی.»ما عِیال(۲۳) حضرتیم و شیرخواهگفت: اَلْخَلقُ عِیالٌ لِلْاِلٰهما بندگان و مخلوقات، خانوار و روزیخوارِ خداوند هستیم و همچون طفلانِ شیرخواره به درگاه او نیازمندیم. چنانکه حضرت رسول فرمود: «همهٔ مردم خانوار خداوند هستند.»آنکه او از آسمان باران دهدهم تواند کو ز رحمت نان دهد(۲۱) اِهْبِطُوا: فرودآیید، هُبوط کنید.(۲۲) بندی: اسیر، به بند درآمده(۲۳) عِیال: خانوار-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۲۳۰آشنایی گیر شبها تا به روزبا چنین اِستارههای(۲۴) دیوسوز(۲۴) اِستاره: ستاره-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۵این قدر گفتیم، باقی فکر کنفکر اگر جامد بُوَد، رَوْ ذکر کنذکر آرد فکر را در اِهتزاز(۲۵)ذکر را خورشیدِ این افسرده سازاصل، خود جذب است، لیک ای خواجهتاش(۲۶)کار کن، موقوفِ آن جذبه مباشزانکه تَرکِ کار چون نازی بُوَدناز کِی در خوردِ جانبازی بُوَد؟نه قبول اندیش، نه رَد ای غلامامر را و نهی را میبین مُداممرغِ جذبه ناگهان پَرَّد ز عُش(۲۷)چون بدیدی صبح، شمع آنگه بکُشچشمها چون شد گذاره(۲۸)، نورِ اوستمغزها میبیند او در عینِ پوستبیند اندر ذَرّه خورشیدِ بقابیند اندر قطره کُلِّ بحر(۲۹) را(۲۵) اِهتزاز: جنبیدن و تکان خوردنِ چیزی در جایِ خود(۲۶) خواجهتاش: دو غلام را گویند که یک صاحب دارند.(۲۷) عُش: آشیانهٔ پرندگان(۲۸) گذاره: آنچه از حدّ درگذرد، گذرنده.(۲۹) بحر: دریا-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۱اگر نه عشقِ شمسالدین بُدی در روز و شب ما رافراغتها کجا بودی ز دام و از سبب ما را؟!بت شهوت برآوردی، دَمار از ما ز تابِ خوداگر از تابش عشقش، نبودی تاب و تب، ما رامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۳این جهان همچون درخت است ای کِرامما بر او چون میوههایِ نیمخامسخت گیرد خامها مر شاخ راز آنکه در خامی، نشاید کاخ راچون بپخت و گشت شیرین، لبگزان(۳۰)سست گیرد شاخها را بعد از آنچون از آن اقبال(۳۱)، شیرین شد دهانسرد شد بر آدمی مُلکِ جهانسختگیری و تعصّب خامی استتا جَنینی، کار، خونآشامی است(۳۰) لبگزان: لبگزنده، بسیار شیرین، میوهای که از فرط شیرینی لب را بگزد.(۳۱) اقبال: نیکبختی-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۵۹ هر که را فتح(۳۲) و ظَفَر(۳۳) پیغام دادپیشِ او یک شد مُراد و بیمُرادهر که پایَندانِ(۳۴) وی شد وصلِ یاراو چه ترسد از شکست و کارزار؟چون یقین گشتش که خواهد کرد ماتفوتِ اسپ و پیل هستش تُرَّهات(۳۵)(۳۲) فتح: گشایش و پیروزی(۳۳) ظَفَر: پیروزی، کامروایی(۳۴) پایَندان: ضامن، کفیل(۳۵) تُرَّهات: سخنان یاوه و بیارزش، جمع تُرَّهه. در اینجا به معنی بیارزش و بیاهمیت.-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۱ که اَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز؟چون شدی تو شرحجو و کُدیهساز(۳۶)؟ قرآن کریم، سورهٔ انشراح (۹۴)، آیهٔ ۱«أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ»«آيا سينهات را برايت نگشوديم؟»در نگر در شرحِ دل در اندرونتا نیاید طعنهٔ لٰاتُبْصِرُونقرآن کریم، سورهٔ ذاريات (۵۱)، آیهٔ ۲۱«وَفِي أَنْفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»«و نيز حق درونِ شماست. آيا نمىبينيد؟»(۳۶) کُدیهساز: تکدّیکننده، گداییکننده-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۷۷پس گریز از چیست زین بحرِ(۳۷) مراد؟که به شَستت(۳۸) صد هزاران صید داد(۳۷) بحر: دریا(۳۸) شَست: قلّابِ ماهیگیری-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۸که مراداتت همه اِشکستهپاستپس کسی باشد که کامِ او، رواست؟مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۲۷هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ نو آرَدشیرینتر و نادرتر زآن شیوهٔ پیشینشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳یار در آخرزمان کرد طَرَبسازییباطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازییجملهٔ عشّاق را یار بدین عِلم کُشتتا نکُند هان و هان، جهلِ تو طنّازییمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١١۴۵عقلِ جُزوی، گاه چیره، گَه نگونعقلِ کلی، ایمن از رَیبُالْـمَنُون(۳۹)(۳۹) رَیبُالْمَنُون: حوادث ناگوار روزگار-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۹هر زمان دل را دگر میلی دهمهر نَفَس بر دل دگر داغی نهمکُلُّ اَصْباحٍ لَناٰ شَأْنٌ جَدیدکُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحیددر هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطهٔ مشیت من خارج نمیشود.قرآن کریم، سورهٔ الرحمن (۵۵)، آیهٔ ۲۹«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»«هر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر لحظه در كارى جدید است.»مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۶۵عاشقی بر من پریشانت کنمکم عمارت کن که ویرانت کنمگر دو صد خانه کنی زنبوروارچون مگس بیخان و بیمانت کنممولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۰گر گریزی بر امیدِ راحتیزآن طرف هم پیشت آید آفتیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۰۴کارِ مرا چو او کند، کارِ دگر چرا کنم؟چونکه چشیدم از لبش، یادِ شِکَر چرا کنم؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۵۷گفت: وَ هْوَ مَعَکُم این شاه بودفعلِ ما میدید و سِرْمان میشنودقرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۴«… وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»«… و هر جا كه باشيد همراه شماست و به هر كارى كه مىكنيد بيناست.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱اوّل و آخِر تویی ما در میانهیچ هیچی که نیاید در بیانهمانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم، ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد. باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۳«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»«اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.»مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۶او درونِ دام دامی مینَهَدجانِ تو نه این جَهَد نه آن جَهَدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۲یا رب اَتْمِمْ نُورَنٰا فِی السّاهِرَه(۴۰)وَانْجِنٰا مِن مُفْضِحاتٍ(۴۱) قاهِرَهپروردگارا در عرصهٔ محشر نورِ معرفتِ ما را به کمال رسان. و ما را از رسواکنندگان قهّار نجات ده.(۴۰) ساهره: عرصهٔ محشر، روز قیامت(۴۱) مُفْضِحات: رسواکنندگان-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸تن دُنبَلیست بر کتفِ جان برآمدهچون پر شود، تهی شود آخِر ز زخمِ نیشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۸به دُنبَل دُنبه میگوید مرا نیشیست در باطِنتو را بشْکافم ای دُنبَل، گر از آغاز بِنوازممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۴۲قُلْ(۴۲) اَعُوذَت(۴۳) خوانْد باید کِای اَحَدهین ز نَفّاثات(۴۴)، افغان وَز عُقَد(۴۵)در اینصورت باید سوره قُل اَعوذُ را بخوانی و بگویی که ای خداوند یگانه، به فریاد رس از دست این دمندگان و این گرهها.میدمند اندر گِرِه آن ساحراتاَلْغیاث(۴۶) اَلْـمُستغاث(۴۷) از بُرد و ماتآن زنان جادوگر در گرههای افسون میدمند. ای خداوندِ دادرَس به فریادم رَس از غلبهٔ دنیا و مقهور شدنم به دستِ دنیا.لیک برخوان از زبانِ فعل نیزکه زبانِ قول سُست است ای عزیز(۴۲) قُلْ: بگو(۴۳) اَعُوذُ: پناه میبرم(۴۴) نَفّاثات: بسیار دمنده(۴۵) عُقَد: گرهها(۴۶) اَلْغیاث: کمک، فریادرسی(۴۷) اَلْـمُستغاث: فریادرَس، از نامهای خداوند-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۰۵شَقّ(۴۸) باید ریش(۴۹) را، مرهم کنیچرک را در ریش، مستحکم کنی(۴۸) شَقّ: شکافتن(۴۹) ریش: زخم-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸ای شاد باطلی که گریزد ز باطلیبر عشقِ حق بچَفسَد بیصَمغ و بیسریشمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ(۵۰) گلوکُلُّ شَیْءٍ مٰاسِوَیالله باطِلُدیدن روی هرکس بجز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هر چیز جز خدا باطل است.قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸«إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ»«و ما بر گردنهايشان تا زنخها غُلها نهاديم، چنان كه سرهايشان به بالاست و پايينآوردن نتوانند.»باطلند و مینمایندم رَشَد(۵۱)زآنکه باطل، باطلان را میکَشَدذرّه ذرّه کاندرین اَرض(۵۲) و سماست(۵۳)جنسِ خود را هر یکی چون کَهْرُباستمِعده نان را میکَشَد تا مُستَقَرمیکَشَد مر آب را تَفِّ جگر چشم، جذّابِ بُتان زین کویهامغز، جویان از گُلستان بویها زآنکه حسِّ چشم آمد رنگکَشمغز و بینی میکَشَد بوهای خَوشزین کَشِشها ای خدایِ رازدانتو به جذبِ لطفِ خودْمان دِه امان غالبی(۵۴) بر جاذبان، ای مشتریشاید ار درماندگان را واخَری(۵۰) غُلّ: زنجیر(۵۱) رَشَد: هدایت، رهنمایی(۵۲) اَرض: زمین(۵۳) سما: سماء، آسمان(۵۴) غالب: چیره، پیروز-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۲قسمِ باطل، باطلان را میکَشندباقیان از باقیان هم سرخَوشند ناریان مر ناریان را جاذباندنوریان مر نوریان را طالباند چشم چون بستی، تو را تاسه(۵۵) گرفتنورِ چشم از نورِ روزن کی شِکِفت؟تاسهٔ تو جذبِ نورِ چشم بودتا بپیوندد به نورِ روز زود چشم باز اَر تاسه گیرد مر تو رادان که چشمِ دل ببستی، برگُشا(۵۵) تاسه: پریشانی، اندوه، اضطراب-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵۵باطلان را چه رُباید؟ باطلیعاطلان(۵۶) را چه خوش آید؟ عاطلیزآنکه هر جنسی رُباید جنسِ خَودگاو، سویِ شیرِ نَر کِی رو نَهَد؟(۵۶) عاطل: بیکار-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۱۲۹میکَشَد حق راستان را تا رَشَد(۵۷)قسمِ باطل باطلان را میکَشَد(۵۷) رَشَد: راهِ درستی رفتن، راستی و درستی-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۲زآن جِرایِ روح چون نُقصان(۵۸) شودجانَش از نُقصانِ آن لرزان شودپس بداند که خطایی رفته استکه سَمَنزارِ۵۹۹) رضا آشفته است(۵۸) نُقصان: کمی، کاستی، زیان(۵۹) سَمَنزار: باغِ یاسمن و جای انبوه از درختِ یاسمن، آنجا که سَمَن رویَد.-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۶۴مر یتیمی را که سُرمه حق کشدگردد او دُرِّ یتیمِ(۶۰) بارَشَد(۶۱ و ۶۲) نورِ او بر دُرّها غالب شودآنچنان مطلوب را طالب شود قرآن کریم، سورهٔ احزاب (۳۳)، آیهٔ ۴۵«يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا»«اى پيامبر، ما تو را فرستاديم تا شاهد و مژدهدهنده و بيمدهنده باشى.»(۶۰) دُرِّ یتیمِ: مروارید تک، مروارید گرانبها(۶۱) رَشَد: هدایت(۶۲) بارَشَد: کسی که دارای هدایت است. مهتدی.-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵در دلش خورشید چون نوری نشاندپیشش اختر را مقادیری نماندمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶پس عدوِّ جانِ صَرّاف(۶۳) است قلب(۶۴)دشمنِ درویش که بْوَد غیرِ کلب(۶۵)؟انبیا با دشمنان برمیتنندپس ملایک رَبِّ سَلِّمْ(۶۶) میزنندکاین چراغی را که هست او نورکار(۶۷)از پُف و دَمهایِ دُزدان دور داردزد و قَلّاب(۶۸) است خصمِ نور، بسزین دو ای فریادرَس، فریاد رَس(۶۳) صَرّاف: کسی که پولها را تبدیل میکند؛ کسی که سکّههای تقلّبی را از سکّههای حقیقی بازمیشناسد.(۶۴) قلب: تقلّبی(۶۵) کلب: سگ(۶۶) رَبِّ سَلِّم: پروردگارا سلامت بدار.(۶۷) نورکار: روشنیبخش، مُنیر(۶۸) قَلّاب: حقّهباز-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰۴زرِّ خالص را و، زرگر را خطرباشد از قَلّابِ(۶۹) خاین بیشتر(۶۹) قَلّاب: کسی که سکّهٔ تقلّبی میزند.-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۱هیچ کُنجی بی دَد(۷۰) و بی دام نیستجز به خلوتگاهِ حق، آرام نیستکُنجِ زندانِ جهانِ ناگُزیرنیست بی پامُزد(۷۱) و بی دَقُّالْحَصیر(۷۲)واللَّـه ار سوراخِ موشی دررَویمُبتلایِ گربهچنگالی شَوی(۷۰) دَد: حیوانِ درّنده و وحشی(۷۱) پامُزد: حقّالقدم، اجرتِ قاصد(۷۲) دَقُّالْحَصیر: پاگشا، نوعی مهمانی برای خانهٔ نو-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۱۴در تو هست اخلاقِ آن پیشینیانچون نمیترسی که تو باشی همان؟مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸گَز میکنند جامهٔ عُمرَت به روز و شبهم آخِر آرَد او را یا روز یا شبیشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٩۵٧ترس و نومیدیت دان آوازِ غولمیکَشَد گوشِ تو تا قَعْرِ سُفول(۷۳)هر ندایی که تو را بالا کشیدآن ندا میدان که از بالا رسیدهر ندایی که تو را حرص آوردبانگِ گرگی دان که او مَردُم دَرَد(۷۳) سُفول: پستی-----------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۶۸ ز آب، هر آلوده کو پنهان شوداَلْحَیاٰءُ یَمْنَعُ الْایمان بُوَدحدیث«اَلْحَیاٰءُ یَمْنَعُ مِنَ الْایمانِ»«شرم، (آدمی را) از ایمان باز میدارد.»حدیث«اَلْحَیاٰءُ شُعْبَةٌ مِنَ الْایمانِ»«شرم شاخهای از ایمان است.»حدیث«اَلْحَیاٰءُ خَيْرٌ كُلُّه»«شرم، سراسر خوبی است.»مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۳۷چارهٔ آن دل عطای مُبدِلیست(۷۴)دادِ او را قابلیّت(۷۵) شرط نیست بلکه شرط ِقابلیّت دادِ(۷۶) اوستداد، لُبّ(۷۷) و قابلیّت هست پوست(۷۴) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۷۵) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۷۶) داد: عطا، بخشش(۷۷) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی----------- مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۴۹خُطوتَیْنی(۷۸) بود این رَه تا وِصالماندهام در رَه ز شَستَت(۷۹) شصت سالاین راه تا وصال به معشوق دو قدم بیشتر فاصله ندارد، درحالیکه من در این راه شصت سال است که از کمند وصال تو دور ماندهام.(۷۸) خُطوتَیْن: دو قدم، دو گام؛ بایزید نیز خُطوتَیْن را اینگونه بیان میکند: هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیبهای خود نهد و یکی بر فرمانهای حق. آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای بدارد.(۷۹) شَست: قلّاب ماهیگیری-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۷۲اُذْکُروا الله کار هر اوباش نیستاِرْجِعی بر پای هر قَلّاش(۸۰) نیستلیک تو آیِس(۸۱) مشو، هم پیل باشور نه پیلی، در پی تبدیل باشقرآن کریم، سورهٔ احزاب (۳۳)، آیهٔ ۴۱«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا»«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خدا را فراوان ياد كنيد.»قرآن كريم، سورهٔ فجر (۸۹)، آيات ۲۷ و ۲۸«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ. ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً.»«ای جان آرامگرفته و اطمینانیافته. به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، بازگرد.»(۸۰) قَلّاش: بیکاره، ولگرد، مفلس(۸۱) آیس: ناامید-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۱۶بلکه اغلب رنجها را چاره هستچون به جِدّ جویی، بیآید آن به دستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ١۵۴۲قابلی گر شرطِ فعلِ حق بُدیهیچ معدومی به هستی نآمدیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۸از این همه بگذر، بیگه آمدهست حبیبشبم یقین شبِ قدر است، قُل لِلَیْلی طُل(۸۲)(۸۲) قُل لِلَیْلی طُل: به شب من بگو که دراز باش.-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۱لطفِ معروفِ تو بود، آن ای بَهی(۸۳)پس کمالُ الْبِرِّ فی اِتْمامِهِای زیبا، اینکه در شبِ دنیا تو را میبینم از لطف و احسان تو است. پس کمال احسان در اتمام آن است.یا رب اَتْمِمْ نُورَنٰا فِی السّاهِرَه(۸۴)وَانْجِنٰا مِن مُفْضِحاتٍ(۸۵) قاهِرَهپروردگارا در عرصهٔ محشر نورِ معرفتِ ما را به کمال رسان. و ما را از رسواکنندگان قهّار نجات ده.(۸۳) بَهی: تابان، روشن، زیبا(۸۴) ساهره: عرصهٔ محشر، روز قیامت(۸۵) مُفْضِحات: رسواکنندگان-----------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸بیچاره آدمی که زبون است عشق رازَفت آمد این سوار، بر این اسبِ پشتریشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۲۸عاشقِ حالی، نه عاشق بر مَنیبر امیدِ حال بر من میتَنیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۲۵آنکه او موقوفِ حال است، آدمیستگه به حال افزون و، گاهی در کمیستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۴تشنه را دردِ سر آرَد بانگِ رعدچون نداند کو کشانَد ابرِ سعدچشمِ او ماندهست در جویِ روانبیخبر از ذوقِ آبِ آسمانمَرْکبِ همّت سویِ اسباب رانداز مُسبِّب لاجَرَم محروم ماندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۶تو چو عزمِ دین کنی با اِجتِهاددیو، بانگت بر زند اندر نَهادکه مَرو زآن سو، بیندیش ای غَوی(۸۶)که اسیرِ رنج و درویشی شویبینوا گردی، ز یاران وابُریخوار گردیّ و پشیمانی خوریتو ز بیمِ بانگِ آن دیوِ لعینواگُریزی در ضَلالت(۸۷) از یقین(۸۶) غَوی: گمراه(۸۷) ضَلالت: گمراهی-----------مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۸گفت شیطان که بِمٰا اَغْوَیْتَنیکرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی(۸۸)شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی.او گمراهی خود را به حضرت حق، نسبت داد و آن دیو فرومایه، کار خود را پنهان داشت.قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶«قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْـمُسْتَقِيمَ»«ابلیس گفت: پروردگارا به عوض آنکه مرا گمراه کردی، من نیز بر راه بندگانت به کمین مینشینم و آنان را از راه مستقیم تو باز میدارم.» گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنااو ز فعل حق نَبُد غافل چو ماولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.» و او همچون ما از حکمت کار حضرت حق بیخبر نبود.قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۳«قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.»«آدم و حوّا گفتند: پروردگارا به خود ستم کردیم.و اگر بر ما آمرزش نیآوری و رحمت روا مداری، هر آینه از زیانکاران خواهیم بود.»(۸۸) دَنی: فرومایه، پست-----------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۵۲وقتِ آن آمد که حیدروار(۸۹) منمُلک گیرم یا بپردازم بدنبرجهید و بانگ برزد کای کیاحاضرم، اینک اگر مردی بیادر زمان بشکست ز آواز، آن طلسمزر همیریزید هر سو قسم قسم(۸۹) حَیْدَر: شیر، لقب حضرت علی(ع)-----------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۷مرغِ خویشی، صیدِ خویشی، دامِ خویشصدرِ خویشی، فرشِ خویشی، بامِ خویشجوهر آن باشد که قایم با خودست آن عَرَض باشد که فرعِ او شدهستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۴تو به هر صورت که آیی بیستی(۹۰)که منم این، واللَّـه آن تو نیستی(۹۰) بیستی: بِایستی-----------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۳۳دیدهیی کاندر نُعاسی(۹۱) شد پدیدکِی توانَد جز خیال و نیست دید؟(۹۱) نُعاس: چُرت، در اینجا مطلقاً به معنی خواب-----------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۲۶دیدهیی کو از عَدَم آمد پدیدذاتِ هستی را همه معدوم دیدمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶۸خاموش باش و در خَمُشی گم شو از وجودکان عشق راست کشتنِ عشّاق دین و کیشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۰۲خویش را تسلیم کن بر دامِ مُزدوآنگه از خود بی زِ خود چیزی بدُزدمولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۷۵۰ما بها و خونبها را یافتیمجانبِ جانباختن بشتافتیممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۷۲چو رُخِ شاه بدیدی، برو از خانه چو بیذَق(۹۲)رُخِ خورشید چو دیدی، هله گم شو چو ستاره(۹۲) بیذَق: پیادهٔ بازی شطرنج، سرباز پیاده-------------------------مجموع لغات:(۱) چَنبَر: حلقه، هرچیز دایرهمانند(۲) شَرزه: خشمگین(۳) سِفله: پست، فرومایه(۴) دُنبل: دمل، زخم چرکین روی پوست(۵) بچفسد: بچسبد(۶) صَمغ: مایهٔ چسبناک گیاهی که برای چسباندن اشیا به کار میرود.(۷) زَفت: درشت، قوی(۸) ریش: زخم، زخمی(۹) شافع: شفاعتکننده(۱۰) داغ: در اینجا یعنی گناهکار(۱۱) شید: خورشید(۱۲) ضَیْر: ضرر، ضرر رساندن(۱۳) لاجَرَم: به ناچار(۱۴) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۱۵) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۱۶) داد: عطا، بخشش(۱۷) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی(۱۸) مَلول: افسرده، اندوهگین(۱۹) صِلَت: پیوند دادن و وصل کردن، به وصال رساندن(۲۰) دَفین: مدفون، دفنشده(۲۱) اِهْبِطُوا: فرودآیید، هُبوط کنید.(۲۲) بندی: اسیر، به بند درآمده(۲۳) عِیال: خانوار(۲۴) اِستاره: ستاره(۲۵) اِهتزاز: جنبیدن و تکان خوردنِ چیزی در جایِ خود(۲۶) خواجهتاش: دو غلام را گویند که یک صاحب دارند.(۲۷) عُش: آشیانهٔ پرندگان(۲۸) گذاره: آنچه از حدّ درگذرد، گذرنده.(۲۹) بحر: دریا(۳۰) لبگزان: لبگزنده، بسیار شیرین، میوهای که از فرط شیرینی لب را بگزد.(۳۱) اقبال: نیکبختی(۳۲) فتح: گشایش و پیروزی(۳۳) ظَفَر: پیروزی، کامروایی(۳۴) پایَندان: ضامن، کفیل(۳۵) تُرَّهات: سخنان یاوه و بیارزش، جمع تُرَّهه. در اینجا به معنی بیارزش و بیاهمیت.(۳۶) کُدیهساز: تکدّیکننده، گداییکننده(۳۷) بحر: دریا(۳۸) شَست: قلّابِ ماهیگیری(۳۹) رَیبُالْمَنُون: حوادث ناگوار روزگار(۴۰) ساهره: عرصهٔ محشر، روز قیامت(۴۱) مُفْضِحات: رسواکنندگان(۴۲) قُلْ: بگو(۴۳) اَعُوذُ: پناه میبرم(۴۴) نَفّاثات: بسیار دمنده(۴۵) عُقَد: گرهها(۴۶) اَلْغیاث: کمک، فریادرسی(۴۷) اَلْـمُستغاث: فریادرَس، از نامهای خداوند(۴۸) شَقّ: شکافتن(۴۹) ریش: زخم(۵۰) غُلّ: زنجیر(۵۱) رَشَد: هدایت، رهنمایی(۵۲) اَرض: زمین(۵۳) سما: سماء، آسمان(۵۴) غالب: چیره، پیروز(۵۵) تاسه: پریشانی، اندوه، اضطراب(۵۶) عاطل: بیکار(۵۷) رَشَد: راهِ درستی رفتن، راستی و درستی(۵۸) نُقصان: کمی، کاستی، زیان(۵۹) سَمَنزار: باغِ یاسمن و جای انبوه از درختِ یاسمن، آنجا که سَمَن رویَد.(۶۰) دُرِّ یتیمِ: مروارید تک، مروارید گرانبها(۶۱) رَشَد: هدایت(۶۲) بارَشَد: کسی که دارای هدایت است. مهتدی.(۶۳) صَرّاف: کسی که پولها را تبدیل میکند؛ کسی که سکّههای تقلّبی را از سکّههای حقیقی بازمیشناسد.(۶۴) قلب: تقلّبی(۶۵) کلب: سگ(۶۶) رَبِّ سَلِّم: پروردگارا سلامت بدار.(۶۷) نورکار: روشنیبخش، مُنیر(۶۸) قَلّاب: حقّهباز(۶۹) قَلّاب: کسی که سکّهٔ تقلّبی میزند.(۷۰) دَد: حیوانِ درّنده و وحشی(۷۱) پامُزد: حقّالقدم، اجرتِ قاصد(۷۲) دَقُّالْحَصیر: پاگشا، نوعی مهمانی برای خانهٔ نو(۷۳) سُفول: پستی(۷۴) مُبْدِل: بَدَل کننده، تغییر دهنده(۷۵) قابِلیَّت: سزاواری، شایستگی(۷۶) داد: عطا، بخشش(۷۷) لُبّ: مغز چیزی، خالص و برگزیده از هر چیزی(۷۸) خُطوتَیْن: دو قدم، دو گام؛ بایزید نیز خُطوتَیْن را اینگونه بیان میکند: هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیبهای خود نهد و یکی بر فرمانهای حق. آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای بدارد.(۷۹) شَست: قلّاب ماهیگیری(۸۰) قَلّاش: بیکاره، ولگرد، مفلس(۸۱) آیس: ناامید(۸۲) قُل لِلَیْلی طُل: به شب من بگو که دراز باش.(۸۳) بَهی: تابان، روشن، زیبا(۸۴) ساهره: عرصهٔ محشر، روز قیامت(۸۵) مُفْضِحات: رسواکنندگان(۸۶) غَوی: گمراه(۸۷) ضَلالت: گمراهی(۸۸) دَنی: فرومایه، پست(۸۹) حَیْدَر: شیر، لقب حضرت علی(ع)(۹۰) بیستی: بِایستی(۹۱) نُعاس: چُرت، در اینجا مطلقاً به معنی خواب(۹۲) بیذَق: پیادهٔ بازی شطرنج، سرباز پیاده

برنامه صوتی شماره ۱۰۰۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۳۰ آوریل ۲۰۲۴ - ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۰۴ بر روی این لینک کلیک کنید.